تبليغاتX
انزوا
انزوا را بر بسیاری از مصاحبت‌ها ترجیح می‌دهم

۱- ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود...

آیا می‌شود در نهایت این قصاوت‌ها هنوز هم به آن‌ها انسان گفت. نه! آن‌ها وهن انسانیت‌اند. مگر می‌شود انسان تا به این حد درنده‌خو باشد؟ نه حیوانی را سراغ ندارم که چنین درنده‌خو باشد. تحقیر و تصلیب پاک‌ترین و به‌ترین فرزندان این سرزمین، همه فقط برای کیاست و ریاست کوتوله‌ای بیمار.

تصویر دانشجویان شکنجه‌شده لحظه‌ای از مقابل چشم‌ام کنار نمی‌رود. زبان‌ام قاصر است و نمی‌توانم بنویسم. مگر می‌شود؟ زمانی که پشت نیمکت‌ها مدرسه می‌نشستیم، همیشه می‌گفتند دانشگاه مهد علم است و دانشجویان در نظر ما مفاخر و نخبگان بودند. آن‌ها باید الگو می‌بودند. اما اکنون نه تنها تزویر و ریا بر مملکت حاکم شده‌است که همه ارزش‌های انسانی لجن‌مال شده‌اند. آنان چنان عقده‌های فروخورده جنسی و تحقیرهای چندین ساله‌شان را بر سر دانشجویان بی‌دفاع خالی کرده‌اند، که زبان قاصر است از گفتن‌اش. ساده ‌است گفتن این‌که به کوی دانشگاه حمله کردند و چه بد کردند. ساده است به کار بردن کلمه شکنجه. به کار بردن همه واژگان کتک، تحقیر، شکنجه و دیگر واژگان از این دست مدت‌هاست که برای ما ساده شده‌است. اما هیچ یک گویای آن چیزی نیست که فاشیست‌های دیوصفت بر سر به‌ترین فرزندان این سرزمین آوردند. آخر، نمی‌شود. هر چه می‌کنم نمی‌توانم هضم کنم. شاید برای آن دکتر و آن سید و دیگران، این‌ها صرفاً در حد واژگانی تهی باشد. اما آخر آن‌ها هم‌کلاسی‌های ما هستند. مگر می‌شود از کنار این فاجعه گذشت و دم برنیاورد؟ نه! این تصاویر تمام شب و روز مرا پر کرده‌اند و بارها از روایت‌های خوانده و شنیده از آن شب و روزهای بعدش بر خود لرزیده‌ام و گریسته‌ام. در ما چیزی فروریخته‌است. نه امید به اصلاح این‌ها که سال‌هاست از میان ما رخت بربسته‌است، که غرور. آیا می‌شود باز هم سر بلند کرد و فریاد هم‌راهی برآورد؟ می‌گویند باید چنین باشد و در کاغذ نیز چنین است. روابط این‌گونه روایت می‌کنند. اما آن تصاویر و حکایت‌ها، آن‌ خاطرات و آن صحنه‌ها حکایتی دیگرگونه دارد. باید باری دیگر به دست‌های بی‌سلاح خود بنگریم و دست به کار شویم. ما خودمان را بازمی‌یابیم.

دوستان‌مان و هم‌کلاسی‌هایمان را به بدترین شکل کتک زدند، تحقیر کردند و به جرم نکرده روانه زندان کردند. برای بسیاری پرونده ساخته‌اند و آن‌ها را به اتهام‌های واهی در بند کرده‌اند. آن‌گاه چه وقیحانه فرهاد رهبر، مزدور دجال از احمدی‌مقدم به خاطر رفتار خوب‌ گارد ویژه با دانشجویان تقدیر می‌کند و همه آن فاجعه هولناک را یک‌سره انکار می‌کند. اما این دیکتاتور حقیر روزهای سختی در پیش دارد،‌ کابوس این شب‌های ما به سناریوی هر روزش بدل خواهد شد. مسئله دیگر مشروعیت از دست رفته نیست. مسئله خواب راحت و آرام است که از چشمان بی‌فروغ‌شان ربوده می‌شود.

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد

که مادران سیاه‌پوش

-داغ‌داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد-

هنوز از سجاده‌ها

سر بر نگرفته‌اند!

۲- اعتراف‌های تلوزیونی آغاز شده‌است. نگران عبدالله مؤمنی هستم. او چه مظلومانه جور همه را می‌کشد. این روزها هر روزش با خبری بد آغاز می‌شود. از به بند کشیدن دوستان‌مان و از شکنجه زندانیان سیاسی و از ضرب‌وشتم و کشتار مردم در خیابان. به امید روزهای به‌تر می‌مانم.

۳- نامه کروبی به ملت، جسورانه و تحسین‌برانگیز بود. از رأی به او هرگز سرخورده نخواهم شد. او اکنون در کنار ما تحول‌خواهان است و این خود آغازی برای او و پیروزی‌ای برای جبهه دموکراسی‌خواهی در ایران است. ما رشد می‌کنیم و بر نیروهایمان می‌افزاییم، بی‌آن‌که گامی به پس برداریم.

۴- سکوت و وقاحت دول غربی، تهوع‌آور است. شرم بر آن‌ها و به ویژه باراک اوباما. مسئله آن‌ها گویا صرفاً صلح در خاورمیانه است و هیچ وقعی به مسائل حقوق بشری در منطقه نمی‌نهند. هنوز برای من گوانتانامو سؤال است. گوانتانامو به نام حقوق بشر و با این ویترین برچیده می‌شود و این‌چنین در برابر نقض آشکار حقوق بشر سکوت می‌کنند و به سکوت افاقه نکرده، حرف از مذاکره با کودتاچیان می‌زنند. اما چه بد سکه یک پول شدند، وقتی احمدی‌نژاد متهم‌شان کرد و برایشان خط و نشان کشید. دیر یا زود می‌فهمند که این ره به ترکستان می‌رود.

۵- این روزها هم‌دلی و رفتار مدنی و باشکوه مردم، امیدوارکننده و ستودنی بود. سبب شده تا به ایرانی بودن خودم افتخار کنم.

۶- سایت بامدادخبر بعد از غیبتی تحمیلی بار دیگر به عرصه خبر بازگشته‌است:

http://bamdadkhabar.com

۷- این روزها نه تمرکز دارم و دست و دل‌ام به کاری می‌رود. مگر می‌شود این روزها آرام بود؟ مشکلات روزمره و مسائل شخصی‌ام هم مزید بر علت شده‌است. به امید روزهای بهتر.

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1388ساعت 2:44  توسط مهرداد بزرگ  |