۱- هر چه خواهد دل تنگات بگو.../ برای شیخ ا-د عزیز
شاید از ویژگیهای وبلاگنویسی حالا خوب یا بد، این باشد که نوعی دموکراسی را در عرصه نوسندگی بهوجود آوردهاست. اما در این معنا نیز دموکراسی به واسطه توانمند کردن عوامالناس، این عرصه را در جامعه تودهوار به فرومایهترین مسائل فروکاهیدهاست. متأسفانه امروز خیلیها هستند که عوض خواندن رمانهای بزرگ، به دنبال سرک کشیدن در کامنتها و روزمرگیهای زندگی شخصی هزاران نویسنده هستند که هیچ در قید نوشتن نیستند. یا بدتر از آن تحلیلهای سیاسی و حتی تاریخ و اندیشه را در کتاب و نشریات دنبال نمیکنند و به سادهترین روش یعنی سرک کشیدن در وبلاگها این کار را میکنند. در یک کلام میتوان گپوگفتهای پامنقلی را تا حدی در وبلاگستان ایرانی نیز دنبال کرد.
اما وبلاگنویسی نه تنها عرصه نویسندگی را فرومیکاهد که خود زبان نوشتاری را هم مخدوش میکند. اگر چه نویسندگان ایرانی کمتر اعتقادی به ویراستهنویسی دارند،اما نویسندگان وبلاگها به معنای واقعی واژه شلختهنویسند و بدتر آنکه در این شلختهنویسی افاضات خود را نیز به خورد دیگران میدهند. برای این کار هیچ کسی هم مضایقه نمیکند. به هر رو حتی اگر همین یک مورد رسمالخط فارسی هم رعایت میشد و دانستن آن پیشنیاز ورود به این عرصه میبود، خواندن نوشتههای وبلاگی تا حدی میارزید. اما همین یک مورد هم متأسفانه از سوی نویسندگان نو مورد اقبال واقع نمیشود. مثلاً، چیزی که متأسفانه میان وبلاگنویسان رایج است استفاده بیرویه و بیجا از علایم نگارشی است. گاهی آدم از دیدن فراوانی ...ها و !ها در متنهای وبلاگی میخواهد عق بزند. اما بدتر از همه اینها غلطهای املایی است که واقعاً برای یک نویسنده و حتی کسی که پنج کلاس سواد داشتهباشد، زشت است. بارها در نوشتههای مختلف دیدهام که مثلاً "قاعده" را "قائده" نوشتهاند یا "انضباط" را "انظباط" و مواردی از این دست که در حوصله این نوشته نمیگنجد.
باری، آنچه از نهایت نوشتههای وبلاگی به دست میآید، مشتی مزخرفات است. و اما، آیا مزخرفنویسی بد است؟ به نظر من چنین نیست. مسئله این است که کارکرد وبلاگ را خوب درک کنیم. وبلاگ را نباید زیاده به جد گرفت. وبلاگ وسیله ارتباطی انسانها در عصر اینترنت است. وسیله ارتقای قلم و ارتباط انسانها. جایی که آدم مینویسد و نظر دیگران را جویا میشود و به نوعی احساسات مازوخیستی یا نارسیستی خود را ارضا میکند و از دیگران میخواهد در مورد او نظر دهند. مهمتر از همه وبلاگ سرگرمی است و محلی برای گپ و گفت مکتوب. همین.
بعید میدانم در کشوری که اکثر رسانهها و اهل قلم آن به مزخرفنویسی عادت دارند، بتوان وبلاگنویساناش را مذمت کرد. باید آنها را رها کرد. این ملت درد دارد و متأسفانه بیشتر از آنکه عقل داشتهباشد، درد دارد. پس بگذار بنویسند، رهایشان کن. بگریز.
۲- دیروز، نشریهای از یکی از ستادهای التماس از خاتمی در دانشگاه علم و صنعت به دستم رسید. پشت صفحه دوم این نشریه، به نقل از سید محمد خاتمی نوشتهبود:" دروغ بدترین بداخلاقی است. گاهی یک فرد عادی صحبتی میکند ولی یک وقت است من مسئول دروغ میگویم یا آمار نادرست میدهم و این خیلی بدتر است." تنها واژهای که به ذهنم رسید "پفیوز" بود. هنوز یادم نرفتهاست که در دوره دوم خاتمی، در تمام محافل از روشنفکری تا کوچهبازاری این آقا با عنوان "ممد چاخان" معروف بود. حالا دروغ بد است. نه! دروغ بس است آقای خاتمی! کاش این عزیزان کمی به خودشان بیایند، لااقل آدم از دیدن قیافههای مظلوممآبشان کهیر نزند.
۳- بالاخره کتاب "گور به گور" ویلیام فاکنر را خواندم و عجب کتابی است، این کتاب. نثر زیبا و ترجمه خوب نجف دریابندری. چهار سال پیش کتاب "سنگ صبور" صادق چوبک را خواندهبودم که در همه چیز از سبک و محتوا و شیوه نگارش، تقلیدی از این اثر فاکنر است. جز آنکه نویسنده ایرانی هرزه است و در جایجای اثر رد پای او را میتوان یافت، کاری که به هیچ رو فاکنر نکردهاست. در هر صورت وقتی گور به گور را تمام کردم، سنگ صبور چوبک همه زیباییاش را برایم از دست داد. آن هم کتابی که واقعاً بر من اثر گذاشتهبود.
به نظرم میآید بدون نوشتن نسخه فارسی این کتاب و تنها با ترجمه آن هم میشود همه پلیدیهای زندگی یک روستایی را نمایان کرد. به تعبیری دیگر، خست، جاهطلبی، زنبارگی، تجاوز به زن و خانواده و تظاهر و همه آنچه را که در این مرد پلید روستایی و فرهنگ خانوادهاش هست، میتوان در روستاییهای ایران هم دید. برای این مسئله لازم نیست همه چیز را بومیسازی و خلق کنیم، همه آنها هستند و تنها لازم است کشفشان کنیم.
۴- چند روز پیش خبردار شدم، دبیرستان رشد که در آنجا درس خواندهام، در شرف انحلال است. این دبیرستان از معدود دبیرستانهای خوب مناطق جنوب شهر تهران است که تا کنون بیش از ۴۰۰۰ فارغالتحصیل از دانشگاههای مطرح کشور داشتهاست. اما متأسفانه مسئولان آموزش و پرورش با کارشکنیهای پیاپی، همه فعالیتهایش را مختل کردهاند. واقعاً جای تأسف است. دریغ و درد.
۵- وبلاگ جدید، دوست خوبم رشید اسماعیلی را تازه کشف کردهام. نه که قبلاً ندیدهباشم، اما هیچ وقت انقدر به دلم ننشستهبود. حتماً ببینید:
این آدرس را هم از رو وبلاگ رشید پیدا کردم. جالب است:
۱- خمیازه کشیدیم به جای قدح می
ویران شود آن شهر که میخانه ندارد
پنجشنبه گذشته برای دومین بار و این بار هم برای دیدن بازی پرسپولیس- پگاه، به استادیوم آزادی رفتم. سال گذشته فقط ۵۰ هزار نفر در استادیوم بودند و بازی هم بعد از ظهر بود که چندان نچسبید. اما این بار خیلی جذابتر بود. دیدن ۹۵ هزار نفر آدم خوشحال و آن هم در شب ورزشگاه آزادی، واقعاً آدم را به وجد میآورد. گیرم محیط استادیوم خیلی به مذاق ما خوش نمیآید که حق است. گیرم که بازیهای لیگ ایران هنوز هم در سطح خیلی پایینی دنبال میشود. اما اینها مهم نیست. نه فحاشی تماشاگران مهم است، نه توحش پلیس و نه بینظمی و کثیفی ورزشگاه، نه اسکوربورد ورزشگاه که به جای تصویر آهسته و حتی نتیجه بازی، تصاویر کریهالمنظر حسن نصرالله و شعارهای حزبالله غالبون و... میدهد و نه حتی پارکینگ ورزشگاه و راه باریکه متصل به آن که تمام سال در حال تعمیر است و پلیس نالایق در مدیریت نظم آن. اینها اگر چه در همه جای دنیا شرط است، اما در اینجا همهشان حاشیه است. در اینجا مسئله فقط هیجان و شادی است. برای ۹۵ هزار تماشاگر این بازی فقط شادی و هیجان آن مهم است. شادی ۹۵ هزار نفر که همه اینها را برای تنها ۹۰ دقیقه و شاید هم کمتر به جان میخرند تا هیجانهای خود را تخلیه کنند.
اما چرا و واقعاً چرا امکان شادی برای ما انقدر سخت و دیریاب است؟ کمتر باری است که با نزدیک شدن پلیسی به من، دلم هری نریزد یا اینکه قدمی به پس نروم. کمتر باری است که در پارک یا مکانی تفریحی از ته دل بخندم. اما واقعاً چقدر امکان گذران وقت و شاد بودن برای ما هست؟ خیلی بد و بلکه افتضاح است که آدم لحظات شادیاش را مجبور باشد در چهاردیواری و آن هم با بهانههای واهی تجربه کند، باز هم اگر بهانهای برای شاد بودن باشد. واقعاً این وطن برای من چه داشتهاست؟
۲- احمدینژاد به دانشگاه نیامد. دیگران هم نیامدند. اما بدون شک دیروز دانشگاه تهران امنترین جا برای انتقاد همه دوستان پرمدعای ما بود. به این فکر میکنم که اگر روزی دولت به این دوستان ما آزادی دهد که هر آنچه میخواهند بگویند، چه حرفی برای گفتن دارند.
خب، حالا دیگر نمیدانم این عزیزان به چه فکر میکنند؟ قصد گلایه و نیشخند نیست. این را برای آنهایی میگویم که نمیخواهند بشنوند و هنوز پنبه در گوشهای خود فشردهاند.
۳- امروز برای چندمین بار مجبور شدم درس متون اسلامی را حذف کنم. اما این بار به اجبار استاد درس که نمیدانم چه چیزی در من دیدهاست که بعد از دو جلسه گفت، دیگر نمیخواهد سر کلاساش حاضر شوم. مردک! ترسم این است که خدای نخواسته به آستانه فارغالتحصیلی برسم و این درس روی دستم بماند. خدا ما از شر این جماعت فزاینده معمم شرور، تندخو و تندگو خلاص کند.
۴- بالاخره کارهای شاهین نجفی را گوش کردم. جالب است، هر چند کلاً از رپ خوشم نمیآید.