۱- " وقت آزادی" عنوان سایت جدیدی است که دانشجویان زنجان برای پوشش خبری و حمایت از بازداشتشدگان ۱۸ تیر ماه راه انداختهاند به آدرس:
همچنین وبلاگ " تا رهایی دانشجویان در بند" جهت پیگیری وضعیت دانشجویان در بند نیز، پس از عمل غیر اخلاقی(!) هک آن، توسط نابرادران بسیجی بار دیگر با همان انرژی با آدرس زیر مشغول به کار شدهاست:
برای هکر نامحترم هم بازی ادامه دارد، بچرخد تا بچرخیم و ببینم عذاب چه کسی بیشتر میشود.
۲- خبرهای این روزها چندان برایم خوشآیند نیست. وقتی آدم خبر مسرتبخش آزادی عباس حکیمزاده را در کنار خبر تفتیش منزل عبدالله مؤمنی و احتمال اعترافگیری از او میشنود؛ چندان حس خوبی به او دست نمیدهد. هر چند از صمیم قلب از آزادی دانشجویان پلیتکنیکی خوشحال باشد. به هر رو برای این وقاحت چیزی نمیتوان گفت. فقط این که هر گاه حرف از اعتراف تلوزیونی میآید، یاد اعتراف علی افشاری میافتم. اما علی افشاری نشکست. این را اکنون بیش از گذشته درک میکنم و زوال استبداد را نزدیکتر میبینم. عبدالله نیز نمیشکند و دیو استبداد را به زانو درمیآورد.
۳- امشب، بعد از مدتها به خاطر اساماس دوستی که گفتهبود، برنامه کولهپشتی را ببینم؛ نشستم پای تلوزیون و هنوز هم از لبخندهای وقیحانه سردار رادان و تعارفهای لوس و وقیحاش برای بسیجیان و مأموران شرور نیروی انتظامی، شاکیام. تقصیر خودم بود. نباید از تریبونی که صدای حق از آن شنیده نمیشود انتظاری داشت. به هر حال از وقاحت این مردک بیش از مردمی عصبانیام که در یک روز ۱۶ نفر را در نزدیکیشان اعدام میکنند و اگر شادی نمیکنند، حداقل اعتراضی هم نمیکنند. از مردمی عصبانیام که این آقا به عنوان رئیس پلیسشان حقوق شهروندی را از تریبون رسمی این مملکت به باد استهزا میگیرد و صدای اعتراضی از آنها برنمیخیزد.
بدتر اینکه آدم میبیند در همین بحبوحه حکم اعدام دو روزنامهنگار کرد هم صادر میشود و آدم بر مظلومیت مردم کردستان و این روزنامهنگاران، تنها میتواند آه غم سر دهد.
۴- فوتبال ایران باخت و باز هم افسوس از ۱۲۰دقیقه که احمقانه پای تلوزیون نشستم.
سعی میکنم، فکرم را جمع کنم و کمی منطقی عمل کنم. اما واقعاً از این کار عصبانیام و حق هم دارم. احساس ناامنی میکنم. احساس میکنم، عدهای آن چنان پر رو شدهاند که به سادگی به حریم شخصی افراد تجاوز میکنند. سایت بلاگفا و مسئولان آن باید پاسخگو باشند و با این مسئله باید برخورد شود. روز شنبه این سایت حتی در مورد مشکلات فنیاش هم پاسخگو نبودهاست و امروز کاربران آن به سادگی هک میشوند.
نظام جمهوری اسلامی نیز باید پاسخگو باشد که با نام نظام مقدس، هر روز این زبالهها و کثافات فاجعهای به بار میآورند. این نظام باید پاسخگو باشد که چگونه این زبالهها را در دل خود پروراندهاست.
پینوشت: باز هم در این مورد مینویسم.
همکلاسی و دوستم مسعود حبیبی هم از بازداشتشدگان است. او پیگیر ماجرای بچههای تحکیم بود و وقتی ۱ ساعت قبل از بازداشت شدناش تلفنی با هم صحبت کردیم، از حضور لباس شخصیها در اطراف ساختمان ادوار میگفت و ۱ساعت بعد دوستی اساماس زد، که بازداشت شدهاست.
آنها در بندند و ما امیدوار به آزادی...
اخبار را در وبلاگ زیر پیگیری کنید:
این نوشته امیرحسین اعتمادی را نیز از دست ندهید:
کیست که داد رسد این بیداد را؟ به که باید پناه برد از این همه بیعدالتی؟ چکمهپوشان را چه شدهاست که دیگر اجازه نفس کشیدن را هم از ما گرفتهاند و صدا را در گلویمان خفه میکنند؟
حکومت پلیسی بار دیگر در سالروز فاجعه هولناک ۱۸ تیر خشونت عریاناش را به رخ دانشگاه کشید و ثابت کرد که ندای حقطلبی و آزادیخواهی را همچون گذشته برنمیتابد. حمله به دانشجویان عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت و دستگیری آنان به جرم تحصن و تجمع آرام در حالی صورت میگیرد که به موجب اصلبیست و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی "تشکیل اجتماعات و راهپیماییها بدون حمل سلاح به شرط آنکه مخل مبانی اسلام نباشد آزاد است". و البته این پایان ماجرا نیست چرا که ساعتی بعد از این اتفاق نیروهای امنیتی با هجوم به دفتر سازمان دانش آموختگان ایران به طرز وحشیانهای تمام افراد حاضر در آن محل را بازداشت کردند که در بین بازداشت شدگان نام دوست عزیزمان مسعود حبیبی هم به چشم میخورد.
دانشجویان لیبرال دانشگاههای تهران ضمن محکوم نمودن این اعمال غیرقانونی و غیرانسانی موج جدید فشار بر جنبش دانشجویی ایران را طرحی از پیش برنامهریزی شده در راستای ارعاب و حذف منتقدان و امنیتی کردن فضای سیاسی کشور قلمداد کرده و بار دیگر حاکمان را به دوراندیشی و انسانیت دعوت مینمایند. زورمداران بدانند که این روزگار با هیچ کس عهد اخوت نبستهاست...
هشت سال گذشت. اين هشتمين ساليست كه به خاك و خون كشيده شدن نماد بارز مدرنيته_دانشگاه_ توسط متحجران ديوسيرت و مزدبگيرانشان را به سوگ مينشينيم. ديو صفتاني كه شبانه، خواب را از چشم دانشجويان ربودند و مغولوار بر آنان تاختند و نعره مستانه سر دادند كه" مشتي بيدين و لاابالي را ادب كرديم." هشت سال است كه باطبيها چشمشان بر درهاي اوين است تا شايد گشايشي پديد آيد اما چه سود كه نه تنها گشايشي پديد نميآيد، كه ميهماناني جديد به جمعشان افزوده ميشود.
دانشجويان ليبرال دانشگاههاي تهران ضمن گراميداشت سالگرد فاجعه 18 تير و اعلام انزجار از آمران و عاملان اين واقعه، موج تازه برخورد با جنبش دانشجويي ايران، به ويژه دستگيري دانشجويان پليتكنيكي را اقدامي در جهت سركوب هرچه بيشتر نداي آزاديخواهي مردم رنج كشيده ايران دانسته و آن را قويا محكوم كرده و حاكمان را به عقلانيت و انسانيت دعوت ميكنند.
اکنون دیگر 8 سالی میشود که از وقایع فاجعهبار 18 تیر 78 گذشتهاست. یعنی چیزی اندازه عمر دولت اصلاحات یا هر 8 سالی که میشود تصورش کرد. به نظرم 8 سال زمان کمی نیست و خصوصاً در ایران با بحرانهای روزافزوناش، 8 سال رقم معناداری است. از این رو انتظار میرود که گذر زمان، زوایای گنگ آن وقایع را آشکار کردهباشد و تحلیلهای درستتری را نسبت به آن فاجعه تاریخی به دست دهد. 18 تیر را خیلیها نقطه عطفی در خیزش دوم خرداد میدانند. اما نگاه به وقایع آن روزهای بحرانی و تبعات آن، معمولاً یکسویه بودهاست. گیرم همه روی اصل توقف یا کند شدن اصلاحطلبان و گردش آشکار بسیاری از آنها از اصلاحطلبی به محافظهکاری، اتفاق نظر داشتهباشند. گیرم باز هم، همه روی اینکه دانشجویان مورد حمله کسانی قرار گرفتند که مصونیت داشتند و هنوز هم زیر سایه این مصونیت فاتح میداناند؛ اتفاق نظر داشتهباشند. گزارشهای مکرر وقایع کوی 78، به لحاظ وقایعنگاری آنچنان چیزی را پوشیده نگذاشتهاست و اگر هم چیزی ناگفته ماندهاست، باید روشن شدن آن را تا تاریخی نامعلوم که اسرار مگو فاش شوند؛ انتظار کشید و چه بسا آن زمان دیگر نیازی به این حرفها نباشد و دانستن این اسرار مگو، فایدهای به حال کسی نداشتهباشد. از این رو لازم است، امروز که جنبشهای اجتماعی و تحولخواه و در رأس آن، جنبش دانشجویی زیر شلاق استبداد قرار دارند، به این نقطه عطف حرکتهای تحولخواهانه توجه شود و تحلیلهای راهبردی و بدون تعصب نسبت به آن ارائه شود. پس باید ببینیم به واقع چه چیزی سبب بروز شکاف میان نیروهای مردمی شد و سایه سرکوب را بر فراز ایران مستولی داشت؟
بیایید، برگردیم به اتفاقات کوی دانشگاه و اندکی آنها را کنار هم بچینیم. روزنامه سلام توقیف شدهاست. دفتر تحکیم وحدت مذبذب است و هنوز تصمیمی در مورد اعتراض به این حرکت نگرفتهاست. فراخوانی پخش میشود و دانشجویان به صورت خودجوش به این حکم اعتراض میکنند، از کوی خارج میشوند و در چهارراه امیرآباد با هماهنگی کلانتری یوسفآباد به کوی برمیگردند. همه چیز در حال حل شدن است و دانشجویان پراکنده میشوند که سردار میراحمدی سر میرسد و به مسئول خوابگاهها بد و بیراه میگوید و مورد اعتراض دانشجویان قرار میگیرد و ظرف چند دقیقه مشاجرات به درگیری میانجامد. تا به اینجا اعتراضها به توقیف روزنامه سلام و اصلاح قانون مطبوعات است و به نظر موضوع حل شده میآید. اما پس از آن دیگر، همه چیز رنگ عوض میکند. پس از آن نیروی انتظامی، گروه فشار و ضد شورش وارد عمل میشوند و بدترین نارواها را در حق دانشگاه روا میدارند. به زعم تحلیلهای هر ساله اصلاحطلبان( و مورد اخیری که، روز پنجشنبه گذشته در روزنامه اعتماد به قلم آقای مهدی فولادگر تحت عنوان "خواب تابستانه رادیکالها" خواندم و سراسر آن را تحریف وقایع دیدم.) دلیل اصلی اعتراضها توقیف روزنامه سلام بودهاست. اصلاحطلبان، همواره در لفافه و زیر هالهای از اشک و آه با ابراز تأسف از وقوع این اتفاقات، انگشت اتهام را به سوی رادیکالهایی میبرند که جو را متشنج کردند. اما آنچه لااقل به شخصه از اتفاقات 78 خواندهام و شنیدهام، هیچ رادیکالیسم سازمانیافتهای در این حرکات نیست. و تندرویهای موجود هم محصول شرایط و زماناش است. اصلاحطلبان معتقدند، مطالبات دانشجویان بیش از حد توانشان بود و این سبب شد به حداقلهای خود هم نرسند. اما این حداقلها را همواره حداقلتر آنچه بودهاست نشان میدهند. شاید نطفه شکلگیری اعتراضها، روزنامه سلام و اصلاح قانون مطبوعات بود، اما دلیل اصلی تداوم اعتراضها برخورد نظامی با دانشگاه و تعرض به حرمت دانشگاه بود. و اگر تندروی از سوی معترضین شکل میگیرد، از بیعملی طلایهداران آنهاست. و گذر زمان نشان داد که وعدههای آن روزهای اصلاحطلبان، همه پوچالی و در جهت سرکوب اعتراضها بودهاست. چه آنکه هنوز هم قربانیان کوی دانشگاه در بند هستند و هیچ کدام از دادگاههای برگزارشده در مورد وقایع کوی دانشگاه به فرجام خوبی نرسید. شاید سخنوران اصلاحطلب بگویند تندرویهای دانشجویان در کوی دانشگاه کمر اصلاحطلبان را شکست، اما نیمنگاهی به وقایع پس از آن، نگاهی به خرداد 82 و پس از آن برخورد با تشکلهای دانشجویی همگان را به روی دیگر سکه، یعنی بیعملی اصلاحطلبان و همسویی آنها با حاکمیت بر سر تمامیت اصول نظام رهنمون میکند که در تلاش آنها برای بازپسگیری کرسیهای دانشجویی از دست دگراندیشان، در شورای عالی انقلاب فرهنگی به سرانجام میرسد.
آری، من هم موافقم، آن زمان دانشجویان اشتباه کردند. آنها به پشتوانهای محکم و بیست میلیونی فکر میکردند و با دلگرمی آن گام بر میداشتند. اما این پشتوانه بیست میلیونی خیلی زود، تو زرد درآمد و از اولین امتحان خود خیلی بد بیرون آمد. خیلیها، شاید به دید فرصتی طلایی به 18 تیر فکر مینگریستند و منتظر تحولی عظیم و مسلماً پافشاری حداقلی اصلاحطلبان بر سر مواضع قبلی خود بودند. اما دریغ و درد از این خامی. اصلاحطلبان هنوز هم تنها به بقای خود میاندیشند، بقایی که در فراسوی آن تکاپو برای هیچ است. فجایع 18 تیر که هنوز هم تمامی ندارد و هنوز هم با زمان میرود و فاجعههای دیگری به بار میآورد، شاید به زعم اصلاحطلبان به دلیل تندروی رادیکالها به وقوع پیوست. اما آنچه امروز عیان است همان ضعف جامعه مدنی ایران و یکپارچگی قدرت در برابر جامعه مدنی است. شاید امروز، دیگر تنها خوشخیالان و یا دریوزگان مقام و قدرت باشند که حرکتهایی همچون 18 تیر را خشونتطلبی قلمداد کنند و چشم بر خشونت عریان هر روزه حاکمان خود در قبال مردم ببندند.
در پایان جا دارد، سؤالهایی که سالهاست از اصلاحاتچیها پرسیده میشود، دوباره تکرار شود، مرز اصلاحاتچیها با گفتمان حاکمیت در چیست؟ آیا اگر آن روز، کمی دولت اصلاحطلب به شعار جامعه مدنی و رأی بیست میلیونی ایمان داشت، باز هم شرایط این گونه میشد؟ اگر در تیر 78 لااقل سر موضوع تعرض به دانشگاه، مصونیت چند شیخ و سردار زیر سؤال برده میشد و عزت پوچالیشان، در هم شکسته میشد، خرداد 82، 85 و اتفاقات امروز دانشگاه و بسته شدن هر چه بیشتر عرصه فعالیتهای دانشجویی و رخوت و زوال دانشگاهها را شاهد میبودیم و مصباح یزدی میتوانست سر بلند کند و بگوید دانشگاه مایه فساد است؟ آیا اگر یک بار و برای همیشه مصوبه غیرقانونی در مورد حق برگزاری تجمع، تنها با تأیید وزارت کشور ملغا میشد؛ امروز شاهد سرکوب گسترده فعالان مدنی بودیم؟ به تحصنهای آرام زنان، دانشجویان، معلمان و کارگران، حمله میشد؟ آیا از سوء تدبیر وزارت کشور وقت نبود که زیر شعار جامعه مدنی و آزادیهای مدنی زد و هر گونه تجمعی را انحصاری اعلام کرد؟ آیا، اگر آن زمان در دادگاه کوی دانشگاه، آقایان به گرفتن جریمه یک ماشین اصلاح برقی کوتاه نمیآمدند؛ امروز شاهد احکام سنگین برای فعالان دانشجویی و دیگر فعالان جامعه مدنی مانند فعالان جنبش زنان و کارگری میبودیم؟ فرصت اصلاحطلبان دیگر تمام شدهاست. آنها یک بار و برای همیشه به جامعه مدنی، نه گفتهاند. باشد تا لااقل امروز صادقتر باشند و با واقعبینی بیشتری به روزها و فرصتهای از دست رفته خود نظر افکنند.
بازداشت دانشجویان پلیتکنیک، به مثابه نقض عریان حقوق بشر و آزادیهای فردی و مدنی امروز بیش از هر چیز، ذهنم را به سوی گروههای مدافع حقوق بشر میبرد. کم نیستند این گروهها و اساساً همیشه هم پر طمطراق و البته با منظور! سکوت این همه مدافع حقوق بشر که دیگر در تمام حزبهای چپ و راست، پوزیسیون و اپوزیسیون کرسی و تشکیلاتی دارند، ذهنم را مشغول میکند و رهایم نمیکند. آیا میشود حقوق شهروندی و قانونی کسی را به هر بهانهای مصادره کرد؟ مگر نه اینکه تریبونهای همین دانشگاه سالها فریاد حقوق بشر را از زبان همین منادیان آزادی سر میداد. پس امروز چه شدهاست؟ امروز نگران حقوق بشری هستم که مصادره میشود.
اما، نگرانکنندهتر ادامه بازداشت دانشجویان پلیتکنیک، پس از گذشت حدود دو ماه است. قاضی حداد منتظر چه چیزی است؟ دیگر کمتر کسی است که شکی در مورد سناریوسازی داشتهباشد و دیگران هم که پیش از این همه چیز را میدانستند و احتمالاً دستی در کار تهیه سناریو و بازی آن داشتهاند. پس قاضی حداد منتظر است که چه کسی به یقین برسد؟ متأسفانه این سناریو بد ساخت هم به مانند تمام فیلمها و سریالهای بیمحتوای ایرانی، وقتی به پایان میرسد که دیگر همه چیز آن روشن است و اوج احساسات دراماتیک بیننده در همین سر رفتن حوصلهاش است و اتلاف وقتاش. اما وقتی به اجبار سناریویی بد ساخت را نظارهگر باشی و آن هم به شکل عجیبی کشدار شود، صرف نظر از اینکه چه محتوای اجباریای را القا و تبلیغ میکند؛ این احساسات دراماتیک هر چه بیشتر میشود. اما این احساسات، تنها زمانی به خشم بدل میشود که محتوای این سناریوی بدساخت که بالاجبار نظارهگرش هستیم، ارج نهادن به کثیفترین و زشتترین اعمال وحشیانه و سادیستی در ساحت قدیسمآبانه باشد.
و باز تلختر آن است که خشمات را حتی در خانه امنات، دانشگاه و مسجد هم نتوانی بروز دهی. و باز هم سکوت کنی و نظارهگر باشی.
باری، روی سخنم با آن سوپررادیکالهایی که بین بسیج و انجمن پلیتکنیک فرقی قائل نبودند و نیستند؛ نیست و آنهایی نیز که پلیتکنیکیهای انجمنی را لمپن خطاب میکردند. انتظاری از آنها نیست. آنها، خود هر روز در ذهنهای بیمارشان مشغول سناریوسازی هستند. که اولیها به قول آقایشان ساد، آن نخست طاغی آزادیخواه؛ تصویر گیوتین اعدام، برایشان الهامبخش آزادی است و آینه تمامنمای آزادی را در تلاش برای بازپسگیری گیوتین بینند و آن دیگران به مثابه پیروان دسته چندمی عقاید سادیستی، در روزگار تمدن بشری، بدترین اعمال وحشیانه سادیستی را در حق دگرباشان روا میدارند و البته که هر دو دسته نیز مسرور و سرافراز هستند.
اما بگذریم، از آنها انتظاری نیست. ذهنم مشغول آنهایی است که ارزش آزادی را بیش از مزد گورکن میدانند و حتی بیشتر از بهای بنزین سهمیهبندی شده. آنها چگونه میگذرانند؟ آنها هم مثل من با چشمان وقزده به صحنه نمایش خیره شدهاند یا اساساً ترجیح میدهند چشم بربندند و رها کنند؟ امیدوارم لااقل به دنبال صحنه جذاب و نکته کلیدی در این سناریو نباشند.
پینوشت:
این نوشته خواندنی از دوست خوب، دانا و پرتلاشم سعید قاسمینژاد را هم از دست ندهید:
http://www.advarnews.us/article/5217.aspx
نامه سرگشاده دفتر تحکیم به اساتید، روشنفکران، فعالین سیاسی و مدنی و مجامع حقوق بشر:
http://www.advarnews.us/university/5227.aspx
و مصاحبه سخنگوی اداوار با نشریه اینترنتی گذار:
http://www.advarnews.us/organization/5211.aspx
و در نهایت، این مقاله از دکتر غنینژاد را هم از دست ندهید: