تبليغاتX
انزوا
انزوا را بر بسیاری از مصاحبت‌ها ترجیح می‌دهم

۱- حکم ۸ سال حبس تعزیری برای عبدالله مؤمنی اگر نگوییم سنگین‌ترین، لااقل یکی از سنگین‌ترین احکامی است که کودتاچیان برای گروگان‌هایشان صادر کرده‌اند. اما این حکم برای من و بسیاری دیگر سنگین‌ترین است. حتی اگر یک سال یا یک ماه باشد. چه آن‌که همه این روزهای در بند بودن او هم بر ما هم‌چون سال‌ها گران آمده‌است. برای همه ما که عبدالله را دیده‌ایم و لذت در کنار او بودن را چشیده‌ایم و همواره خواه ناخواه و چه بسا که ناخودآگاه شرافت، وجدان، ذکاوت و قدرت بالایش در تحلیل و از همه مهم‌تر سادگی‌اش را دیده‌ایم و درک کرده‌ایم؛ نه این حکم قابل پذیرش نیست. مگر می‌شود آن مرد سراسر انرژی و نشاط را، آن سرزندگی را در بند کرد؟

سیاه‌پوشان و دیوصفتان کودتاچی، اکنون زمان آن را یافته‌اند تا نقشه مرگ لبخند، جوانی و طراوت را در این مرز و بوم بکشند. اما بعید می‌دانم بخت‌یار باشند و یقین دارم که کامیاب نخواهند شد. گیرم که کشتند و بستند و گرفتند و در بند کردند. گیرم که با زور اسلحه قدرت‌شان را به هر خس و خاری هم نشان دادند و حرف‌شان را بر کرسی نشاندند. اما بر ویرانه‌هایی که از این فضاحت به بار می‌آیند، تنها می‌توان سوگواری کرد. چه شکوهی دارد فرمان‌روایی بر مردمانی تحقیرشده و ترس‌خورده؟ چه‌گونه می‌توان حمله کودتاچیان را به کوی دانشگاه نظاره کرد و آن‌گاه نخبگان را به حضور پذیرفت؟ چه‌گونه می‌شود خون مردم بی‌گناه را بر زمین ریخت و آن‌گاه شادکامانه از شکوه و جلال نظام حرف زد؟ و چه‌گونه می‌شود، به‌ترین فرزندان این مرز و بوم را در بند کرد و از آن فراتر رفت، شکنجه‌شان کرد، کتک‌شان زد و وادارشان کرد به ناکرده‌های خود اعتراف کنند و آن‌گاه همه این نارواها را رها کرد و گفته ناحق و دیکته‌شده این عزیزان را چون چماق حق و راستی بر سر ملت کوبید؟

نه! هر قدرتی شایسته نیست و شکوه ندارد. حکومت بر مردمانی ترس‌خورده و بر سرزمینی ویران‌شده، خجالت‌بار است. نه مردم و نه تاریخ این مرز و بوم این قصاوت‌ها را فراموش نخواهند کرد.

۲- صدور ۸ سال حبس تعزیری برای عبدالله مؤمنی اما اعتماد به نفس بالایی می‌خواهد. شاید مستبدان حقیر حاکم می‌خواهند این‌گونه ولو اندکی از اقتدار و قدرت نداشته‌شان را به رخ بکشند. اما با همه این بگیر و ببندها هم نمی‌توان فرجام نیکی حتی در کوتاه‌مدت برای آن‌ها متصور شد. در بند بودن عبدالله دردناک است، اما مردم این درد را فراموش نمی‌کنند. مردم عبدالله را که درد مردم را می‌فهمد و در راه‌اش می‌کوشد در بند رها نمی‌کنند. از این رو یا به زودی او را رها می‌کنند و یا مردم مجبورشان می‌کنند، رهایش کنند. دلم روشن است که عبدالله ما در بند نمی‌ماند.

دوست عزیزم، رشید اسماعیلی بسیار به‌تر و کامل‌تر از من در این مورد نوشته‌است:

http://www.bamdadkhabar.org/2009/11/post_2925/

۳- از دیشب که حکم حبس عبدالله را شنیدم، حال خوشی ندارم و این اثر هر چیز بد و ناخوشایندی را به صورت فزاینده نشان می‌دهد. افکارم مشوش است و از آن بدتر کنترل روی کلام‌ام ندارم. شاید همه کسانی که امروز حرف‌هایم را شنیدند، تشویش فکر و تذبذب‌ام را فهمیدند. اما چیزی است که هست. بدبخت کسانی که در این موقعیت اعصابم را گهی کنند.

غم بازداشت عبدالله کم بود که باز هم کودتاچیان به حریم شخصی دوستان‌مان تجاوز کردند. حسن اسدی‌زیدآبادی، محمد صادقی، کوهزاد اسماعیلی، فرزاد اسلامی و دیروز هم سلمان سیما به ستارگان اوین اضافه شدند. مبارک‌شان باد. مدت‌هاست که دیگر زندان رفتن در این مملکت افتخار است. این آب‌ها از آسیاب می‌افتند و آن‌گاه که ایرانی آزاد را ببینیم، چهره دوستان ما درخشان خواهدبود و روسیاهی به ذغال می‌ماند. دیکتاتورهای حقیر آن‌گاه به زباله‌دان تاریخ این مملکت پیوسته‌اند.

۴- این سه بند ۴ و ۵ و ۶ مخاطب خاص دارد و از آن‌جا که این وبلاگ هم خیلی مخاطب عام ندارد، خیلی لزومی به توضیح مناسبت آن نمی‌بینم.

 و اما اصل مطلب؛ گذشته از این که از رهبران مذهبی ابداً دل خوشی ندارم. اما این حرف دالای لاما واقعاً از آن حرف‌های سانتی‌مانتال است که صرفاً به درد تسلی دل روشنفکران توسری‌خورده و سر در گم می‌خورد. دالای لاما می‌گوید:" اگر هر کس شمع جلو پای خود را روشن کند، دنیا نورباران خواهد شد." اگر بخواهم مغالطه کنم، اولین چیزی که می‌پرسم این است که مگر جلو پای مردم شمع هست؟ چند نفر شمع در جلوشان دارند؟ از آن گذشته اثر پارافین سوخته شمع چی؟ چه کسی جواب‌گوی آلودگی هوا خواهد بود؟ البته این حرف‌هایم خیلی هم بی‌ریشه نیست. گزارشی در بی‌بی‌سی می‌دیدم که مردم در اکثر جاهای دنیا برای معنویت بخشیدن به محافل‌شان شمع روشن می‌کنند. تقریباً کسانی که طرف حساب گزارش‌گر بودند جواب‌شان همین بود که شمع فضا را روحانی می‌کند و به فضا معنویت می‌بخشد و از این دست حرف‌ها. و بعد گزارش‌گر آمارهای عجیبی از میزان مصرف شمع در ایالات متحده و اروپا ارائه کرد. افرادی بودند که به طور میانگین هر روز لااقل یک شمع می‌سوزاندند. و اما نکته تکان‌دهنده این گزارش اثرات بد جوی و زیست‌محیطی پارافین‌ سوخته بود. برای من که تکان‌دهنده بود( واقعاً این برنامه‌های بی‌بی‌سی در مورد محیط زیست برایم جذاب است و از معدود برنامه‌هایی است که وقتی می‌بینم لذت می‌برم.) حالا تصور کنید روشن‌فکران بخت‌برگشته به توصیه این رهبر فقید، هر یک برای نورانی کردن جهان شمعی در دست گرفته‌اند. برای من که هولناک است. گذشته از این که این تصویر تداعی‌گر مرگ است و تنها به کابوس می‌ماند، برآورد اثرات زیست‌محیطی این ضایعه روشن‌فکری واقعاً آدمی را به وحشت می‌اندازد.

به هر رو این صرفاً مثل نیست و برای مزاح هم نگفتم، کاملاً نظر من در مورد روشن‌فکران شمع به دست است. ولی این پایان مسئله نیست. چه کسی گفته‌است که جهان نورانی، جهان مطلوب است؟ اساساً درک همه حقایق دنیا چه اهمیتی برای آدم دارد؟ بر فرض مثال درک این حقیقت که در عمق ۱۰۰۰ متری اقیانوس آرام نهنگ‌ها چه‌گونه زندگی می‌کنند و یا این‌که اصلاً نهنگی در آن عمق زندگی می‌کند یا نه، هیچ اهمیتی ندارد. اما تصور این‌که در عمق ۱۰۰۰ متری اقیانوس آرام نهنگ زندگی می‌کند، می‌تواند بسیار زیبا باشد و شکوه‌مند. چون این دومی واقعیتی منطقی برخاسته از ذهن فرد و لاجرم در حیطه دنیای منطقی فرد است و از این رو زیباست. اما نمایاندن حقیقت وجود نهنگ‌ها در عمق ۱۰۰۰ متری، صرفاً نمایاندن حقیقتی بی‌اهمیت و لاجرم کاذب است و از این رو هیچ ارزشی ندارد و البته مضر است، چرا که از دنیایی خارج از ذهن آدمی است و بر او تحمیل می‌شود که چه بسا آزاداندیشی او را مکدر می‌کند.( یادم است یک بار واتسن- هم‌کار شرلوک هلمز- به هلمز گفت:" می‌دونستی زمین گرده؟" هلمز خیلی ساده و در حالی که به کارهای شخصی مشغول بود، جواب داد:" نه." واتسن هم‌چنان هیجان‌زده گفت:" برات جالب نیست که زمین گرده؟" باز هم هلمز بدون این که سرش را بلند کند جواب داد:" نه." بار دیگر واتسن با هیجان به گمانم گفت:" یعنی هیچ اهمیتی برات نداره؟" و هلمز بار دیگر، ولی طولانی‌تر جواب داد:" نه برای یه کارآگاه زمین همیشه صافه." و این وقتی بود که هلمز آماده رفتن بود و حالا تماماً به طرف واتسن چرخیده‌بود و کلاه‌اش روی سرش بود. البته نیاز به گفتن نیست که شرلوک هلمز هیچ‌گاه ریا نمی‌کرد و البته ابداً حرف نامربوط و بی‌فکر و احمقانه نمی‌زد. با این حال هلمز هیچ‌گاه ذهن‌اش مشغول مسائل بی‌ربط نبود. گو این‌که همیشه درست به آن‌چه باید، فکر می‌کرد و این تفکر کاملاً خودجوش بود.)

اما مسئله آن‌گاه دردناک‌ و البته تا حدی مضحک می‌شود که پیروان دالای لاما شمع را مقابل صورت خود بگیرند که نه دنیا را که صورت خود را روشن کنند و خدا می‌داند که این ستاره‌های درخشان روشن‌فکری و متفکران اعظم سانتی‌مانتال چه‌قدر فاجعه‌بارند. چه آن‌ که کار آن‌ها بر عکس آن‌چه مدعی‌اند و هدف به حق دالای لاما است، نه نمایاندن حقیقت دنیا که تنها نمایاندن چهره خود به جهانیان است. لاجرم آن‌ها راهی دیگر می‌پویند. آن‌ها اکنون مجبورند صحه‌گذار این دنیا باشند و هیچ‌گاه از خود نمی‌پرسند، که اگر دنیا همه نورانی و روشن شد، چه اتفاقی خواهد افتاد و اصلاً به چه کاری می‌آید؟ برای آن‌ها روشنایی دنیا و به‌تر بگویم روشنایی خودشان مطرح است. آن‌ها صحه‌گذار دنیایی هستند که خودشان‌ هستند و می‌بینند و بدتر آن‌که این روشنایی را تقدیس می‌کنند. چرا که روشن کردن شمع به نفس عمل، فعلی اخلاقی و مقدس است که تنها از این روشن‌فکران سانتی‌مانتال برمی‌آید. 

ولی این روشن‌فکران سانتی‌مانتال ما وقتی دنیا را به زعم خود با شمع چسکی‌شان روشن کردند، چه خواهند کرد؟ اکنون آن‌ها کانون دنیا شده‌اند. عقده شدید نارسیسم آن‌ها را محور امور می‌کند. اما از بد روزگار دنیا به کام هیچ کس نیست. دنیا همان است که هست با همه پستی و بلندی‌هایش. پس چه باید کرد؟ به‌ترین راه تحمیق خود است. بله! مسئله اکنون ساده شده‌است. روشن‌فکران سانتی‌مانتال ما اکنون قورباغه را رنگ می‌کنند و جای فولکس ازش سواری می‌گیرند. یا بدتر از آن، آن‌ها چون نمی‌توانند بر فرض پیتزا بخورند و در بساط‌شان نان خشکی بیش نیست، به هزار دلیل احمقانه دهان می‌گشایند که:" بعله! نان خشک به هزار دلیل از پیتزا به‌تر است." و خدا می‌داند که برای این حرف‌ احمقانه‌شان چند صد دلیل از مذهب و سنت و وطن‌پرستی و هزار کوفت و زهرمار بیرون می‌کشند و به خورد ملت می‌دهند.

اما تصور این پیروان دالای لاما در یک نظام و سیستم دیگر واقعاً دردناک است. آن‌ها چه می‌کنند؟ جای بسی تأسف است که آن‌ها معمولاً ناخواسته جزئی حقیر از این سیستم می‌شوند. واقعاً چیزی در حد یک چرخ دنده که کارش فقط درگیر شدن با دیگر چرخ‌دنده‌ها و احتمالاً گردیدن است. به واقع با آن شمع پیزوری و آن هم در میان آن همه چرخ‌دنده، چه کاری می‌توان از پیش برد؟ آن‌ها در به‌ترین حالت علاوه بر چهره تابناک خود، چرخ‌دنده‌هایی را می‌بینند که با آن‌ها درگیرند. حال چه زمانی واقعاً فاجعه رخ می‌دهد؟ اگر مؤلفه‌های ارزیابی یک سیستم- کارایی و اثر بخشی- را در نظر بگیریم و اگر این معیارها را برای همه اجزای سیستم در نظر بگیریم، این پیروان دالای لاما چه جایگاهی می‌یابند؟ آن‌ها در به‌ترین حالت و اگر واقعاً‌ ریا نکنند- که این به دلیل ویژگی‌های روان‌شناختی همه انسان‌ها و به ویژه عقده‌های نارسیستی که مشخصاً در مورد این افراد مصداق دارد؛ معمولاً محقق نمی‌شود-  می‌توانند کارا عمل کنند و هیچ اثربخشی نخواهند داشت. چرا که اثربخشی آن‌گاه معنی‌ می‌دهد که اجزای سیستم همه از هدف سیستم آگاه بوده و در جهت آن باشند و صد البته با آن موافق باشند. شاید معادل فارسی سیستم بتواند کارمان را راحت‌تر کند. سیستم در فارسی به "هم‌داد" برگردانده می‌شود که واقعاً واژه زیبایی است و تعریفی جامع و مانع از سیستم را درون خود دارد. از این رو می‌توان کارایی را به "هم" نسبت داد و اثربخشی را به "داد". اما آن‌گاه یک سیستم به صورت ارگانیک عمل خواهد کرد که همه اجزای آن در تعیین هدف و حرکت به سمت آن نقش مؤثر داشته‌باشند. ولی این پیروان دالای لاما در به‌ترین حالت کژی و کاستی را می‌بینند، ولی خود را تکان می‌دهند تا از زاویه آن‌ها همه آن‌ کاستی‌ها پر شود و کژی‌ها صاف.

۵- مهاتما گاندی می‌گوید:" همان تغییری باش که می‌خواهی در دنیا ببینی." این هم از آن جمله‌های سانتی‌مانتال است که خدا می‌داند کاربست مداوم آن چه فاجعه‌ای به بار می‌آورد. به واقع در به‌ترین حالت تنها با تعبیر این‌که گاندی فردی انقلابی بوده‌است و نیاز به وحدت هم‌پیمانان‌اش داشته‌است، این جمله توجیه و هضم می‌شود. و گر نه کاربست این جمله، دقیقاً همان است که آزادی و رواداری را هدف می‌گیرد. یعنی تسری دادن و لاجرم استیلای انگاره‌ای ذهنی به همه دنیا و خدا می‌داند چه فاجعه‌ای به بار می‌آید وقتی این موجودات با این نگرش قدرت بگیرند. کما این که در قرن اخیر مواردی از این دست کم ندیدیم. طاغیان دیوانه‌ای که می‌خواهند دنیا را آن‌گونه بسازند و تغییر دهند که می‌خواهند. پرواضح است که نتایج این دیکتاتوری‌های خون‌آشام فاجعه‌بار است. از استالین تا هیتلر و بن‌لادن و (؟) و این هم از بدبختی ماست که سایه سنگین و شوم این موجودات و این نگرش را بر بالای سر خود می‌بینیم. نگرشی که آرزومند است از کربلا تا قدس و از آن‌جا تا واشنگتن را آن‌گونه که می‌خواهد تغییر دهد.

اما این بدبختی امری تصادفی صرف نیست. واقعیت امر این است که از برایند چنین تفکراتی و از پذیرندگی چنین تفکراتی، چیزی جز این بنیادگرایی که می‌بینیم حاصل نمی‌شود. واقعیتی تلخ است که این روشن‌فکران سانتی‌مانتال نه‌تنها خود محصول این تفکر بنیادگرا و پارتیکولارند که بازتولیدکننده آن نیز هستند.

۶- " هر چه را برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند." غلط است. درست این جمله این‌گونه است:" هر آن‌چه برای خود نمی‌پسندی، برای دیگران هم مپسند." این جمله را به خیلی‌ها نسبت می‌دهند و به واقع نمی‌دانم از آن کیست. اما اولین بار من این جمله را در کتاب فارسی سال دوم دبستان دیدم و موضوع به پسری برمی‌گشت که در صف نانوایی جا زده‌بود و به اصطلاح رایج زرنگی کرده‌بود و پدرش این پند را به او داده‌بود و آن‌را از امام دوم شیعیان نقل می‌کرد.

در این مورد تنها به بدفهمی حاصل از این تغییر شاید تعمدی عبارت بالا اشاره می‌کنم و می‌گذرم. اگر جمله را با فعل مثبت به کار ببریم یعنی بگوییم:" هر چه را برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند." حاصل بنیادگرایی و به تعبیر کامل‌تر پارتیکولاریسم است که انگاره ذهنی خود را به دیگران تسری می‌دهد. حاصل آن به سادگی گشت ارشاد و شیوه زندگی کمونیستی و فاشیستی است. البته نیاز به گفتن ندارد که اعمال قدرت پارتیکولاری نیاز به ادوات خود دارد و هر که این‌گونه اندیشید، لزوماً آدم خطرناکی نیست. اما این نوع تفکر جداً خطرناک است، چرا که خواستگاه فکری هرگونه اندیشه پارتیکولاری است.

ولی این عبارت در کاربرد و صورت صحیح آن، یعنی:" هر آن‌چه برای خود نمی‌پسندی، برای دیگران هم مپسند." به آزادی منفی لیبرالی می‌رسد. یعنی:" همه آزادند تا جایی که آزادی دیگران را به مخاطره نیاندازند."

 ۷- مقاله‌ای با عنوان" در ستایش آزادی بیان و در نکوهش دروغ" برای چاپ در نشریه‌ای در دانشگاه نوشتم که نشد. در لینک زیر و در ادامه می‌توانید بخوانید.

http://www.bamdadkhabar.org/2009/11/post_3015/

۸- آرمین و شکوری‌راد امروز در دانشکده فنی به مناسبت روز آزادی بیان سخن‌رانی داشتند. خیلی شلوغ شده‌بود. کودتاچیان چه کرده‌اند که برای آرمین و شکوری‌راد سالن پر می‌شود. معقول زمانی آقاجری مهمان ثابت این مراسم بود و سالن نیمه خالی بود. چه کرده‌اند با این مردم.

۹- حالا که خوب فکر می‌کنم، اگر چه گوش کردن آخرین آلبوم محسن نامجو خالی از لطف نیست، اما اصلاً کار حسابی‌ای نیست. یک مشت اراجیف و جلف‌بازی. شاید وقت‌اش باشد که این بابا عوض هرزه‌درایی‌های مضحک و بی‌سر و ته، یک کار جدی و پدر و مادر دار دیگر ارائه کند. دلیل نمی‌شود وقتی افسار جمهوری اسلامی پاره شد، هر چرندی را ردیف کنی. خلاصه این که این خواننده دارد به قله‌های بلاهت می‌رسد مگر این که تغییری حاصل شود.

۱۰- آن‌چه منطقی است، لزوماً خوش‌آیند نیست. تنها بازنمایی امری منطقی ممکن است و لاجرم این خود امری منطقی است. چه آن‌ که جهان مجموعه‌ای از وضع واقع است که در فضایی منطقی رخ می‌دهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:21  توسط مهرداد بزرگ  | 

کتاب "گتسبی بزرگ" از اسکات فیتز جرالد فقید را اول هفته خواندم و گذاشتم تا مدتی از زمان خواندن‌اش بگذرد تا خوب در ذهنم هضم‌اش کنم و بعد در مورد آن اظهار نظر کنم. چرا که وقتی کتابی در نظرسنجی‌ها عنوان دومین رمان برتر قرن را می‌گیرد، لازم است که در مورد آن بیش‌ از حد معمول مداقه کرد. وانگهی اگر همان اول هفته در مورد این رمان می‌نوشتم، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که مترجم محترم بسیار کم‌کار و نابلد بوده‌است. چه آن‌که گویا کتاب به زبان محاوره بوده‌است و مترجم شاید از روی نابلدی و عدم تسلط بر زبان فارسی، آن را به زبان کتابی برگردانده‌است و این خود نشان می‌دهد که چه جفایی در حق فیتز‌جرالد مرحوم کرده‌است. دیگر آن‌که اول هفته به شدت تحت تأثیر جو سیاسی 13 آبان بودم و در واقع این کتاب کم‌تر به‌ام چسبید.

اما هر چه می‌گذرد بیش‌تر این کتاب را می‌پسندم. وجه مبرز این کتاب چیست؟ همان طور که از اسم این اثر هویداست، این رمان درصدد است شکوه گتسبی را نشان دهد. گتسبی جنتلمنی آمریکایی که واقعاً باشکوه است. این رمان از معدود رمان‌هایی است که واقعاً حق مطلب را در مورد یک جنتلمن ادا کرده‌است و شکوه جنتلمن بودن را به رخ می‌کشد. پس این رمان فاخر است، از آن رو که بورژوازی فاخر است. اما چه غم‌انگیز است که بر عکس آن‌چه اغلب نوشته‌ شده‌است، این جنتلمن‌ها و بورژوازی نیستند که خون دیگران را می‌مکند، که درست بر عکس این دیگران‌اند که ذره ذره به بورژازی زخم می‌زنند و سرنوشتی تراژیک را برای آن رغم می‌زنند. حسودهایی که از هر سو می‌آیند تا در حد توان خود عصاره گتسبی را بمکند و بعد راه خود را در پیش گرفته، به او افترا بزنند و شخصیت‌اش را لگدمال کنند.

حال آن‌که همه در خلوت خود بر این نکته صحه می‌گذارند که اگر بخواهیم شکوهی را در انسان سراغ گیریم، می‌باید آن را در ساحت یک جنتلمن بجوییم.

باری. از اول هفته بسیار به متن آغازین کتاب فکر کرده‌ام. راوی کتاب می‌گوید در اوان جوانی پندی از پدرش گرفته‌است که مضمون آن چنین است:" هیچ‌گاه بر کسی به خاطر رفتارش و زندگی‌اش خرده مگیر. چه بسا که او شرایط تو را نداشته‌است." این پندی است که یک جنتلمن به فرزند خود می‌دهد. اما چه می‌شود که درست در نقطه مقابل همه فرودستان این طبقه را زالو می‌خوانند و آن‌ها را به خاطر همان شرایط منکوب می‌کنند. البته من هم یقین دارم که این واکنش‌ها منطقی است و می‌توان آن را درک کرد. اما دلیل ندارد که صح‌گذار آن‌ها باشیم و خود بدان دامن زنیم. من می‌توانم غبطه خوردن یک کارگر و یا حتی حسادت او نسبت به وضعیت فرادستان‌اش را درک کنم، اما نمی‌توانم نکوهش‌های خیل عظیم روشنفکران را درک کنم. آن‌ها به دنبال چه هستند؟ بگذریم.

بارها به برابری فرصت‌ها اندیشیده‌ام. اما چه کسی مقصر است و اگر بخواهیم کسی را مجرم و زالو بنامیم، آن فرد کیست؟ همین الآن می‌خواهم این واژگان زالو و مجرم را درز بگیرم و ابداً به دنبال علت‌العلل نیستم. گویا میلان کوندرا است که می‌گوید:" بچه‌دار شدن صحه گذاشتن بر وضعیت مصیبت‌بار کنونی است." با این حال کدام کارگر و اصلاً کدام آدمی‌زاد است که بخواهد مسئولانه به این مسئله نگاه کند؟ با تقریب خوبی می‌شود گفت، هیچ کس. البته این اقتضائات آدمی باید باشد که چنین می‌اندیشد. ولی آن‌چه هست انگشت اتهامی است که متأسفانه به ناحق دیگران را متهم می‌کند. مسئله این است که نابرابری فرصت فرزند یک کارگر و فرزند یک بورژوا نه از نظام غلط بازار و مواردی از این دست که از فعل گویا انسانی همین کارگران سر زده‌است.

چه می‌شود کرد؟ نفوس آدمی‌زاد زیاد است و منابع کم. اما راه بر هیچ کس بن‌بست نیست. برابری فرصت به معنی برابری داشته‌ها نیست. به معنی نداشتن منع قانونی بر سر راه همگان است. هیچ اجبار خارجی بر سر راه هیچ کس نباید باشد. البته فکر کردن به این موضوع در ایران امروز کاری عبث به نظر می‌رسد.

شاهین نجفی واقعاً هنرمند است. تصویرسازی او در ترانه "خدا خوابه" واقعاً هنرمندانه است. مو را بر تن آدم راست می‌کند. او هنرمندانه واقعیت تلخ تجاوز به ترانه موسوی را در ترانه‌اش نمایانده‌است.  

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:22  توسط مهرداد بزرگ  | 

۱- همیشه گویا باید چیزی باشد که حسابی روح آدم را بساید و روان آدم را نابود کند. درست همان وقت که داری در خیال خودت و با آرامش خاطر به یک روزمرگی مطلوب می‌رسی و همه چیز بر وفق مراد است، ناگهان به تلنگری همه چیز فرو می‌ریزد و بر سرت آوار می‌شود. درست همان موقع که از خواب بیدار می‌شوی در بسترت بازداشت می‌شوی و بازجویی همان‌جا آغاز می‌شود و آن هم نه از سوی دستگاه عظیم بیرونی که از سوی همه آن‌ها که نزدیک‌ترین‌ها به تو هستند. مسئله این است که فاجعه روحی در درون آدم و از سوی عوامل درونی رخ می‌دهد و آن هم درست وقتی اصلاً فکرش را نمی‌کنی و همین امر است که روح را می‌فرساید.

مسئله این است که به صرف بودن آدمی در محیط و جامعه و قرار گرفتن در چنبره این موجودات، مجبور است با آن‌ها تعامل کند و از این رو ناگزیر است ذهن محاسبه‌گرش را و قوای ذهنی و عقلایی‌اش را به کار اندازد تا هر چه می‌تواند به نحوی مطلوب و به طوری که کم‌ترین آسیب را ببیند با همه آن‌ها که او را در برگرفته‌اند رفتار کند و از این میان بیش‌ترین آزادی را بیابد. از این رو همه‌گونه رفتار او به شرط این‌که ایمنی و آزادی او را به مخاطره نیاندازد، اخلاقی است و در این بحثی نیست، گو این‌که نمی‌توان در میان این همه خدعه و نیرنگ دیگران رستگارانه زیست که اگر کسی چنین کند، بی‌گمان در ورطه زوال و نابودی می‌افتد. و لیکن همه این‌ها باز هم نمی‌تواند مانع از بروز فاجعه شود. چه آن‌که فاجعه آن‌گاه اتفاق می‌افتد که آدمی اصلاً فکرش را نمی‌کند و این رویداد معمولاً درونی است.

۲- می‌گویند وقتی عصبانی هستی نباید بنویسی. اتفاقاً آن وقت که آدمی عصبانی است باید بنویسد. فقط این‌ که کجا بنویسد مطرح است. می‌شود در کاغذ پاره‌ای نوشت و در چاهک انداخت و یا نه، حرف‌ات را بلند جار بکشی. به واقع اگر چنین نکنی همه ناهمواری‌ها را به شکلی نامتعارف و غیرطبیعی هموار کرده‌ای و سطحی یکنواخت و غیرواقعی می‌سازی که قابل اعتنا نیست.

۳- خیلی مایلم برای این‌ که شماره‌های این مطلب زیاد شود، بگویم از هر چه آدم لاف‌زن، زر زرو و الدنگ که با هر اتفاق خوش‌آیند و هر تلاش ولو نصفه و نیمه ولی نیکو؛ تنها از آن رو که از آن آن‌ها نیست، مخالفت می‌کنند و زبان به یاوه‌گویی باز می‌کنند؛ متنفرم. حال می‌خواهد از رفقای آدم باشد یا مثلاً از اپوزیسیون یاوه‌گوی حکومت یا هر گه و احمق دیگری. آدم عق‌اش می‌نشیند. خصوصاً وقتی از رانتی گزاف بهره‌مند شده‌اند و از پله‌هایی به ناحق بالا رفته‌اند و با نگاهی حق به جانب و  از بالا آدم را می‌نگرند. گه‌شان بزنند.

۴- از اظهارنظرهای مهاجرانی به عنوان نماینده جنبش سبز هیچ خوشم نیامد. استدلال‌اش در مورد تحریم‌ها و ضربه‌ای که به طبقه متوسط می‌زند، قابل اعتنا و درخور توجه است اما استدلال از این احمقانه‌تر نمی‌شود که "چون احمدی‌نژاد مسلمان است، بمب اتم نمی‌سازد." اتفاقاً آن‌ها هم استدلالی کاملاً مقابل این مطرح می‌کنند. گو این‌که این آقا هنوز به حرف خودشان در مورد تکثر و تنوع آرای اسلامی واقف و معتقد نیست و صرفاً این حرف‌ها قرقره دهان کسان است و گاه عمل همان انگاره‌های مسلط گذشته است که تصمیم می‌گیرد. 

اما آن‌چه دردآور است آن‌ که واقعاً او نماینده بخشی از تفکر حاکم بر جامعه است که البته بیش‌تر به اصلاح‌طلبان حکومتی و نیمه‌حکومتی نزدیک‌اند. مسئله سیاست خارجی هنوز چالش بزرگ و عمیقی است و می‌تواند پاشنه آشیل این جنبش باشد. بسیاری از این اظهار نظرها کودکانه و ابلهانه است که راوی‌شان هم نمی‌داند با این حرف‌ها به چه کسی سود می‌رساند. گیرم صادقانه هم باشد، پوچالی و کودکانه است.

جواب آیت‌الله منتظری به نامه محسن کدیور در این مورد خیلی به‌تر از اظهار نظر مهاجرانی بود.

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:36  توسط مهرداد بزرگ  | 

۱- قریب به چهار ماه از بازداشت‌های کودتاچیان می‌گذرد و هر روز بر دل‌تنگی ما از دوری دوستان در بندمان می‌افزاید. هر روز در انتظار آزادی عبدالله مؤمنی و دیگر زندانیان در بند هستم، اما گویا خبری نیست.

 جنبش سبزی شکل گرفته و علی‌رغم سنگین شدن فضای سیاسی کشور به حرکت خود ادامه می‌دهد. به نظر می‌رسد هر چه بیش‌تر به سرکوب ادامه دهند، علت اعتراض نهادینه‌تر و ضروری‌تر می‌شود و این به تداوم اعتراض‌ها می‌انجامد.

۲- شماره مهر نشریه تلنگر منتشر شد. به نظرم کم‌وبیش خوب بود. خصوصاً که گویا امسال از نشریه‌های دانشجویی خبری نیست. لااقل در این روزهایی که من دانشگاه رفته‌ام ندیده‌ام نشریه‌ای منتشر شود و این وضعیت خوبی نیست. خصوصاً برای ما که پنج سال یکی از علاقه‌هایمان به دانشگاه همین فضاهای نیمه باز نشریات‌اش بوده که در آن دانشجوها می‌توانند ولو به صورت حداقلی و به صورت نیمه رسمی اظهار وجود کنند. به نظرم نشریات دانشجویی نشان از سربلندی دانشگاه دارد که اکنون خالی شدن میز نشریات، گویا حکایت از حیثیت لکه‌دارشده دانشجویان دارد. دیگر کسی گویا دل و دماغ کار کردن هم ندارد.

 با این حال اگر کسی تلنگر می‌خواهد خبر دهد.

۳- داستان "سوسک" را در بهار سال ۸۵ نوشتم که در تابستان امسال بازنویسی کردم و در این شماره نشریه تلنگر منتشر شد. این داستان را می‌توانید در ادامه بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:57  توسط مهرداد بزرگ  | 
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
یاد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
ه.الف.سایه

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1388ساعت 0:45  توسط مهرداد بزرگ  | 

۱- ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود...

آیا می‌شود در نهایت این قصاوت‌ها هنوز هم به آن‌ها انسان گفت. نه! آن‌ها وهن انسانیت‌اند. مگر می‌شود انسان تا به این حد درنده‌خو باشد؟ نه حیوانی را سراغ ندارم که چنین درنده‌خو باشد. تحقیر و تصلیب پاک‌ترین و به‌ترین فرزندان این سرزمین، همه فقط برای کیاست و ریاست کوتوله‌ای بیمار.

تصویر دانشجویان شکنجه‌شده لحظه‌ای از مقابل چشم‌ام کنار نمی‌رود. زبان‌ام قاصر است و نمی‌توانم بنویسم. مگر می‌شود؟ زمانی که پشت نیمکت‌ها مدرسه می‌نشستیم، همیشه می‌گفتند دانشگاه مهد علم است و دانشجویان در نظر ما مفاخر و نخبگان بودند. آن‌ها باید الگو می‌بودند. اما اکنون نه تنها تزویر و ریا بر مملکت حاکم شده‌است که همه ارزش‌های انسانی لجن‌مال شده‌اند. آنان چنان عقده‌های فروخورده جنسی و تحقیرهای چندین ساله‌شان را بر سر دانشجویان بی‌دفاع خالی کرده‌اند، که زبان قاصر است از گفتن‌اش. ساده ‌است گفتن این‌که به کوی دانشگاه حمله کردند و چه بد کردند. ساده است به کار بردن کلمه شکنجه. به کار بردن همه واژگان کتک، تحقیر، شکنجه و دیگر واژگان از این دست مدت‌هاست که برای ما ساده شده‌است. اما هیچ یک گویای آن چیزی نیست که فاشیست‌های دیوصفت بر سر به‌ترین فرزندان این سرزمین آوردند. آخر، نمی‌شود. هر چه می‌کنم نمی‌توانم هضم کنم. شاید برای آن دکتر و آن سید و دیگران، این‌ها صرفاً در حد واژگانی تهی باشد. اما آخر آن‌ها هم‌کلاسی‌های ما هستند. مگر می‌شود از کنار این فاجعه گذشت و دم برنیاورد؟ نه! این تصاویر تمام شب و روز مرا پر کرده‌اند و بارها از روایت‌های خوانده و شنیده از آن شب و روزهای بعدش بر خود لرزیده‌ام و گریسته‌ام. در ما چیزی فروریخته‌است. نه امید به اصلاح این‌ها که سال‌هاست از میان ما رخت بربسته‌است، که غرور. آیا می‌شود باز هم سر بلند کرد و فریاد هم‌راهی برآورد؟ می‌گویند باید چنین باشد و در کاغذ نیز چنین است. روابط این‌گونه روایت می‌کنند. اما آن تصاویر و حکایت‌ها، آن‌ خاطرات و آن صحنه‌ها حکایتی دیگرگونه دارد. باید باری دیگر به دست‌های بی‌سلاح خود بنگریم و دست به کار شویم. ما خودمان را بازمی‌یابیم.

دوستان‌مان و هم‌کلاسی‌هایمان را به بدترین شکل کتک زدند، تحقیر کردند و به جرم نکرده روانه زندان کردند. برای بسیاری پرونده ساخته‌اند و آن‌ها را به اتهام‌های واهی در بند کرده‌اند. آن‌گاه چه وقیحانه فرهاد رهبر، مزدور دجال از احمدی‌مقدم به خاطر رفتار خوب‌ گارد ویژه با دانشجویان تقدیر می‌کند و همه آن فاجعه هولناک را یک‌سره انکار می‌کند. اما این دیکتاتور حقیر روزهای سختی در پیش دارد،‌ کابوس این شب‌های ما به سناریوی هر روزش بدل خواهد شد. مسئله دیگر مشروعیت از دست رفته نیست. مسئله خواب راحت و آرام است که از چشمان بی‌فروغ‌شان ربوده می‌شود.

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد

که مادران سیاه‌پوش

-داغ‌داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد-

هنوز از سجاده‌ها

سر بر نگرفته‌اند!

۲- اعتراف‌های تلوزیونی آغاز شده‌است. نگران عبدالله مؤمنی هستم. او چه مظلومانه جور همه را می‌کشد. این روزها هر روزش با خبری بد آغاز می‌شود. از به بند کشیدن دوستان‌مان و از شکنجه زندانیان سیاسی و از ضرب‌وشتم و کشتار مردم در خیابان. به امید روزهای به‌تر می‌مانم.

۳- نامه کروبی به ملت، جسورانه و تحسین‌برانگیز بود. از رأی به او هرگز سرخورده نخواهم شد. او اکنون در کنار ما تحول‌خواهان است و این خود آغازی برای او و پیروزی‌ای برای جبهه دموکراسی‌خواهی در ایران است. ما رشد می‌کنیم و بر نیروهایمان می‌افزاییم، بی‌آن‌که گامی به پس برداریم.

۴- سکوت و وقاحت دول غربی، تهوع‌آور است. شرم بر آن‌ها و به ویژه باراک اوباما. مسئله آن‌ها گویا صرفاً صلح در خاورمیانه است و هیچ وقعی به مسائل حقوق بشری در منطقه نمی‌نهند. هنوز برای من گوانتانامو سؤال است. گوانتانامو به نام حقوق بشر و با این ویترین برچیده می‌شود و این‌چنین در برابر نقض آشکار حقوق بشر سکوت می‌کنند و به سکوت افاقه نکرده، حرف از مذاکره با کودتاچیان می‌زنند. اما چه بد سکه یک پول شدند، وقتی احمدی‌نژاد متهم‌شان کرد و برایشان خط و نشان کشید. دیر یا زود می‌فهمند که این ره به ترکستان می‌رود.

۵- این روزها هم‌دلی و رفتار مدنی و باشکوه مردم، امیدوارکننده و ستودنی بود. سبب شده تا به ایرانی بودن خودم افتخار کنم.

۶- سایت بامدادخبر بعد از غیبتی تحمیلی بار دیگر به عرصه خبر بازگشته‌است:

http://bamdadkhabar.com

۷- این روزها نه تمرکز دارم و دست و دل‌ام به کاری می‌رود. مگر می‌شود این روزها آرام بود؟ مشکلات روزمره و مسائل شخصی‌ام هم مزید بر علت شده‌است. به امید روزهای بهتر.

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1388ساعت 2:44  توسط مهرداد بزرگ  | 

1- کتاب روح پراگ را می‌خوانم؛ در کنار کتاب "فرهنگ و دانشگاه" نوشته محمد تفضلی. احساس بدی از تجربه زیسته‌ام در دوران تحصیل، به‌ام دست داده‌است. ماشین مشق‌نویسی در دوران دبستان، ماشین محفوظات بی‌مصرف در دوران راهنمایی و ماشین حل مسئله در دوران دبیرستان؛ ماحصل آن دانشجوی منزوی ترم ده که هنوز درس‌اش را تمام نکرده‌‌است.

وقتی وارد دانشگاه شدم، تصور دیگری داشتم. اما این دانشکده چیزی به من عرضه نکرده‌است. اساتید سر و ته یک کرباس، دماغ سربالا و بی‌مغز با درجه اقتدار بی‌حد و حصر. آن‌چه به نظرم هولناک می‌آید، تداوم چنین نظمی است. فضای دانشگاه هم بسته‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردم. نسل ما نسلی ترس‌خورده و توسری‌خورده بود؛ درست مثل حیوانات خانگی.

آن‌چه برایم سخت و عجیب است، رفتار همه آن‌هایی است که از این نظم راضی‌اند و چون خادمان بی‌جیره و مواجب، در جهت تداوم آن می‌کوشند. دیکتاتورهای بالفطره با عقده‌های فروخورده‌ای که از بس آزادی نداشته‌اند، هیچ تصوری از شرایط آزاد ندارند. اندیشه انتقادی، رفتار خارج از عرف و همه آن‌چه که خارج از این نظم بیمارگونه باشد برای این موجودات غیرقابل پذیرش و هضم است. می‌خواهم در این مورد بیشتر و مفصل‌تر بنویسم. امیدوارم به جای مطلوبی برسد.

2- گاهی فکر می‌کنم، کاش عوض مشتی مزخرفات که در طول دوره متوسطه به خورد ما داده‌اند تا در کله‌مان فرو کنیم؛ کمی فن نوشتن به ما یاد می‌دادند. شلخته‌نویسی درد بدی است که همه ما دچار آن هستیم. آیا می‌شود همین یک مورد را درست کرد؟

3- بحث‌های انتخاباتی خسته‌کننده و گاهی تهوع‌آور است. اما گویا ناگزیر به شرکت در این بازی هستیم.

4- امروز هم خیابان‌ها پر از نیروی انتظامی بود. چه مملکتی شده‌است...  بازداشت‌های دیروز شکه‌ام کرد. بازداشت مسعود لقمان، امیر یعقوب‌علی و ... آن هم به آن شکل وحشیانه دردآور است. واکنش میرحسین موسوی به این بازداشت‌ها، اما جالب توجه بود. آقا آن‌ها را کارگرنمایان خوانده‌است. حالا این جماعت حرف از آزادی سیاسی می‌زنند و برایش پیراهن می‌درند. نه!

جماعت مستید و منگ

‌ یا به تظاهر تذویر می‌کنید

 از شب مانده هنوز دو دانگی

 گر تائبید و نمازگزار و پاک

 نماز را از چاووشان نیامده بانگی...

هر گاو، گند چاله‌دهانی آتش‌فشان خشمی شد...

ا.بامداد

۵- فشار کارهایم زیاد است و حتی تصوری از برنامه کاری‌ام هم ندارم. کلی کتاب نخوانده و کار نکرده دارم. تصور این همه عقب‌افتادگی کارهایم عذابم می‌دهد.

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:8  توسط مهرداد بزرگ  | 

مقدمه

پس از پنجاه سال غلبه گفتمان چپ بر سپهر سیاسی ایران كه نتایجی خسارت‌بار و گاه جبران‌ناپذیر نصیب ایران و ایرانیان كرد؛ لیبرالیسم، آن ققنوس خوشخوانی‏ست كه از زیر خاكستر، از پس ویرانه‏های چپ‏زدگی رخ می‏نماید و از جان‏های مشتاق آزادی دلربایی می‏كند. لیبرالیسم بر سه اصل فردیت، عقل و آزادی استوار شده‌است. در لیبرالیسم اصالت با فرد و آزادی او است و اداره‏ امور جامعه و مسئولیت هدایت بشر به ساحل آرامش و لذت، بر عهده‏ عقل نهاده شده‌است. آزادی برای ما هم هدف است، هم روش. آزادی مورد نظر ما دارای مرزبندی مشخص با هرج و مرج و بی‌بندوباری‏ست. آزادی برای ما اگر چه اصل است و هر گونه محدود كردن آن نیازمند استدلال‏های موجه، اما دامنه‏ آزادی تنها تا جایی گسترده می‏شود كه موجب تجاوز به حریم حقوق بنیادین انسان با معیار اعلامیه‌های جهانی حقوق بشر نشود. از سویی آزادی حق انسان است و از سوی دیگر همه‏ افراد انسانی نسبت به حقوق و آزادی‏های یكدیگر مكلف‌اند.

در جهان‌بینی لیبرال، انسان موجودی جویای لذت و خردمند است كه با تأكید بر تعقل قادر است به نحو مطلوب امور خویش را تمشیت كند. انسان تنها موجودی‏ست كه می‏تواند از طریق كنترل عقلانی امیال خود فرهنگ‌سازی كند و فرهنگ و تمدن مهم‏ترین فصل ممیز او با حیوانات است. با تكیه بر همین عقلانیت لیبرالی بوده‌است كه دستاوردهای شریفی چون دموكراسی و حقوق بشر، چشم‏اندازی جدید از زندگی را فرا روی انسان رهاشده از عصر برده‌داری و فئودالیته قرار داد.

ما ضمن پرهیز از اراده‌گرایی خام و با آگاهی نسبت به توانایی‏ها و محدودیت‌های نوع بشر، بر این باوریم كه می‏توان با تمسك به عمل‌گرایی لیبرال، كه خصوصیتی واقع‏بینانه دارد، بسیاری از ابعاد نامطلوب جامعه‏ ایرانی در سپهر اقتصاد، سیاست و فرهنگ را با تكیه بر ارزش‏ها و روش‌های لیبرالی اصلاح كرد و تغییر داد. درست همین پرهیز از اراده‌گرایی خام و غیر عقلانی ا‏ست كه لیبرال‏ها را از دروغ «مدینه‏ فاضله» و افسون «یوتوپیاگرایی» مصون می‏دارد. انسان نه اسیر تقدیر تاریخی ا‏ست و نه زندانی مشیتی فرا زمینی. از این رو لیبرالسیم به هیچ وجه انفعال و بی‌عملی را بر‌نمی‏تابد؛ عمل سیاسی مبتنی بر عقلانیت و محاسبه‏ فایده ـ هزینه را تأیید می‏كند اما افراط‌گرایی كور را رد می‏كند. تاریخ لیبرالیسم تاریخ مبارزه‌های باشكوه لیبرال‏ها با پادشاهی‌های مطلقه، كلیسای جبار، ارتجاع مذهبی، فاشیسم، استالینیسم و توتالیتاریسم است. لیبرال‏ها همواره در صف مقدم مبارزه برای تحقق حقوق اساسی آحاد انسان‏ها بوده‏اند. مبارزه با تبعیض نژادی و هر گونه آپارتاید، دفاع از برابری حقوق زن و مرد، بخشی دیگر از تاریخ پر افتخار مبارزات لیبرالی ا‏ست. همین مبارزه‏ عمل‌گرایانه و عقل‌محور است كه امروز لیبرالیسم را به بدیل ناگزیر انواع نظام‏های سیاسی‌ـ اقتصادی بسته و توتالتیر تبدیل كرده‌است. ما مصمم هستیم این مبارزه شریف را تا تحقق حقوق بشر و دموكراسی، به عنوان والاترین ارزش‏های لیبرالیسم ادامه دهیم و در این راه از فداكاری و پرداخت هزینه ابایی نداریم. به قول جان استیوارت میل، فیلسوف بزرگ لیبرال:« هر چند فقط در اوضاع و احوال بسیار ناقص جهان است كه هركس باید با فداكاری مطلق در مورد خوشبختی خود به خوشبختی دیگران یاری رساند؛ با این همه تا زمانی كه در این وضع ناقص قرار داریم ما با اعتقاد كامل اظهار می‌كنیم كه آمادگی برای چنین فداكاری، بزرگ‏ترین فضیلتی است كه می‏تواند در آدمی وجود داشته‌باشد.» ما در این راه دست یاری همه‏ آن‌هایی كه خود را هم‏فكر و هم‌راه ما در این مبارزه‏ خطیر می‏دانند به گرمی می‏فشاریم. این مانیفست در واقع مبین مبانی نظری مشترك كسانی خواهد بود كه ذیل پرچم لیبرالیسم به ایران و جهانی آبادتر، ثروتمندتر و آزادتر می‏اندیشند. جهانی مصون از تروریسم، دیكتاتوری، بنیادگرایی، خشونت، جهل و به دور از جلوه‏های خشن و غیر قابل تحمل فقر. ما از طریق این مانیفست، موضع نظری خود را به صورت شفاف پیرامون مقولات زیر به اطلاع همگان می‎رسانیم:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:59  توسط مهرداد بزرگ  | 

به حرکت‌های وبلاگی، اعتقادی ندارم و برای وبلاگ هم نه رسالتی قائلم و نه هویتی. وبلاگ هم ابزاری است در کنار دیگر ابزارها و امکانات. از این رو انتشار نامه‌ای که در پی می‌آید صرفاً از روی احساس من است و نه چیز دیگری و هیچ انتظار پاسخی نه از سوی رهبری هست و نه از سوی افکار عمومی. صرفاً حرکتی نمادین است که به نظر من جالب است. شاید از این رو که همه ما در همین مقوله و در همین فضا می‌نویسیم. پس مرگ میرصیافی، مرگ کسی از میان ماست؛ همه ما که دل‌تنگی‌ها و خستگی‌هایمان را از زندگی و زیستن در چنین شرایطی، در این فضا می‌نویسیم.

دیگر این‌که، مرگ میرصیافی و آن هم نزدیک نوروز احساسات هر کسی را جریحه‌دار می‌کند؛ آن هم با چنان پرونده پزشکی‌ای.

به دنبال درگذشت امیدرضا میرصیافی وبلاگ‌نویس جوانی که در درون زندان درگذشت و گزارشگران بدون مرز احتمال قتل او را مطرح کرده‌اند جمعی از وبلاگ‌نویسان ایران تصمیم به ارسال نامه‌ای به آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر و بالاترین مقام جمهوری اسلامی گرفتند.

متن این نامه به شرح زیر است:

آیت‌الله سید علی خامنه‌ای مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران
با سلام
همان طور که مطلع هستید، یک جوان وبلاگ‌نویس به نام امید رضا میرصیافی که به جرم اهانت به شما در زندان به سر می‌برد و به دو سال و نیم زندان محکوم شده‌بود چند روز پیش در زندان درگذشت. گزارشگران بدون مرز احتمال قتل او را بر اساس شواهدی که پیوست این نامه است اعلام می‌کنند‌. امیدرضا میرصیافی قبل از زندان به حکم خود معترض بود و آن را ناعادلانه می‌دانست و معتقد بود هیچ گونه توهینی به شما نکرده‌است و حتی در رأی دادگاه مشخص نشده‌بود که جملات توهین‌آمیز ایشان چیست.
پس از فوت ایشان ما با مطالعه آرشیو وبلاگ ایشان که به دلیل مطالب همان وبلاگ زندانی بود، متوجه نشدیم که کدام مطلب ایشان در مورد شما توهین‌آمیز بود و مستحق دو سال و نیم زندان بوده‌است.
ایشان در دادگاهی غیر علنی محاکمه شد، در حالی که درخواست برگزاری دادگاه علنی را داده‌بود.

حال سؤال ما که تعدادی از وبلاگ‌نویسان ایرانی هستیم، در چند  موضوع تقدیم می‌شود:

1- با توجه به این که اتهام امیدرضا، توهین به شما بود و ما موفق نشدیم مطلب توهین‌آمیزی در وبلاگ ایشان پیدا کنیم؛ لطفا توضیح دهید که کدام مطلب ایشان در مورد شما چنان توهین‌آمیز بود که حکومت جمهوری اسلامی، ایشان را مستحق دو سال و نیم زندان می‌دانسته‌است

2- چرا دادگاه ایشان به صورت علنی برگزار نشد و چرا مفاد اصل 168 قانون اساسی که بیان می‌دارد متهم سیاسی باید در دادگاه علنی و با حضور هیأت منصفه محاکمه شود، در مورد ایشان رعایت نشد؟ چرا دفاعیات ایشان در دادگاه به اطلاع افکار عمومی رسانده‌نشد؟ آیا شما برای متهم سیاسی این حق را قائل نیستید که در برابر افکار عمومی بتواند از اتهام‌اش دفاع کند؟
به غیر از ایشان، تقریباً تمام متهمان سیاسی در سال‌های اخیر در دادگاه غیر علنی محاکمه می‌شوند. آیا حکومت به صورت ناعادلانه این افراد را محاکمه می‌کند که دوست ندارد افکار عمومی شاهد دفاعیات متهم باشند؟

3- آیا شما در جریان اتهام امیدرضا میرصیافی و دفاعیات ایشان بودید؟ اگر بودید آیا با حکم دادگاه موافق بودید؟
اگر در جریان نبودید، لطفاً توضیح دهید که مگر در سال چند نفر به اتهام توهین به شما زندانی می‌شوند که شما از پرونده این افراد بی‌خبر هستید؟
آیا این مسئله را نابه‌جا می‌دانید که ما انتظار داشته‌باشیم، بالاترین مقام حکومت از جریان پرونده افرادی که به اتهام توهین به خود او زندانی می‌شوند، مطلع باشد تا مبادا شخصی بی‌گناه به دلیل انتقاد از او به زندان نیافتد؟

4- جناب آیت‌الله خامنه‌ای در سخنرانی‌ای در سال گذشته فرموده‌بودید، انتقاد از رهبر آزاد است. حال سؤال ما این است که ما وبلاگ‌نویسان باید چگونه از شما انتقاد کنیم که به زندان نیافتیم و عواقب زندان که متوجه چندین زندانی سیاسی در یک ماه اخیر شده‌است، متوجه ما نشود؟

با تشکر از وقتی که می‌گذارید و پاسخی که خواهید داد.

جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی

امضاها تا اکنون

محمد علی‌خانی http://www.tnmp.blogfa.com 

پیام یزدیان  http://payam.malakut.org/

کوروش جنتی  www.sooresrafil.blogfa.com

کاوه پاک‌نژاد   www.greentea2500.wordpress.com 

علیرضا ادیبان  http://1blondi.wordpress.com/

آریا صادقی   http://greenlandhighway.blogspot.com/

محمدحسن یوسف پورسیفی  www.mhyousefpourseifi,blogfa.com

کیانوش سنجری  http://ks82.blogspot.com

امیرحسین اعتمادی  http://amiretemadi.blogfa.com

سیامک فرید  http://belgiran.blogfa.com/

صنم کازرونی http://newsiniran.blogsky.com

فرشته قاضی   http://fereshteh.blogfa.com/

شیوا نوجو  http://zananemelli.blogspot.com/

عباس معروفی  http://maroufi.malakut.org/

علی‌رضا محمدظاهری    http://shampilix.wordpress.com/

سمیه جهانگیری   http://www.sohreh.blogfa.com

کاوه رضایی   http://notes.kaaveh.net/

حمید توکلی  http://www.kntoosi.com/

شهریار ایازی   http://komite-aghwam.blogfa.com/

عبدالقادر بلوچ   http://balouch.blogspot.com/

کریم پورحمزاوی    http://ayandema.blogspot.com

بهزاد مهرانی   http://www.behzadmehrani.blogfa.com/

شایگان اسفندیاری   http://gameron.wordpress.com

فریبرز شمشیری    http://www.rottengods.com

وحید میلانی     www.1canadian.blogspot.com

http://navayerahayee.blogspot.com

اختر قاسمی   http://akhtarghasemi.blogfa.com

سیامک عبدی http://www.siamakold.blogspot.com

سعید صحرایی   http://ssahraei.blogspot.com

مهناز خزاعی  http://m-khazaie.blogfa.com/

امیر   شکیبا    http://nedayekavir2.blogfa.com/

فضائل عزیزان   http://azizanpress.blogspot.com /

محمد افراسیابی    http://amooarvand.wordpress.com/

پیمان روشن ضمیر    http://ospeyman.org

علی‌رضا نوری‌زاده   http://www.nourizadeh.com /

در صورتی که شما وبلاگ‌نویس هستید و مایلید این نامه را امضا کنید، لطفاً تأیید خود را به همراه آدرس وبلاگ خود، به این ای‌میل بفرستید: 7tir.com@gmail.com

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1388ساعت 18:53  توسط مهرداد بزرگ  | 

۱- گاهی وقت‌ها می‌شود که آدم به شدت احساس سر درد می‌کند. این سر درد معمولی نیست، به حدی که به نظر می‌رسد کسی با مته مغزش را سوراخ می‌کند. این تصویر می‌تواند از آن‌جا که شکوهمند است، تماشاچیان حیرت‌زده‌ای را نیز به تماشا وادارد؛ چرا که این تصویر، سویه‌هایی از زیباشناختی دارد. اساساً جنایت با زیبایی عجین است و حیرت تماشاچیان نیز از همین روست، آن‌ها تنها از اعجاب زیبایی این تصویر حیرت‌زده‌اند، نه از ذات درد.

اما چه می‌شود اگر نقاشی باشد که این تصویر را روی بوم رسم کند. تصویر سر مردی با چشم‌های رک که راست روبه‌رو را می‌نگرد، بی‌هیچ لغزش یا چین و شکنی در صورت، بی‌حالت و احتمالاً بی‌ریا. مرد دیگری در سمت چپ او و رو به نیم‌رخ‌اش ایستاده‌است. کمی روی پاها خم شده‌است. با دست چپ، شانه چپ مرد اول را گرفته‌است و در دست راست‌اش دریلی در دست دارد که درست روی شقیقه مرد رک‌‌زده‌ است. شکی نیست که او هم به اندازه مرد اول جدی است. تراشه‌هایی از روبه‌رو به هوا می‌روند و چند تایی هم از بالا و پشت گوش مرد رک‌زده به این سو و آن سو پخش شده‌اند. لازم به ذکر نیست که مرد دریل‌ به دست نیز، به مانند مردی که سرش سوراخ می‌شود، جدی و بی‌حالت است. اما با این تفاوت که این مرد کاملاً طاس است که او را بسیار شبیه به سربازان هیتلر- یا تصویری که اولین بار از آن‌ها در ذهن هر ناظر بی‌طرفی می‌آید- می‌کند. به گمانم لازم نیست، حاشیه‌های تصویر خیلی مشخص شوند و اصلاً اهمیتی ندارد اگر موشی آن سو،‌ نه از ترس این صحنه که از ترس انبوه تماشاگران به زیر پل روی جوی آب برود؛ نگران مرگ او نباشید، او هرگز در تصویر نمی‌آید. لازم نیست بگویم که هیچ یک از تماشاگران حیرت‌زده در این تصویر جای ندارند، چرا که تصویر به سبک مدرن نقاشی شده‌است و جای هیچ‌گونه حاشیه‌ای نیست. تماشاگران کاملاً‌ خارج از بوم هستند؛ درست همان‌جایی که مخاطب قرار دارد. 

بارها چنین آرزو کرده‌ام که این تصویر را نقاشی کنم. اما چه می‌شود کرد؟ من هیچ‌گاه حتی یک شمایل هم نتوانسته‌ام بکشم. به هر رو، اما من از این‌که نتوانستم این تصویر تخیلی را بکشم به هیچ رو ناراحت نیستم. وانگهی، خوب نیست آدم دچار این خبط شود که تخیلات درونی ذهن خود را چنین عریان به تصویر کشد. با این حال، لازم است بگویم، هر بار فیلم خوبی می‌بینم، این تصویر در ذهنم تداعی می‌شود.

فیلم‌های خوب مغز آدم را با مته سوراخ می‌کنند و این خیلی دردناک است؛ چرا که این تصویر، تنها زاده توهم ذهنی کارگردان آن است و واقعاً چه بی‌رحمانه است اگر ما چشمان حیرت‌زده تماشاگران را نبینیم. مدت‌هاست چنین می‌اندیشم که تنها چیزی که در صنعت سینما واقعی است، وجود چنین صنعتی است و این بسیار به تصویرگری مذهب، به ویژه در عصر مدرن مانسته است.

۲- تعطیلات نوروز رو به پایان است و من نه به کارهایم رسیده‌ام و نه حتی استراحت خوبی کرده‌ام. بیش از حد معمول خسته‌ و سرگردانم.

۳- رفتار جمهوری اسلامی با مخالفان‌اش هر روز بدتر و بدتر می‌شود و متأسفانه نوک پیکان به سمت فعالان مدنی و معتقد به رفتارهای مسالمت‌آمیز و قانونی است. اکنون دیگر کمترین حرکتی هم تحمل نمی‌شود؛ حتی عیددیدنی. به نظر می‌رسد، روزهای سختی در پیش است.

۴- محمد پورعبدالله عزیز، به زندان قزل‌حصار منتقل شده‌است. حتماً روزهای بدی را می‌گذراند. بدتر آن است که واقعاً برای هیچ و بی‌هیچ سر و صدایی. مصاحبه مادر محمد با زمانه را در لینک زیر بخوانید:

http://bamdadkhabar.com/2009/03/post_1311/

۵- پیام تبریک نوروزی اوباما و پاسخ رهبری به آن، هر دو جالب بود. به کجاها برد این امید ما را؟

۶- برای بازی ایران- عربستان به استادیوم رفته‌بودم و مثل همیشه شدیداً سر درد گرفتم. نه از نتیجه بازی، از همه رفتارهای زشت و وقیحانه‌ای که در این استادیوم با آدم می‌شود و تبلیغاتی که شعور آدم را زیر سؤال می‌برد. افتضاح بود، هنوز در ذهنم وول می‌خورد.

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1388ساعت 17:58  توسط مهرداد بزرگ  |