تبليغاتX
انزوا
انزوا را بر بسیاری از مصاحبت‌ها ترجیح می‌دهم

چندی پیش، مطلب کوتاهی در مورد ویلادیمیر مایاکوفسکی نوشتم. که تا حدی از آن پشیمانم. شاید از این رو که تمام جوانب را در نظر نداشته‌ام. در آن مطلب، گفته‌ام که بلشویک‌ها و فوتوریست‌ها نمی‌توانند به شعر مایاکوفسکی تمسک جویند. این موضوع تا جایی درست است که ویلادیمیر مایاکوفسکی جوان است، ابری شلوارپوش است و نه مردی سیاسی و سیاست‌باز و آن زمانی است که مایاکوفسکی برای ماریا شعر می‌گوید و نه در وصف شکوه لنین! نمی‌توان شعر "ابری شلوارپوش" را تصنعی صرف نامید، چنان که بعدها مایاکوفسکی در اشعاری چون "لنین" و "به سرگی یسنین"(1)رسالت شاعر را در تصنع می‌داند. او در توضیح این شعر( به سرگی یسنین) عنوان چگونه شعر ساخته می‌شود را به کار می‌برد. امری که از دیدگاه بسیاری از منتقدین در مورد شعر بی‌معنی است. چنان که "یان اسکاسل" شاعر چکی  می‌گوید:" شاعران شعرها را اختراع نمی‌کنند، شعر جایی آن پشت پسله‌هاست، مدت درازی آن‌جا بوده‌است، شاعر فقط آن را کشف می‌کند." به واقع مایاکوفسکی به همراه دیگر فوتوریست‌ها سعی در ساختن دارند و به تبع ایدئولوژی مطلوبشان، در شور انقلابی حتی این کار را به نحو احسن انجام می‌دهند، اما آن‌ها هیچ گاه شاعر نیستند. به کل مطلوب آن‌ها و حتی در میان نئوفوتوریست‌ها فرهنگ‌سازی یا در معنای عام آن مهندسی فرهنگ است. امری که تجربه کمونیستی در کشورهای بلوک شرق و اتحاد جماهیر به بهای ویران‌سازی ادبیات و فضای اندیشه این کشورها، خود را نشان داد.( چنان که سرنوشت مایاکوفسکی سرانجام با کار یسنین گره خورد(2) و دیگر فوتوریستی نبود که در ذم خودکشی او دم زند. بلکه بلشویک‌ها را مجبور کرد تا در سوگ او تقدیس‌ش کنند بی‌ آن‌ که دیگر شاعری باشد تا از زمین خشک‌شان مجال روییدن یابد.)

اما موضوع را کمی بازتر کنم. موضوع سر همان عنوان این مطلب است. یعنی سفاهت اهل قلم یا رسالت قلم؟ آیا الزاماً نویسنده- به زعم پیروان ادبیات مکتبی که در اگزیستانسیالیسم سارتری به اوج می‌رسد - باید متعهد باشد؟ و اگر آری، به چه چیزی باید متعهد باشد؟ اما قبل از این که به سؤال اول پاسخ دهم، می‌خواهم از نتیجه‌ای که جواب سؤال دوم با خود دارد، بهره گیرم. فرض می‌کنیم که ما نویسندگانی( و نه نویسنده‌ای،‌ چون هیچ نویسنده‌ای در فضای مجرد تعامل نمی‌کند و مورد نقد قرار نمی‌گیرد.) متعهد هستیم. اگر ما لازمه اندیشیدن، یعنی آزادی را بپذیریم و منطق واقع‌گرا را پذیرا باشیم، در شرایط مختلف می‌توانیم به این سؤال  جواب دهیم که حتی در کلیت موضوع هم متفاوت باشند و فقط از یک اصل مشترک پیروی می‌کنند و آن هم تسلسل و منطق واقع است. در این شرایط چنان که لئو اشتراوس هم در ایضاح دموکراسی می‌گوید، آرمان‌های متفاوتی به وجود می‌آید که الزاماً چون ما خود را به آن‌ها متعهد می‌دانیم؛ رقابتی نفی‌گرا حاصل می‌شود. مگر این‌که ما به تساهل و پذیرا شدن یکدیگر، تنها از این رو که همگی از اصل منطق درست پی‌روی می‌کنیم، روی آوریم. که به خودی خود تعهد را بلاموضوع می‌کند و آن را در درجه دوم قرار می‌دهد. این‌جا موضوع دیگر سر متعهد بودن نیست؛ بلکه آن‌چه مطرح است، هویت است و مسلماً هر شعر یا داستان و اصلاً هر کاری هویت خاص خود را دارد و خود را با آن به مخاطبش عرضه می‌کند. در اینجا دیگر کار هنری است که حرف‌اش را می‌زند و نه هنرمند. از این رو هیچ لزومی بر متعهد ماندن نویسنده باقی نمی‌ماند. مگر این که از اصول اولیه اندیشیدن یعنی آزادی قلم سر باز زنیم و دست به سرکوب بزنیم که به وضوح در کار "به سرگی یسنین" از مایاکوفسکی ظاهر می‌شود. او آرمان خلق و پرولتاریا را بر سر تمام زیبایی کار یسنین می‌کوبد و علناً تصنع می‌کند.

موضوع دیگر این است که آیا الزاماً پذیرفتن آرای دیگران، به معنی نفی خود است؟ این امر تنها وقتی اتفاق می‌افتد که من به آرمانم متعهد باشم و اساساً به خاطر وجود آرمانم و برای تعهد به آرمانم بنویسم. از این رو نویسنده به خودخدایی می‌رسد و الزاماً برای ارزش‌هایش( آرمانها) نفی‌گرا می‌شود.

در نهایت خالی از لطف نیست، اگر بنگریم به ادبیات روسیه و نهایت مدرن‌سازی فوتوریستی آن‌ها و قیاسی کنیم با آن‌چه در فرآیند مدرنیزاسیون غربی شکل گرفت. ادبیات روسیه، هر چه رفت، رو به افول و واپسگرایی نهاد و در عوض مدرنیسم در اروپا و امریکا بال گشود و اوج گرفت.

 

پی‌نوشت:

1- شعر "به سرگی یسنین" را مایاکوفسکی حدود سه ماه پس از خودکشی یسنین در ذم کار او که در هتل "آنگله‌تره" با بریدن رگ‌های مچ دست‌‌ش خودکشی کرد و در جواب به شعر پایانی او با نام "بدرود" که با خون یسنین نوشته‌است و در فضای ادبی و سیاسی شوروی غوغا می‌کند، می‌سراید( یا می‌سازد) بند پایانی شعر "بدرود" چنین است:

" مردن در این زندگی هرگز چیز تازه‌ای نبوده‌ست،

تازگی در زیستن نیز نیست."

مایاکوفسکی با در دست گرفتن خمیره این دو بیت و در نفی آن، شعر " به سرگی یسنین" را می‌سراید که چنین خاتمه می‌یابد:

" مردن در این زندگی

هرگز

 مشکل نبوده‌‌ست.

ساختن یک زندگی

به مراتب مشکل‌تر است."

۲- مایاکوفسکی خود سرانجام در سال ۱۹۳۰ خودکشی می‌کند.
 
+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 22:4  توسط مهرداد بزرگ  | 
دچار افسردگی مقطعی شده‌ام. به هم ریخته‌ام و حتی حوصله جمع کردن افکارم را هم ندارم. همان طور که فکر می‌کردم، مقاله‌هایم آبکی درآمد، که مهم نیست. اما موضوع سر چیز دیگری است، موضوع این است که...

نمی‌دانم، هر چه بیش‌تر زندگی را جدی بگیری، بیش‌تر گندش درمی‌آید. اما در هر صورت تجدید نظر لازم است. در حال حاضر در شرایطی‌ام که هر حرف‌زدنی گه‌خوری اضافه است. آدمی که تا خرخره در گه است، به‌تر است لال شود. تا چه پیش آید؟!

+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1385ساعت 19:36  توسط مهرداد بزرگ  | 
برنامه‌ها همه خوب برگزار شد و الآن دچار یک خستگی خوشی‌آورم. از کارهایی که کرده‌ام و فعالیتی که برای آزادی دوستانم کرده‌ام و هزینه احتمالی آن سرخوشم. تا چه پیش آید.

عده‌ای آزاد شده‌اند و به امید آزادی دیگران می‌مانم.

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1385ساعت 21:8  توسط مهرداد بزرگ  | 
از ساعت ۳ بعد از ظهر تا ۸ شب، در یک محیط بسته نشسته‌ام، بحث کرده‌ام و سیگار کشیده‌ام. شدیداً خسته‌ام.

دوستان‌مان در بند ۲۰۹ اوین‌اند. اما به گمان‌ام فردا و فرداها از آن ماست. حتی اگر شده از دانشگاه به ۲۰۹ نقب زنیم.

مقاله‌ای از "مهرانگیز کار" که نازخاتون لینک‌ش کرده‌بود، خیلی دردناک و دل‌نشین بود. با فیلترشکن خواندم‌اش، هر کس خواست از وبلاگ نازخاتون بخواندش.

نمی‌خواهم از اوضاع و احوالم بگویم که تعریفی ندارد و این‌جا هم جایش نیست. به هر حال کار نشریه برای یک عده بنیاد‌گرای عوضی بی‌نتیجه ماند. آقایان از هزینه نداده ۸ مارس، ترسیدند و پس نشستند. اگر فحاش و هتاک بودم بند "ک" پایین تنه را به رویشان می‌آوردم، اما حیف که نیستم.

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:18  توسط مهرداد بزرگ  | 
یک روز سراسر سر درد را پشت سر گذاشته‌ام. شدیداً به هم ریخته‌ام. چند تن از دوستان و بسیاری از کسانی که می‌شناختم و بارها از کارهایشان محذوذ شده‌ام، بازداشت شده‌اند و اصلاً حس خوبی ندارم. شاید حس کسی که همه کسان‌اش به سفر می‌روند و خودش در تنهایی خودش می‌ماند. فقط می‌توانم به این دوستان دربندم بگویم، آفرین به شجاعت‌شان.

از این بگذریم، بقیه چیزها هم خوب نیست. برنامه ۸ مارس در دانشکده مدیریت دانشگاه تهران به علت بازداشت برگزارکننده‌هایش تشکیل نشد و نمی‌دانم اصلاً امسال برنامه‌ای باشد یا نه! چپ‌ها روز سه‌شنبه جلو فنی تهران برنامه گذاشته‌اند. جالب است که برای دیگر جریان‌های دانشجویی حتی برگزاری برنامه در تالارها هم هزینه‌بر است و این سردارزاده در روز روشن پرچم سرخ دست می‌گیرند و کسی نمی‌گوید بالای چشم‌تان ابروست! نمی‌دانم برای جاکشی حاکمیت چی نصیب‌شان می‌شود؟! 

بعد از ظهر هم یک زن روان‌پریش حسابی رفت روی اعصابم. این احمق که اصرار داشت ما را هدایت‌گر عوام‌الناس خطاب کند، مدام اصرار داشت به راه راست هدایتمان کند که حتی از یاد آوردن حرف‌هایش عقم می‌نشیند.

دیگر این‌که باز هم باید خبر کار کنم و از این کار متنفرم و اصلاً دست و دلم هم به کار نمی‌رود. کار نشریه هم در دانشگاه درد سر است، هیچ کس تن به کار نمی‌دهد و اصولاً کار را به‌ تخم‌ام حساب می‌کنند.

بگذریم امیدوارم این هفته همه چیز تمام شود. خیلی خسته‌ شده‌ام. ب

آخر این‌ که من آدم نشدم، بعد از یک ماه دوباره یک پاکت سیگار گرفتم. البته اولترا لایت گرفتم تا زود کنار بگذرام!

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1385ساعت 20:48  توسط مهرداد بزرگ  | 

این چند روز انقدر به‌م فشار روانی وارد شده، که تا سر حد جنون رفته‌ام. ۶ کیلو وزن کم کرده‌ام و به کل پرخاش‌جو شده‌ام.

کارهایی را به عهده گرفته‌ام که می‌توانستم زیرسبیلی رد کنم و حالا انگار انجام‌پذیر نیستند. قول چند مقاله داده‌ام که به احتمال زیاد خوب درنمی‌آیند. چند روزه چیز خاصی نخوانده‌ام و همه‌اش با بدقولی مواجه شده‌ام. به هر رو اوضاع خوبی نیست.

اما در مورد پست پیش، باید چیزهایی بنویسم که فعلاً مهم نیست. فقط این‌که کمی از پست آن پشیمانم. الآن به کل از شعر می‌ترسم. به نظرم ویرانگر است و شاعر را بیش‌تر گناه‌کار می‌دانم. تا چه پیش آید.

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1385ساعت 10:9  توسط مهرداد بزرگ  | 

من هنوز هم ولادیمیر مایاکوفسکی را دوست می‌دارم. نه به خاطر افکار فوتوریستی‌اش که از آن بیزارم و نه به خاطر خدمت انقلابی‌اش به حزب بلشویک روسیه که آن را سفاهت سیاسی‌ قلمداد می‌کنم و نه به خاطر جسارت گستاخانه‌اش در برابر سنت‌گرایان که افراطی‌گری محض است و شکاف عظیم و نابودی به همراه می‌آورد. بلکه فقط به خاطر شعر ناب اوست که او را و بیش از آن شعر او را صمیمانه دوست می‌دارم. ماکسیم گورکی در یک جمع پس از این که مایاکوفسکی  شعرش را می‌خواند می‌گوید:" این فوتوریسم و مزخرفات را بریز دور. اما تو شاعر نابغه‌ای هستی." و حقیقتاً هم چنین است. این شعر مایاکوفسکی است که معرکه است و نه فوتوریسم.

و از این روست که سوء استفاده از شعر نا ب را برنمی‌تابم. هیچ بلشویکی و هیچ لنینیستی حق ندارد، شعر مایاکوفسکی را به فعالیت سیاسی‌اش بچسباند و هیچ فوتوریستی نمی‌تواند برای توجیه عقلایی فلسفه‌اش از شعر مایاکوفسکی تمسک جوید. شعر تبلور احساس است. احساس محض. برافروختگی روح است در قالب هنری که ترسیم می‌شود( آن‌چنان که جیمز جویس می‌گوید). و شعر مایاکوفسکی از آن جهت جاودانه است که از تمامی پس‌ماندهای خود وارسته است و از به‌ترین موضع این قالب هنری‌‌اش را پی‌ریخته‌است. از این رو توجیه عقلایی یک اندیشه از طریق شعر چنان که برخی چپ‌گرایان از طریق شاملو پی می‌گیرند، تناقض آشکار این استدلال‌ها را به وضوح می‌نمایاند.

برای من تنها مایاکوفسکی شاعر وجود دارد و تنها شعر مایاکوفسکی است که جاودانه شده‌است. و چون ابری شلوارپوش بر فراز زمان و مکان می‌گردد.

+ نوشته شده در  دوم اسفند 1385ساعت 8:58  توسط مهرداد بزرگ  |