تبليغاتX
انزوا
انزوا را بر بسیاری از مصاحبت‌ها ترجیح می‌دهم

۱- خاتمی انصراف داد. به همین راحتی. خبر جذابی نبود؛ شاید از آن رو که چندان ناگهانی نبود. فقط دلم به حال این جماعت می‌سوزد که مدت‌هاست دستمال به دست گرفته‌اند تا بلکه این آقا را راضی و منتقدان ایشان را توجیه کنند. خب، چه می‌شود کرد؟ منم که دلم از سنگ نیست. نمی‌توانم ببینم این بندگان خد انقدر مستأصل شده‌اند. اما چه می‌شود کرد؟ کار روزگار است دیگر.

از این‌ها که بگذریم، این میرحسین موسوی هم بدجوری روی اعصاب است. این مرد هیچ تغییری نکرده‌است. بدتر هم شده‌است که بهتر نشده. این مرد بدجوری پوپولیسم و توهم چپ‌گرایی را درآمیخته است. به خیر بگذرد. در کل کروبی از او قابل تحمل‌تر است. خصوصاً در این روزها که برای رسیدن به قدرت جان‌فشانی می‌کند.

۲- تعطیلات تقریباً بیست روزه نوروز، فرصت کافی در اختیار اصلاح‌طلبان قرار می‌دهد که سنگ‌هایشان را با خود وا بکنند، ببیند چه گلی به سرشان بگیرند. به نظرم با میرحسین پرونده‌شان کلاً بسته خواهد شد. هر چند که در کل نه تنها این چهار سال آینده که پس از آن را هم به کام اصول‌گرایان می‌بینم.

۳- دانشجویان پلی‌تکنیک هم‌چنان در زندان‌اند و تلاش برای آزادی که نه! برای توجه به وضعیت آن‌ها نسبت به قبل کم‌تر و کم‌رنگ‌تر شده‌است. سابقاً اگر کسی بازداشت می‌شد، هر روز لااقل حرفی بود در موردش، اما این روزها نمی‌دانم از فضای انتخابات است یا نخوت فعالان دانشجویی که چنین سکوت واقعاً گورستانی حاکم شده‌است. مظلومیت پلی‌تکنیکی‌ها، نماد مظلومیت نهاد دانشگاهی کشور در حاکمیتی ایدئولوژیک، بنیادگرا و با سیستم آموزشی تئوکراتیک است.

همه آن‌ها برایم آشنا هستند و تصویر هر یک یادآور خاطره‌ای که تلخ یا شیرین، مرا رنج می‌دهد. کاش زودتر آزاد شوند.

محمد پورعبدالله عزیز هم هم‌چنان در زندان است. بی‌هیچ جرم مشهودی و بدون هیچ اتهام مشخصی و بدتر از آن بدون هیچ پوشش رسانه‌ای. برای او ناراحت و نگرانم.

۴- به این فکر می‌کنم که چرا همه چیز ما کپی است. کپی که نه کاریکاتوری افلیج از اصل. موضوع این است که من فیلم "پری" داریوش مهرجویی را چند سال پیش دیده‌ام و آن زمان بدم نیامد. اما وقتی کتاب "فرانی و زویی" سالینجر را دستم گرفتم،‌ بعد از هر قسمت کلی افسوس خوردم. افسوس از این همه سطحی‌نگری و حقه‌بازی که در وجود این مرد- داریوش مهرجویی- نهفته‌است و افسوس بیشتر از این که خیلی‌ها او را کارگردان و فیلم‌ساز خوب ایرانی می‌دانند. یعنی واقعاً فاتحه فیلم‌سازی ما خوانده‌است. گندش بزنند. نه تنها داستان را نفهمیده، بلکه خیلی رذلانه از روی آن دزدی کرده‌است. دزدی را از آن رو می‌گویم که راوی کتاب، همان اوایل کتاب می‌گوید، مرد داستان- زویی- از من خواسته‌است که این داستان را فیلم نکنم. خب، حتماً نویسنده چیزی می‌دانسته که این را گفته‌است. اما چه می‌شود کرد، جنس تقلبی فقط خاص کلاه‌برداران گمرک و بازار نیست. فیلم‌سازان و نویسنده‌های ما هم حقه‌بازند.

اما حقه‌بازی به کنار. این بابا، خیلی احمقانه کتاب را فهمیده‌است. واقعاً احمق‌ترین خواننده ممکن است برداشت مذهبی از این کتاب بکند. واقعیت امر این است که عرفان تنها چاشنی داستان است. جای آن می‌تواند ماتریالیسم باشد یا هر چیز دیگری. چه می‌شود کرد؟ حضرت مهرجویی گند زده‌است. افتضاح.

۵- چند روز دیگر سال عوض می‌شود. تبریک می‌گویم.

۶- " دفاع فایده‌گرایانه استوارت میل از حقوق زنان"، عنوان مقاله‌ایست که در اصل برای شماره اخیر نشریه تلنگر نوشتم که در بامدادخبر هم منتشر شد و در لینک زیر می‌توانید آن را بخوانید:

http://bamdadkhabar.com/2009/03/post_1150/

۷- شماره اسفند ماه نشریه تلنگر منتشر شد. کسانی که مایلند خبر بدهند تا فایل پی‌دی‌اف‌اش را برایشان بفرستم.

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:55  توسط مهرداد بزرگ  | 

۱- طرف ما شب نیست... صدا با سکوت آشتی نمی‌کند. چخماق‌ها کنار فتیله بی‌طاقت‌اند...   ا.بامداد

در حال رانندگی بودم که تلفنی به‌ام خبر دادند، بیش از ۵۰ دانشجوی پلی‌تکنیک بازداشت شده‌اند. مو به تنم راست شد. ۵۰ نفر. عده‌ای هم به بیمارستان منتقل شده‌اند که حال برخی از آن‌ها وخیم است. مأوران جمهوری اسلامی برای ضرب و شتم دانشجویان پلی‌تکنیک از پنجه‌بکس، چاقو، چماق و اسپری فلفل استفاده کرده‌اند. شرم‌تان باد.

وقاحت هم حدی دارد. سگ‌های هار استبداد اکنون زنجیر پاره‌ کرده‌اند. آن‌ها را باید به حال خود گذاشت. که با نرمی اگر با آن‌ها سخن بگویی، زبان‌ات را به کام‌ فرو می‌کنند و گر نه سگزی خواهی‌بود.

دانشگاه پلی‌تکنیک، در سال‌های اخیر به جولان‌گاه عمله‌های استبداد بدل شده‌است. چه می‌شود اگر آن‌ها دریابند دانشگاه چیست؟ ولی، نه! پنجه‌بکس و چاقو حکایتی دیگر است. من هیچ انتظاری از این اوباش ندارم.

اخبار و گزارش‌ها را در این لینک‌ها دنبال کنید:

http://bamdadkhabar.com/2009/02/post_965/

http://www.autnews.us/archives/1387,12,00017571

۲- قریب به یک هفته از بازداشت دوست خوب و هم‌دانشکده‌ایم، محمد پورعبدالله و بیش از دو هفته از بازداشت یونس میرحسینی می‌گذرد. نمی‌دانم باید به کدام‌شان فکر کنم. این همه برای چه؟

۳- خودسوزی دانشجویی مقابل کتابخانه مرکزی دانشگاه، مبهوتم کرد. بیشتر از این جهت که گویا به خاطر مشکلات مالی‌اش با دانشگاه خودسوزی کرده‌است. این دانشگاه مادر با فرزندان خود چه می‌کند؟

۴- مدت‌هاست که به حرکت‌های دانشجویی با دیدی دیگر می‌نگرم. همه آن ارزش‌های پوچالی برایم فروریخته‌اند. گاهی از شنیدن سرود "یار دبستانی" احساس بلاهت می‌کنم. کاش سقف آرمان‌های ما، انقدر کوتاه نبود.

۵- عصبی شده‌ام و حتی بداخلاق. چه می‌شود کرد؟ مسئله این است که هیچ چیز شکوه‌مند و اصلاً دل‌خوشکنکی اطرافم نمی‌بینیم که با آن خودم را مشغول کنم. مسئله دیگر این که روزمرگی‌هایم هم چندان خوشایند نیست. شب و روزی که اصلاً خوب نیست. فقط می‌گذرد؛ آن هم به سختی و با روانی فرسوده که هیچ گاه از پس کارهای عقب‌مانده‌اش برنمی‌آید. کارهایی ابتدایی که نمی‌دانم جز بطالت، نتیجه دیگری هم دارد یا نه. گویا دنیا دیگر چیزی برای عرضه ندارد. چه باید کرد؟

۶- چند روزی است که واقعاً در حسرت ساعاتی برای خواندن آن‌چه دل‌خواهم است مانده‌ام. من دوست دارم رمان بخوانم. فقط رمان.

۷- فصل انتخابات آغاز شده‌است و من فقط بر این بلاهت‌ها افسوس می‌خورم.

۸- ماه نوروز آغاز شده‌است و این ماه سال را خیلی دوست دارم؛ حتی اگر ناخوش باشم و اعصابی ناراحت داشته‌باشم، از صدای گنجشک‌ها روی درختان و هوای ملایم و کمی خنک آن سرخوش می‌شوم.

+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1387ساعت 3:42  توسط مهرداد بزرگ  |