۱- ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود...
آیا میشود در نهایت این قصاوتها هنوز هم به آنها انسان گفت. نه! آنها وهن انسانیتاند. مگر میشود انسان تا به این حد درندهخو باشد؟ نه حیوانی را سراغ ندارم که چنین درندهخو باشد. تحقیر و تصلیب پاکترین و بهترین فرزندان این سرزمین، همه فقط برای کیاست و ریاست کوتولهای بیمار.
تصویر دانشجویان شکنجهشده لحظهای از مقابل چشمام کنار نمیرود. زبانام قاصر است و نمیتوانم بنویسم. مگر میشود؟ زمانی که پشت نیمکتها مدرسه مینشستیم، همیشه میگفتند دانشگاه مهد علم است و دانشجویان در نظر ما مفاخر و نخبگان بودند. آنها باید الگو میبودند. اما اکنون نه تنها تزویر و ریا بر مملکت حاکم شدهاست که همه ارزشهای انسانی لجنمال شدهاند. آنان چنان عقدههای فروخورده جنسی و تحقیرهای چندین سالهشان را بر سر دانشجویان بیدفاع خالی کردهاند، که زبان قاصر است از گفتناش. ساده است گفتن اینکه به کوی دانشگاه حمله کردند و چه بد کردند. ساده است به کار بردن کلمه شکنجه. به کار بردن همه واژگان کتک، تحقیر، شکنجه و دیگر واژگان از این دست مدتهاست که برای ما ساده شدهاست. اما هیچ یک گویای آن چیزی نیست که فاشیستهای دیوصفت بر سر بهترین فرزندان این سرزمین آوردند. آخر، نمیشود. هر چه میکنم نمیتوانم هضم کنم. شاید برای آن دکتر و آن سید و دیگران، اینها صرفاً در حد واژگانی تهی باشد. اما آخر آنها همکلاسیهای ما هستند. مگر میشود از کنار این فاجعه گذشت و دم برنیاورد؟ نه! این تصاویر تمام شب و روز مرا پر کردهاند و بارها از روایتهای خوانده و شنیده از آن شب و روزهای بعدش بر خود لرزیدهام و گریستهام. در ما چیزی فروریختهاست. نه امید به اصلاح اینها که سالهاست از میان ما رخت بربستهاست، که غرور. آیا میشود باز هم سر بلند کرد و فریاد همراهی برآورد؟ میگویند باید چنین باشد و در کاغذ نیز چنین است. روابط اینگونه روایت میکنند. اما آن تصاویر و حکایتها، آن خاطرات و آن صحنهها حکایتی دیگرگونه دارد. باید باری دیگر به دستهای بیسلاح خود بنگریم و دست به کار شویم. ما خودمان را بازمییابیم.
دوستانمان و همکلاسیهایمان را به بدترین شکل کتک زدند، تحقیر کردند و به جرم نکرده روانه زندان کردند. برای بسیاری پرونده ساختهاند و آنها را به اتهامهای واهی در بند کردهاند. آنگاه چه وقیحانه فرهاد رهبر، مزدور دجال از احمدیمقدم به خاطر رفتار خوب گارد ویژه با دانشجویان تقدیر میکند و همه آن فاجعه هولناک را یکسره انکار میکند. اما این دیکتاتور حقیر روزهای سختی در پیش دارد، کابوس این شبهای ما به سناریوی هر روزش بدل خواهد شد. مسئله دیگر مشروعیت از دست رفته نیست. مسئله خواب راحت و آرام است که از چشمان بیفروغشان ربوده میشود.
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاهپوش
-داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد-
هنوز از سجادهها
سر بر نگرفتهاند!
۲- اعترافهای تلوزیونی آغاز شدهاست. نگران عبدالله مؤمنی هستم. او چه مظلومانه جور همه را میکشد. این روزها هر روزش با خبری بد آغاز میشود. از به بند کشیدن دوستانمان و از شکنجه زندانیان سیاسی و از ضربوشتم و کشتار مردم در خیابان. به امید روزهای بهتر میمانم.
۳- نامه کروبی به ملت، جسورانه و تحسینبرانگیز بود. از رأی به او هرگز سرخورده نخواهم شد. او اکنون در کنار ما تحولخواهان است و این خود آغازی برای او و پیروزیای برای جبهه دموکراسیخواهی در ایران است. ما رشد میکنیم و بر نیروهایمان میافزاییم، بیآنکه گامی به پس برداریم.
۴- سکوت و وقاحت دول غربی، تهوعآور است. شرم بر آنها و به ویژه باراک اوباما. مسئله آنها گویا صرفاً صلح در خاورمیانه است و هیچ وقعی به مسائل حقوق بشری در منطقه نمینهند. هنوز برای من گوانتانامو سؤال است. گوانتانامو به نام حقوق بشر و با این ویترین برچیده میشود و اینچنین در برابر نقض آشکار حقوق بشر سکوت میکنند و به سکوت افاقه نکرده، حرف از مذاکره با کودتاچیان میزنند. اما چه بد سکه یک پول شدند، وقتی احمدینژاد متهمشان کرد و برایشان خط و نشان کشید. دیر یا زود میفهمند که این ره به ترکستان میرود.
۵- این روزها همدلی و رفتار مدنی و باشکوه مردم، امیدوارکننده و ستودنی بود. سبب شده تا به ایرانی بودن خودم افتخار کنم.
۶- سایت بامدادخبر بعد از غیبتی تحمیلی بار دیگر به عرصه خبر بازگشتهاست:
۷- این روزها نه تمرکز دارم و دست و دلام به کاری میرود. مگر میشود این روزها آرام بود؟ مشکلات روزمره و مسائل شخصیام هم مزید بر علت شدهاست. به امید روزهای بهتر.
1- کتاب روح پراگ را میخوانم؛ در کنار کتاب "فرهنگ و دانشگاه" نوشته محمد تفضلی. احساس بدی از تجربه زیستهام در دوران تحصیل، بهام دست دادهاست. ماشین مشقنویسی در دوران دبستان، ماشین محفوظات بیمصرف در دوران راهنمایی و ماشین حل مسئله در دوران دبیرستان؛ ماحصل آن دانشجوی منزوی ترم ده که هنوز درساش را تمام نکردهاست.
وقتی وارد دانشگاه شدم، تصور دیگری داشتم. اما این دانشکده چیزی به من عرضه نکردهاست. اساتید سر و ته یک کرباس، دماغ سربالا و بیمغز با درجه اقتدار بیحد و حصر. آنچه به نظرم هولناک میآید، تداوم چنین نظمی است. فضای دانشگاه هم بستهتر از آن بود که فکرش را میکردم. نسل ما نسلی ترسخورده و توسریخورده بود؛ درست مثل حیوانات خانگی.
آنچه برایم سخت و عجیب است، رفتار همه آنهایی است که از این نظم راضیاند و چون خادمان بیجیره و مواجب، در جهت تداوم آن میکوشند. دیکتاتورهای بالفطره با عقدههای فروخوردهای که از بس آزادی نداشتهاند، هیچ تصوری از شرایط آزاد ندارند. اندیشه انتقادی، رفتار خارج از عرف و همه آنچه که خارج از این نظم بیمارگونه باشد برای این موجودات غیرقابل پذیرش و هضم است. میخواهم در این مورد بیشتر و مفصلتر بنویسم. امیدوارم به جای مطلوبی برسد.
2- گاهی فکر میکنم، کاش عوض مشتی مزخرفات که در طول دوره متوسطه به خورد ما دادهاند تا در کلهمان فرو کنیم؛ کمی فن نوشتن به ما یاد میدادند. شلختهنویسی درد بدی است که همه ما دچار آن هستیم. آیا میشود همین یک مورد را درست کرد؟
3- بحثهای انتخاباتی خستهکننده و گاهی تهوعآور است. اما گویا ناگزیر به شرکت در این بازی هستیم.
4- امروز هم خیابانها پر از نیروی انتظامی بود. چه مملکتی شدهاست... بازداشتهای دیروز شکهام کرد. بازداشت مسعود لقمان، امیر یعقوبعلی و ... آن هم به آن شکل وحشیانه دردآور است. واکنش میرحسین موسوی به این بازداشتها، اما جالب توجه بود. آقا آنها را کارگرنمایان خواندهاست. حالا این جماعت حرف از آزادی سیاسی میزنند و برایش پیراهن میدرند. نه!
جماعت مستید و منگ
یا به تظاهر تذویر میکنید
از شب مانده هنوز دو دانگی
گر تائبید و نمازگزار و پاک
نماز را از چاووشان نیامده بانگی...
هر گاو، گند چالهدهانی آتشفشان خشمی شد...
ا.بامداد
۵- فشار کارهایم زیاد است و حتی تصوری از برنامه کاریام هم ندارم. کلی کتاب نخوانده و کار نکرده دارم. تصور این همه عقبافتادگی کارهایم عذابم میدهد.
مقدمه
پس از پنجاه سال غلبه گفتمان چپ بر سپهر سیاسی ایران كه نتایجی خسارتبار و گاه جبرانناپذیر نصیب ایران و ایرانیان كرد؛ لیبرالیسم، آن ققنوس خوشخوانیست كه از زیر خاكستر، از پس ویرانههای چپزدگی رخ مینماید و از جانهای مشتاق آزادی دلربایی میكند. لیبرالیسم بر سه اصل فردیت، عقل و آزادی استوار شدهاست. در لیبرالیسم اصالت با فرد و آزادی او است و اداره امور جامعه و مسئولیت هدایت بشر به ساحل آرامش و لذت، بر عهده عقل نهاده شدهاست. آزادی برای ما هم هدف است، هم روش. آزادی مورد نظر ما دارای مرزبندی مشخص با هرج و مرج و بیبندوباریست. آزادی برای ما اگر چه اصل است و هر گونه محدود كردن آن نیازمند استدلالهای موجه، اما دامنه آزادی تنها تا جایی گسترده میشود كه موجب تجاوز به حریم حقوق بنیادین انسان با معیار اعلامیههای جهانی حقوق بشر نشود. از سویی آزادی حق انسان است و از سوی دیگر همه افراد انسانی نسبت به حقوق و آزادیهای یكدیگر مكلفاند.
در جهانبینی لیبرال، انسان موجودی جویای لذت و خردمند است كه با تأكید بر تعقل قادر است به نحو مطلوب امور خویش را تمشیت كند. انسان تنها موجودیست كه میتواند از طریق كنترل عقلانی امیال خود فرهنگسازی كند و فرهنگ و تمدن مهمترین فصل ممیز او با حیوانات است. با تكیه بر همین عقلانیت لیبرالی بودهاست كه دستاوردهای شریفی چون دموكراسی و حقوق بشر، چشماندازی جدید از زندگی را فرا روی انسان رهاشده از عصر بردهداری و فئودالیته قرار داد.
ما ضمن پرهیز از ارادهگرایی خام و با آگاهی نسبت به تواناییها و محدودیتهای نوع بشر، بر این باوریم كه میتوان با تمسك به عملگرایی لیبرال، كه خصوصیتی واقعبینانه دارد، بسیاری از ابعاد نامطلوب جامعه ایرانی در سپهر اقتصاد، سیاست و فرهنگ را با تكیه بر ارزشها و روشهای لیبرالی اصلاح كرد و تغییر داد. درست همین پرهیز از ارادهگرایی خام و غیر عقلانی است كه لیبرالها را از دروغ «مدینه فاضله» و افسون «یوتوپیاگرایی» مصون میدارد. انسان نه اسیر تقدیر تاریخی است و نه زندانی مشیتی فرا زمینی. از این رو لیبرالسیم به هیچ وجه انفعال و بیعملی را برنمیتابد؛ عمل سیاسی مبتنی بر عقلانیت و محاسبه فایده ـ هزینه را تأیید میكند اما افراطگرایی كور را رد میكند. تاریخ لیبرالیسم تاریخ مبارزههای باشكوه لیبرالها با پادشاهیهای مطلقه، كلیسای جبار، ارتجاع مذهبی، فاشیسم، استالینیسم و توتالیتاریسم است. لیبرالها همواره در صف مقدم مبارزه برای تحقق حقوق اساسی آحاد انسانها بودهاند. مبارزه با تبعیض نژادی و هر گونه آپارتاید، دفاع از برابری حقوق زن و مرد، بخشی دیگر از تاریخ پر افتخار مبارزات لیبرالی است. همین مبارزه عملگرایانه و عقلمحور است كه امروز لیبرالیسم را به بدیل ناگزیر انواع نظامهای سیاسیـ اقتصادی بسته و توتالتیر تبدیل كردهاست. ما مصمم هستیم این مبارزه شریف را تا تحقق حقوق بشر و دموكراسی، به عنوان والاترین ارزشهای لیبرالیسم ادامه دهیم و در این راه از فداكاری و پرداخت هزینه ابایی نداریم. به قول جان استیوارت میل، فیلسوف بزرگ لیبرال:« هر چند فقط در اوضاع و احوال بسیار ناقص جهان است كه هركس باید با فداكاری مطلق در مورد خوشبختی خود به خوشبختی دیگران یاری رساند؛ با این همه تا زمانی كه در این وضع ناقص قرار داریم ما با اعتقاد كامل اظهار میكنیم كه آمادگی برای چنین فداكاری، بزرگترین فضیلتی است كه میتواند در آدمی وجود داشتهباشد.» ما در این راه دست یاری همه آنهایی كه خود را همفكر و همراه ما در این مبارزه خطیر میدانند به گرمی میفشاریم. این مانیفست در واقع مبین مبانی نظری مشترك كسانی خواهد بود كه ذیل پرچم لیبرالیسم به ایران و جهانی آبادتر، ثروتمندتر و آزادتر میاندیشند. جهانی مصون از تروریسم، دیكتاتوری، بنیادگرایی، خشونت، جهل و به دور از جلوههای خشن و غیر قابل تحمل فقر. ما از طریق این مانیفست، موضع نظری خود را به صورت شفاف پیرامون مقولات زیر به اطلاع همگان میرسانیم:
به حرکتهای وبلاگی، اعتقادی ندارم و برای وبلاگ هم نه رسالتی قائلم و نه هویتی. وبلاگ هم ابزاری است در کنار دیگر ابزارها و امکانات. از این رو انتشار نامهای که در پی میآید صرفاً از روی احساس من است و نه چیز دیگری و هیچ انتظار پاسخی نه از سوی رهبری هست و نه از سوی افکار عمومی. صرفاً حرکتی نمادین است که به نظر من جالب است. شاید از این رو که همه ما در همین مقوله و در همین فضا مینویسیم. پس مرگ میرصیافی، مرگ کسی از میان ماست؛ همه ما که دلتنگیها و خستگیهایمان را از زندگی و زیستن در چنین شرایطی، در این فضا مینویسیم.
دیگر اینکه، مرگ میرصیافی و آن هم نزدیک نوروز احساسات هر کسی را جریحهدار میکند؛ آن هم با چنان پرونده پزشکیای.
به دنبال درگذشت امیدرضا میرصیافی وبلاگنویس جوانی که در درون زندان درگذشت و گزارشگران بدون مرز احتمال قتل او را مطرح کردهاند جمعی از وبلاگنویسان ایران تصمیم به ارسال نامهای به آیتالله خامنهای، رهبر و بالاترین مقام جمهوری اسلامی گرفتند.
متن این نامه به شرح زیر است:
آیتالله سید علی خامنهای مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران
با سلام
همان طور که مطلع هستید، یک جوان وبلاگنویس به نام امید رضا میرصیافی که به جرم اهانت به شما در زندان به سر میبرد و به دو سال و نیم زندان محکوم شدهبود چند روز پیش در زندان درگذشت. گزارشگران بدون مرز احتمال قتل او را بر اساس شواهدی که پیوست این نامه است اعلام میکنند. امیدرضا میرصیافی قبل از زندان به حکم خود معترض بود و آن را ناعادلانه میدانست و معتقد بود هیچ گونه توهینی به شما نکردهاست و حتی در رأی دادگاه مشخص نشدهبود که جملات توهینآمیز ایشان چیست.
پس از فوت ایشان ما با مطالعه آرشیو وبلاگ ایشان که به دلیل مطالب همان وبلاگ زندانی بود، متوجه نشدیم که کدام مطلب ایشان در مورد شما توهینآمیز بود و مستحق دو سال و نیم زندان بودهاست.
ایشان در دادگاهی غیر علنی محاکمه شد، در حالی که درخواست برگزاری دادگاه علنی را دادهبود.
حال سؤال ما که تعدادی از وبلاگنویسان ایرانی هستیم، در چند موضوع تقدیم میشود:
1- با توجه به این که اتهام امیدرضا، توهین به شما بود و ما موفق نشدیم مطلب توهینآمیزی در وبلاگ ایشان پیدا کنیم؛ لطفا توضیح دهید که کدام مطلب ایشان در مورد شما چنان توهینآمیز بود که حکومت جمهوری اسلامی، ایشان را مستحق دو سال و نیم زندان میدانستهاست
2- چرا دادگاه ایشان به صورت علنی برگزار نشد و چرا مفاد اصل 168 قانون اساسی که بیان میدارد متهم سیاسی باید در دادگاه علنی و با حضور هیأت منصفه محاکمه شود، در مورد ایشان رعایت نشد؟ چرا دفاعیات ایشان در دادگاه به اطلاع افکار عمومی رساندهنشد؟ آیا شما برای متهم سیاسی این حق را قائل نیستید که در برابر افکار عمومی بتواند از اتهاماش دفاع کند؟
به غیر از ایشان، تقریباً تمام متهمان سیاسی در سالهای اخیر در دادگاه غیر علنی محاکمه میشوند. آیا حکومت به صورت ناعادلانه این افراد را محاکمه میکند که دوست ندارد افکار عمومی شاهد دفاعیات متهم باشند؟
3- آیا شما در جریان اتهام امیدرضا میرصیافی و دفاعیات ایشان بودید؟ اگر بودید آیا با حکم دادگاه موافق بودید؟
اگر در جریان نبودید، لطفاً توضیح دهید که مگر در سال چند نفر به اتهام توهین به شما زندانی میشوند که شما از پرونده این افراد بیخبر هستید؟
آیا این مسئله را نابهجا میدانید که ما انتظار داشتهباشیم، بالاترین مقام حکومت از جریان پرونده افرادی که به اتهام توهین به خود او زندانی میشوند، مطلع باشد تا مبادا شخصی بیگناه به دلیل انتقاد از او به زندان نیافتد؟
4- جناب آیتالله خامنهای در سخنرانیای در سال گذشته فرمودهبودید، انتقاد از رهبر آزاد است. حال سؤال ما این است که ما وبلاگنویسان باید چگونه از شما انتقاد کنیم که به زندان نیافتیم و عواقب زندان که متوجه چندین زندانی سیاسی در یک ماه اخیر شدهاست، متوجه ما نشود؟
با تشکر از وقتی که میگذارید و پاسخی که خواهید داد.
جمعی از وبلاگنویسان ایرانی
امضاها تا اکنون
محمد علیخانی http://www.tnmp.blogfa.com
پیام یزدیان http://payam.malakut.org/
کوروش جنتی www.sooresrafil.blogfa.com
کاوه پاکنژاد www.greentea2500.wordpress.com
علیرضا ادیبان http://1blondi.wordpress.com/
آریا صادقی http://greenlandhighway.blogspot.com/
محمدحسن یوسف پورسیفی www.mhyousefpourseifi,blogfa.com
کیانوش سنجری http://ks82.blogspot.com
امیرحسین اعتمادی http://amiretemadi.blogfa.com
سیامک فرید http://belgiran.blogfa.com/
صنم کازرونی http://newsiniran.blogsky.com
فرشته قاضی http://fereshteh.blogfa.com/
شیوا نوجو http://zananemelli.blogspot.com/
عباس معروفی http://maroufi.malakut.org/
علیرضا محمدظاهری http://shampilix.wordpress.com/
سمیه جهانگیری http://www.sohreh.blogfa.com
کاوه رضایی http://notes.kaaveh.net/
حمید توکلی http://www.kntoosi.com/
شهریار ایازی http://komite-aghwam.blogfa.com/
عبدالقادر بلوچ http://balouch.blogspot.com/
کریم پورحمزاوی http://ayandema.blogspot.com
بهزاد مهرانی http://www.behzadmehrani.blogfa.com/
شایگان اسفندیاری http://gameron.wordpress.com
فریبرز شمشیری http://www.rottengods.com
وحید میلانی www.1canadian.blogspot.com
http://navayerahayee.blogspot.com
اختر قاسمی http://akhtarghasemi.blogfa.com
سیامک عبدی http://www.siamakold.blogspot.com
سعید صحرایی http://ssahraei.blogspot.com
مهناز خزاعی http://m-khazaie.blogfa.com/
امیر شکیبا http://nedayekavir2.blogfa.com/
فضائل عزیزان http://azizanpress.blogspot.com /
محمد افراسیابی http://amooarvand.wordpress.com/
پیمان روشن ضمیر http://ospeyman.org
علیرضا نوریزاده http://www.nourizadeh.com /
در صورتی که شما وبلاگنویس هستید و مایلید این نامه را امضا کنید، لطفاً تأیید خود را به همراه آدرس وبلاگ خود، به این ایمیل بفرستید: 7tir.com@gmail.com
۱- گاهی وقتها میشود که آدم به شدت احساس سر درد میکند. این سر درد معمولی نیست، به حدی که به نظر میرسد کسی با مته مغزش را سوراخ میکند. این تصویر میتواند از آنجا که شکوهمند است، تماشاچیان حیرتزدهای را نیز به تماشا وادارد؛ چرا که این تصویر، سویههایی از زیباشناختی دارد. اساساً جنایت با زیبایی عجین است و حیرت تماشاچیان نیز از همین روست، آنها تنها از اعجاب زیبایی این تصویر حیرتزدهاند، نه از ذات درد.
اما چه میشود اگر نقاشی باشد که این تصویر را روی بوم رسم کند. تصویر سر مردی با چشمهای رک که راست روبهرو را مینگرد، بیهیچ لغزش یا چین و شکنی در صورت، بیحالت و احتمالاً بیریا. مرد دیگری در سمت چپ او و رو به نیمرخاش ایستادهاست. کمی روی پاها خم شدهاست. با دست چپ، شانه چپ مرد اول را گرفتهاست و در دست راستاش دریلی در دست دارد که درست روی شقیقه مرد رکزده است. شکی نیست که او هم به اندازه مرد اول جدی است. تراشههایی از روبهرو به هوا میروند و چند تایی هم از بالا و پشت گوش مرد رکزده به این سو و آن سو پخش شدهاند. لازم به ذکر نیست که مرد دریل به دست نیز، به مانند مردی که سرش سوراخ میشود، جدی و بیحالت است. اما با این تفاوت که این مرد کاملاً طاس است که او را بسیار شبیه به سربازان هیتلر- یا تصویری که اولین بار از آنها در ذهن هر ناظر بیطرفی میآید- میکند. به گمانم لازم نیست، حاشیههای تصویر خیلی مشخص شوند و اصلاً اهمیتی ندارد اگر موشی آن سو، نه از ترس این صحنه که از ترس انبوه تماشاگران به زیر پل روی جوی آب برود؛ نگران مرگ او نباشید، او هرگز در تصویر نمیآید. لازم نیست بگویم که هیچ یک از تماشاگران حیرتزده در این تصویر جای ندارند، چرا که تصویر به سبک مدرن نقاشی شدهاست و جای هیچگونه حاشیهای نیست. تماشاگران کاملاً خارج از بوم هستند؛ درست همانجایی که مخاطب قرار دارد.
بارها چنین آرزو کردهام که این تصویر را نقاشی کنم. اما چه میشود کرد؟ من هیچگاه حتی یک شمایل هم نتوانستهام بکشم. به هر رو، اما من از اینکه نتوانستم این تصویر تخیلی را بکشم به هیچ رو ناراحت نیستم. وانگهی، خوب نیست آدم دچار این خبط شود که تخیلات درونی ذهن خود را چنین عریان به تصویر کشد. با این حال، لازم است بگویم، هر بار فیلم خوبی میبینم، این تصویر در ذهنم تداعی میشود.
فیلمهای خوب مغز آدم را با مته سوراخ میکنند و این خیلی دردناک است؛ چرا که این تصویر، تنها زاده توهم ذهنی کارگردان آن است و واقعاً چه بیرحمانه است اگر ما چشمان حیرتزده تماشاگران را نبینیم. مدتهاست چنین میاندیشم که تنها چیزی که در صنعت سینما واقعی است، وجود چنین صنعتی است و این بسیار به تصویرگری مذهب، به ویژه در عصر مدرن مانسته است.
۲- تعطیلات نوروز رو به پایان است و من نه به کارهایم رسیدهام و نه حتی استراحت خوبی کردهام. بیش از حد معمول خسته و سرگردانم.
۳- رفتار جمهوری اسلامی با مخالفاناش هر روز بدتر و بدتر میشود و متأسفانه نوک پیکان به سمت فعالان مدنی و معتقد به رفتارهای مسالمتآمیز و قانونی است. اکنون دیگر کمترین حرکتی هم تحمل نمیشود؛ حتی عیددیدنی. به نظر میرسد، روزهای سختی در پیش است.
۴- محمد پورعبدالله عزیز، به زندان قزلحصار منتقل شدهاست. حتماً روزهای بدی را میگذراند. بدتر آن است که واقعاً برای هیچ و بیهیچ سر و صدایی. مصاحبه مادر محمد با زمانه را در لینک زیر بخوانید:
http://bamdadkhabar.com/2009/03/post_1311/
۵- پیام تبریک نوروزی اوباما و پاسخ رهبری به آن، هر دو جالب بود. به کجاها برد این امید ما را؟
۶- برای بازی ایران- عربستان به استادیوم رفتهبودم و مثل همیشه شدیداً سر درد گرفتم. نه از نتیجه بازی، از همه رفتارهای زشت و وقیحانهای که در این استادیوم با آدم میشود و تبلیغاتی که شعور آدم را زیر سؤال میبرد. افتضاح بود، هنوز در ذهنم وول میخورد.
۱- خاتمی انصراف داد. به همین راحتی. خبر جذابی نبود؛ شاید از آن رو که چندان ناگهانی نبود. فقط دلم به حال این جماعت میسوزد که مدتهاست دستمال به دست گرفتهاند تا بلکه این آقا را راضی و منتقدان ایشان را توجیه کنند. خب، چه میشود کرد؟ منم که دلم از سنگ نیست. نمیتوانم ببینم این بندگان خد انقدر مستأصل شدهاند. اما چه میشود کرد؟ کار روزگار است دیگر.
از اینها که بگذریم، این میرحسین موسوی هم بدجوری روی اعصاب است. این مرد هیچ تغییری نکردهاست. بدتر هم شدهاست که بهتر نشده. این مرد بدجوری پوپولیسم و توهم چپگرایی را درآمیخته است. به خیر بگذرد. در کل کروبی از او قابل تحملتر است. خصوصاً در این روزها که برای رسیدن به قدرت جانفشانی میکند.
۲- تعطیلات تقریباً بیست روزه نوروز، فرصت کافی در اختیار اصلاحطلبان قرار میدهد که سنگهایشان را با خود وا بکنند، ببیند چه گلی به سرشان بگیرند. به نظرم با میرحسین پروندهشان کلاً بسته خواهد شد. هر چند که در کل نه تنها این چهار سال آینده که پس از آن را هم به کام اصولگرایان میبینم.
۳- دانشجویان پلیتکنیک همچنان در زنداناند و تلاش برای آزادی که نه! برای توجه به وضعیت آنها نسبت به قبل کمتر و کمرنگتر شدهاست. سابقاً اگر کسی بازداشت میشد، هر روز لااقل حرفی بود در موردش، اما این روزها نمیدانم از فضای انتخابات است یا نخوت فعالان دانشجویی که چنین سکوت واقعاً گورستانی حاکم شدهاست. مظلومیت پلیتکنیکیها، نماد مظلومیت نهاد دانشگاهی کشور در حاکمیتی ایدئولوژیک، بنیادگرا و با سیستم آموزشی تئوکراتیک است.
همه آنها برایم آشنا هستند و تصویر هر یک یادآور خاطرهای که تلخ یا شیرین، مرا رنج میدهد. کاش زودتر آزاد شوند.
محمد پورعبدالله عزیز هم همچنان در زندان است. بیهیچ جرم مشهودی و بدون هیچ اتهام مشخصی و بدتر از آن بدون هیچ پوشش رسانهای. برای او ناراحت و نگرانم.
۴- به این فکر میکنم که چرا همه چیز ما کپی است. کپی که نه کاریکاتوری افلیج از اصل. موضوع این است که من فیلم "پری" داریوش مهرجویی را چند سال پیش دیدهام و آن زمان بدم نیامد. اما وقتی کتاب "فرانی و زویی" سالینجر را دستم گرفتم، بعد از هر قسمت کلی افسوس خوردم. افسوس از این همه سطحینگری و حقهبازی که در وجود این مرد- داریوش مهرجویی- نهفتهاست و افسوس بیشتر از این که خیلیها او را کارگردان و فیلمساز خوب ایرانی میدانند. یعنی واقعاً فاتحه فیلمسازی ما خواندهاست. گندش بزنند. نه تنها داستان را نفهمیده، بلکه خیلی رذلانه از روی آن دزدی کردهاست. دزدی را از آن رو میگویم که راوی کتاب، همان اوایل کتاب میگوید، مرد داستان- زویی- از من خواستهاست که این داستان را فیلم نکنم. خب، حتماً نویسنده چیزی میدانسته که این را گفتهاست. اما چه میشود کرد، جنس تقلبی فقط خاص کلاهبرداران گمرک و بازار نیست. فیلمسازان و نویسندههای ما هم حقهبازند.
اما حقهبازی به کنار. این بابا، خیلی احمقانه کتاب را فهمیدهاست. واقعاً احمقترین خواننده ممکن است برداشت مذهبی از این کتاب بکند. واقعیت امر این است که عرفان تنها چاشنی داستان است. جای آن میتواند ماتریالیسم باشد یا هر چیز دیگری. چه میشود کرد؟ حضرت مهرجویی گند زدهاست. افتضاح.
۵- چند روز دیگر سال عوض میشود. تبریک میگویم.
۶- " دفاع فایدهگرایانه استوارت میل از حقوق زنان"، عنوان مقالهایست که در اصل برای شماره اخیر نشریه تلنگر نوشتم که در بامدادخبر هم منتشر شد و در لینک زیر میتوانید آن را بخوانید:
http://bamdadkhabar.com/2009/03/post_1150/
۷- شماره اسفند ماه نشریه تلنگر منتشر شد. کسانی که مایلند خبر بدهند تا فایل پیدیافاش را برایشان بفرستم.
۱- طرف ما شب نیست... صدا با سکوت آشتی نمیکند. چخماقها کنار فتیله بیطاقتاند... ا.بامداد
در حال رانندگی بودم که تلفنی بهام خبر دادند، بیش از ۵۰ دانشجوی پلیتکنیک بازداشت شدهاند. مو به تنم راست شد. ۵۰ نفر. عدهای هم به بیمارستان منتقل شدهاند که حال برخی از آنها وخیم است. مأوران جمهوری اسلامی برای ضرب و شتم دانشجویان پلیتکنیک از پنجهبکس، چاقو، چماق و اسپری فلفل استفاده کردهاند. شرمتان باد.
وقاحت هم حدی دارد. سگهای هار استبداد اکنون زنجیر پاره کردهاند. آنها را باید به حال خود گذاشت. که با نرمی اگر با آنها سخن بگویی، زبانات را به کام فرو میکنند و گر نه سگزی خواهیبود.
دانشگاه پلیتکنیک، در سالهای اخیر به جولانگاه عملههای استبداد بدل شدهاست. چه میشود اگر آنها دریابند دانشگاه چیست؟ ولی، نه! پنجهبکس و چاقو حکایتی دیگر است. من هیچ انتظاری از این اوباش ندارم.
اخبار و گزارشها را در این لینکها دنبال کنید:
http://bamdadkhabar.com/2009/02/post_965/
http://www.autnews.us/archives/1387,12,00017571
۲- قریب به یک هفته از بازداشت دوست خوب و همدانشکدهایم، محمد پورعبدالله و بیش از دو هفته از بازداشت یونس میرحسینی میگذرد. نمیدانم باید به کدامشان فکر کنم. این همه برای چه؟
۳- خودسوزی دانشجویی مقابل کتابخانه مرکزی دانشگاه، مبهوتم کرد. بیشتر از این جهت که گویا به خاطر مشکلات مالیاش با دانشگاه خودسوزی کردهاست. این دانشگاه مادر با فرزندان خود چه میکند؟
۴- مدتهاست که به حرکتهای دانشجویی با دیدی دیگر مینگرم. همه آن ارزشهای پوچالی برایم فروریختهاند. گاهی از شنیدن سرود "یار دبستانی" احساس بلاهت میکنم. کاش سقف آرمانهای ما، انقدر کوتاه نبود.
۵- عصبی شدهام و حتی بداخلاق. چه میشود کرد؟ مسئله این است که هیچ چیز شکوهمند و اصلاً دلخوشکنکی اطرافم نمیبینیم که با آن خودم را مشغول کنم. مسئله دیگر این که روزمرگیهایم هم چندان خوشایند نیست. شب و روزی که اصلاً خوب نیست. فقط میگذرد؛ آن هم به سختی و با روانی فرسوده که هیچ گاه از پس کارهای عقبماندهاش برنمیآید. کارهایی ابتدایی که نمیدانم جز بطالت، نتیجه دیگری هم دارد یا نه. گویا دنیا دیگر چیزی برای عرضه ندارد. چه باید کرد؟
۶- چند روزی است که واقعاً در حسرت ساعاتی برای خواندن آنچه دلخواهم است ماندهام. من دوست دارم رمان بخوانم. فقط رمان.
۷- فصل انتخابات آغاز شدهاست و من فقط بر این بلاهتها افسوس میخورم.
۸- ماه نوروز آغاز شدهاست و این ماه سال را خیلی دوست دارم؛ حتی اگر ناخوش باشم و اعصابی ناراحت داشتهباشم، از صدای گنجشکها روی درختان و هوای ملایم و کمی خنک آن سرخوش میشوم.
۱- دلتنگیهای آدمی را باد ترانهای خواند...
این روزها بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بدآهنگ است. چه باید کرد؟
۲- سال گذشته، درست در همین شب یکی از بدترین اتفاقات طول عمرم در زندگی خانوادگیمان افتاد. هنوز هم که به انفجار منزل برادرم و سایه شوم این اتفاق که در طول این یک سال بر زندگی خانوادگیمان افتادهاست، فکر میکنم، عذاب میکشم و تنم مورمور میشود. زندگی در کشوری با پایینترین استانداردهای زندگی همین میشود دیگر. در یک لحظه چنان اتفاقی میافتد که زندگی یک نفر و همه اطرافیاناش را تیره میکند. تنها بلایای طبیعی هستند که ناگزیرند. این هم از بدبختی ماست که چنین فاجعههایی تنها برای ما چنین سهل اتفاق میافتد.
اما چه شبها و روزهای وحشتناکی که گذشت. نصیب نشود.
۳- امسال برای اولین بار است که من تعطیلات بین دو ترم خواهم داشت؛ آن هم یک هفته. اما چه حیف که انقدر کار دارم که به نظر نمیرسد یک روز هم بتوانم استراحت کنم. چهقدر از اول ترم صابون به دلم زدهبودم برای این روزها که خب...
۴- اگر تواناش را میداشتم و از دستم بر میآمد، میگفتم چند وانت خاک و چند بشکه آب بیاورند و در دانشکده فنی را گل بگیرند. موجودات احمق عقبافتاده ساعت 12 شب برای ما انتخاب واحد آنلاین گذاشتهاند که اصلاً وارد سایت دانشگاه هم نمیشود. از آن بدتر این است که چارت درسی آدم ترم دهم تغییر کند و ملزم باشد که با چارت جدید واحد بردارد. این اولین بار نیست که این چارت مسخره ما تغییر میکند و مدیرگروه رانتینر احمقمان هم زیر بار نمیرود. چه دانشگاهی دیگر، چه کشکی؟ باید درش را گل گرفت.
۵- موضوع جنگ غزه و رفتار روشنفکران ایرانی واقعاً در نوع خود جالب توجه است. مسئله حمله اردوغان به پرز هم این میان جالب است. اما جالبتر خوشی عدهای از این رفتار است. حکایت همان انتفاضه کفش است. من نمیدانم چرا باید چنین به این مسئله و آن هم از بعد انسانی و فقط انسانی پرداختهشود. اگر مقصود مرگ عدهای بیگناه است هر روز هزاران نفر از هموطنان خودمان هم از فقر امکانات و سطح پایین استانداردهای زندگی، میمیرند. چرا برای آنها سوگواری نمیکنند یا اقدامی در این راه نمیکنند. اگر هم قرار بر تحلیل سیاسی است که این چرندیات چیست؟ محکوم کردن صرفاً اسرائیل، آن هم در کشوری که خود یک پای جنگ است، از کدام منطق بهدست میآید؟
باز هم نکته جالب در این میان، تظاهراتی بود که عدهای صلحچی دستهچپی در میدان فلسطین برگزار کردند و نیروهای فشار بهشان حمله کردند. این دیگر اوج کمدی است. آنها مدعی نسلکشی اسرائیل شدهاند. نسلکشی را باید تعریف کرد.
در ایران تنها 841 میلیون تومان کمک مردمی به مردم غزه شدهاست. جای افسوس دارد. این همه دورویی و دنائت روشنفکران ایرانی را که اتفاقاً از طبقه مرفه هم هستند، چه میتوان گفت. پس چه میشود که این دوستان حاضر به کمک نیستند و اما از سوی دیگر ژست انساندوستی میگیرند. حساب نیروهای مخلص خدا پاک است. بر آنها حرجی نیست، آنها درگیر هیجاناتشان هستند؛ اما اینها را چه میشود؟
۶- اوباما رئیسجمهور امریکا شد. در مورد او خیلی حرف هست. شاید این هم از آن مواردی است که حرفاش خیلی بیشتر از عملاش است. اما آنچه برای من جالب است، این روح آمریکایی است. آمریکای امیدوار که بر بحران غلبه میکند. آمریکایی که اگر اصلاحطلبی میخواهد در آن راه گام برمیدارد. آمریکایی که کارآفرین است. آمریکایی که پویاست و آمریکایی که مغرور است و آزاد. آمریکا سرزمین امیدها و حرکت و پویایی.
در مورد اوباما، دوست خوبم سعید قاسمینژاد، تحلیل جالبی نوشتهاست، از دست ندهید:
http://bamdadkhabar.com/2009/01/post_534/
۷- چند روز پیش کتاب موجها از وولف را دستم گرفتم. به شدت حوصلهبر است. نمیدانم چرا سابقاً انقدر از وولف خوشم میآمد. به نظر بیش از آن که در سبک سیال ذهن مهارت داشتهباشد، در قلنبهنویسی متبحر است. شاید هم من بد خواندهام.
۸- شخصی برایم کامنت گذاشتهاست و خواستهاست، اعتقادات دینی مرا بداند. خدا پدر مسئولان جمهوری اسلامی را بیامرزد. به کسی چه؟ دین امر درونی است. هیچ تمایل ندارم در مورد آن، آن هم در حکومتی ایدئولوژیک اظهار نظر کنم.
۹- سایت بامدادخبر در این مدت که از راهاندازیاش میگذرد، به نظر من خوب بودهاست. از دست ندهید:
پیام تسلیت دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال دانشگاههای تهران به آقای امیرحسین اعتمادی
دوست و همفکر دیرینمان، امیر حسین اعتمادی، در غم از دست دادن مادر بزرگاش به سوگ نشستهاست. گرچه هیچ کس در برابر مرگ، رویینتن نیست اما بهراستی چه سخت است تحمل جای خالی نزدیکان؛ بهویژه مادربزرگ که همواره سنگ صبور نسلهای بعد است.
ما دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال دانشگاههای تهران، مصیبت وارده را به امیرحسین عزیز و خانواده محترماش تسلیت میگوییم و از خداوند بزرگ برای آن مرحوم، آمرزش و برای بازماندگان، صبر و آرامش را خواستاریم.
دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال دانشگاهها تهران
۱- " استعدادش به اندازه نقش و نگاری که غبار روی بال پروانه بیندازد طبیعی بود. زمانی بیش از پروانه به این امر آگهی نداشت و نمیدانست نقش کی ترسیم یا زدوده میشود. بعدها، از بالهای آسیبدیده و از نقشهایش آگهی یافت و اندیشیدن را آموخت و دیگر نتوانست پر گیرد، چون عشق به پرواز دیگر از میان رفتهبود و تنها به خاطر داشت که روزگاری بیکمترین تلاشی پرواز میکرده."
ارنست همینگوی، جشن بیکران، اسکات فیتزجرالد
وقتی دو سال پیش این جملات را در کتاب "جشن بیکران" همینگوی در مورد اسکات فیتزجرالد خواندم، یاد بسیاری از کسانی افتادم که در اطرافم دیدهام. همه آنها در جوانی پیر شدهاند و بیهیچ دلیل خود گور خود را کندهاند. گو اینکه ایران بر عکس آنچه در شعایرش شنیدهایم، نه سرزمینی است که مرداناش ایستاده میمیرند که کشوریاست که انسانها چون شرارهای سر برمیکشند و بعد در خود میخمند و میپوسند. آنگاه بر این پیری زودرس میتوان فقط افسوس و آه نثار کرد.
بهرام صادقی نوولی دارد به نام "ملکوت". ل. شخصیت این داستان شباهت زیادی به خود صادقی و اطرافیاناش دارد. کسی که کمکم خود را رو به زوال میبرد و در ورطهای هولناک میاندازد. حکایت این داستان، برای دهه ۳۰ و ۴۰ ایران، خیلی جالب است. نسلی که در دام افسردگی و اعتیاد به تباهی رفتهاند. آنها مانند آدمهای عاصی و پوشالی دهه ۵۰ شاملو نیستند که ایستاده بمیرند. آنها همه در خود خمودهاند و به زوال رفتهاند. ملکوت داستانی کوبنده برای این فضا است. داستانی که آغاز آن با عبارت "فبشرهم عذاب الیم" همراه است. این روزها این داستان را در ذهنم مرور میکنم. عجیب هولناک است.
۲- من انسانها را نیکسرشت و پاک نمیدانم. بر عکس آنها را همواره با دنائت و رذالت همراه میدانم. خوی پلیدی آنها تطهیرپذیر نیست. آنها نه نیکخو، نه نیکگفتار و نه نیکپندارند. باید با آنها ساخت یا از آنها گریخت. این قطعه از کتاب "چنین گفت زرتشت" نیچه را وقتی سوم دبیرستان بودم، از روی کتابی در مورد هدایت، که م.ف.فرزانه نوشتهبود، رونوشت کردم و این سبب شد که از نیچه خوشم بیاید و متن چنین گفت زرتشت را بخوانم. انسانها همان هستند که نیچه میگوید:
"میبینم که از این ریزهمگسهای زهرآگین به ستوه آمدهای، میبینم که وجودت زخمی و خونآلود شدهاست؛ و لیکن سربلندتر از آن هستی که خشمگین شوی.
آنها معصومانه خون تو را میخواهند، جان بیرمقشان خون میطلبد و معصومانه نیش میزنند. و تو که به کنه همه چیز توجه داری، حتی از زخمهای ناچیز هم تا ژرفای وجودت رنج میبری؛
و پیش از اینکه التیام یابی، کرم زهرآلودشان بر سراسر دستات لغزیدهاست. به گمانم تو بزرگوارتر از آن هستی که این خونخواران را سرکوب کنی!
اما هشدار که محکوم بیعدالتی مسمومشان نشوی. اینها گرد تو میگردند و وز وز میکنند، حتی وقتی تو را میستایند، ستایششان نابهجاست. میخواهند جان و خونات را بمکند. تو را مانند یک خدا و یا یک شیطان ستایش مینمایند؛
در پیشگاهات شنگ و شیون میکنند. اعتنا نکن! اینان چیزی جز چاپلوسی و ضجه و مویه نمیشناسند. حتی بسا خود را مهربان جا میزنند. اما این شیوهی موذیگرانهی دونمایگان است.
آری، دونمایگاه موذی هستند! فکر فرومایهشان سخت به تو مشغول است- همیشه از نظرشان مشکوک هستی. زیرا هر چه آنها را به فکر کردن وا بدارد مشکوک است.
جوانمردی و پارساییات را تنبیه میکنند و در حقیقت فقط لغزشهایت را قابل عفو میدانند. حتی اگر برایشان مروت نمایی، گمان میکنند که مورد تحقیر قرار گرفتهاند؛ و در عوض نیکوکاریهایت، نامردانه زیان میزنند.
بگریز، ای دوست من به عزلتگاهات بگریز، به آنجا که نسیم سخت و خشن میوزد بگریز. سرنوشت تو این نیست که مگسکش باشی."
فریدریک ویلهلم نیچه- چنین گفت زرتشت
از این حیث داستانهای کافکا بسیار خواندنی است. او انسانها را در جای خود نشاندهاست. در اثر او آنها هیچ جایی ندارند. آنها به موجوداتی حقیر مینمایند.
۳- دو بند قبل هم نشان میدهد. حال و روزم خوش نیست. امتحانهایم از هفته بعد شروع میشود. بیش از آن خسته و فرسودهام که دست و دلم به کار رود. چند کار روی دستم ماندهاست و نه حوصله و نه توان انجامشان را ندارم. نه در دانشگاه و نه در خانه هم آرامش ندارم. وضعیت افتضاحی است. سیاهنمایی نیست. این چیزی است که هست.
۴- ماه محرم مثل هر سال، چه بخواهیم و چه نخواهیم، گرد مرگ بر سر شهر پاشیدهاست. آدمهای سرخوشی که به سوگواری مشغولند. آنها همه عقدههای فروخورده از شخصیت سرکوبشده خود را در این ماه میگشایند. محلی برای مطرح کردن خود مییابند و در این جا با حاکمیت ایدئولوژیک همسو میشوند. مرا از این خان سنت نصیبی نیست، جز صدای طبلی بدنواخت که امشب برای سومین بار از خواب پراندم.
روز شنبه وقتی به دانشگاه رفتم، صدای تعزیه را از بلندگویی شنیدم. خندهام گرفتهبود، اما وقتی جلو دانشکده حقوق دیدم واقعاً تعزیه گرفتهاند، حالم گرفتهشد. اینجا دانشگاه است؟ حاکمیت خیلی جفاکارانه در حق دانشگاه عمل میکند. تبدیل کردن دانشگاه به بازوی ایدئولوژیک حاکمیت ناراحتکننده است.
۵- دیروز ۵ شهید گمنام در دانشگاه دفن کردند. سال ۸۴ که این کار را در شریف میکردند، به طعنه به دوستانم در شریف میگفتم شما بیبخارید، در تهران از این کارها نمیتوانند بکنند. اما در دانشگاه تهران این کار با سهولت هر چه بیشتر انجام شد. باز هم افسوس! دانشگاه دیگر چیزی از خود ندارد. آنها هر کاری که خواستهاند در این سالها کردهاند. ما تنها یک روز از آن خود داریم که آن هم هر سال با استرس روز را شب میکنیم.
۶- جنگی که ضروری است، بر حق است. برای صلح پایدار باید جنگید.
۷- تنها خبر خوشنود کننده در این روزها، راه افتادن سایت دانشجویی خبری-تحلیلی بامدادخبر بود. آن را از دست ندهید:
۸- وضعیت بدی بر دانشگاه شیراز حاکم است. به این بهانه مقالهای برای جنبش دانشجویی در ایران برای بامدادخبر نوشتم که در این لینک میتوانید ببینید: