تبليغاتX
انزوا - هرزنامه این روزهای من
انزوا را بر بسیاری از مصاحبت‌ها ترجیح می‌دهم

۱- " استعدادش به اندازه نقش و نگاری که غبار روی بال پروانه بیندازد طبیعی بود. زمانی بیش از پروانه به این امر آگهی نداشت و نمی‌دانست نقش کی ترسیم یا زدوده می‌شود. بعدها، از بال‌های آسیب‌دیده و از نقش‌هایش آگهی یافت و اندیشیدن را آموخت و دیگر نتوانست پر گیرد، چون عشق به پرواز دیگر از میان رفته‌بود و تنها به خاطر داشت که روزگاری بی‌کم‌ترین تلاشی پرواز می‌کرده."

ارنست همینگوی، جشن بی‌کران، اسکات فیتزجرالد

وقتی دو سال پیش این جملات را در کتاب "جشن بی‌کران" همینگوی در مورد اسکات فیتزجرالد خواندم، یاد بسیاری از کسانی افتادم که در اطرافم دیده‌ام. همه آن‌ها در جوانی پیر شده‌اند و بی‌هیچ دلیل خود گور خود را کنده‌اند. گو این‌که ایران بر عکس آن‌چه در شعایرش شنیده‌ایم، نه سرزمینی است که مردان‌اش ایستاده می‌میرند که کشوری‌است که انسان‌ها چون شراره‌ای سر برمی‌کشند و بعد در خود می‌خمند و می‌پوسند. آن‌گاه بر این پیری زودرس می‌توان فقط افسوس و آه نثار کرد.

بهرام صادقی نوولی دارد به نام "ملکوت". ل. شخصیت این داستان شباهت زیادی به خود صادقی و اطرافیان‌اش دارد. کسی که کم‌کم خود را رو به زوال می‌برد و در ورطه‌ای هولناک می‌اندازد. حکایت این داستان، برای دهه ۳۰ و ۴۰ ایران، خیلی جالب است. نسلی که در دام افسردگی و اعتیاد به تباهی رفته‌اند. آن‌ها مانند آدم‌های عاصی و پوشالی دهه ۵۰ شاملو نیستند که ایستاده‌ بمیرند. آن‌ها همه در خود خموده‌اند و به زوال رفته‌اند. ملکوت داستانی کوبنده برای این فضا است. داستانی که آغاز آن با عبارت "فبشرهم عذاب الیم"‌ همراه است. این روزها این داستان را در ذهنم مرور می‌کنم. عجیب هولناک است.

۲- من انسان‌ها را نیک‌سرشت و پاک نمی‌دانم. بر عکس آن‌ها را همواره با دنائت و رذالت هم‌راه می‌دانم. خوی پلیدی آن‌ها تطهیرپذیر نیست. آن‌ها نه نیک‌خو، نه نیک‌گفتار و نه نیک‌پندارند. باید با آن‌ها ساخت یا از آن‌ها گریخت. این قطعه از کتاب "چنین گفت زرتشت" نیچه را وقتی سوم دبیرستان بودم، از روی کتابی در مورد هدایت، که م.ف.فرزانه نوشته‌بود، رونوشت کردم و این سبب شد که از نیچه خوشم بیاید و متن چنین گفت زرتشت را بخوانم. انسان‌ها همان هستند که نیچه می‌گوید:

"می‌بینم که از این ریزه‌مگس‌های زهرآگین به ستوه‌ آمده‌ای، می‌بینم که وجودت زخمی و خون‌آلود شده‌است؛ و لیکن سربلندتر از آن هستی که خشمگین شوی.
آن‌ها معصومانه خون تو را می‌خواهند، جان بی‌رمق‌شان خون می‌طلبد و معصومانه نیش می‌زنند. و تو که به کنه همه چیز توجه داری، حتی از زخم‌های ناچیز هم تا ژرفای وجودت رنج می‌بری؛

و پیش از این‌که التیام یابی، کرم زهرآلودشان بر سراسر دست‌ات لغزیده‌است. به گمانم تو بزرگوارتر از آن هستی که این خون‌خواران را سرکوب کنی!

اما هشدار که محکوم بی‌عدالتی مسموم‌شان نشوی. این‌ها گرد تو می‌گردند و وز وز می‌کنند، حتی وقتی تو را می‌ستایند، ستایش‌شان نابه‌جاست. می‌خواهند جان و خون‌ات را بمکند. تو را مانند یک خدا و یا یک شیطان ستایش می‌نمایند؛

در پیش‌گاه‌ات شنگ و شیون می‌کنند. اعتنا نکن! اینان چیزی جز چاپلوسی و ضجه و مویه نمی‌شناسند. حتی بسا خود را مهربان جا می‌زنند. اما این شیوه‌ی موذیگرانه‌ی دون‌مایگان است.

 آری، دون‌مایگاه موذی هستند! فکر فرومایه‌شان سخت به تو مشغول است- همیشه از نظرشان مشکوک هستی. زیرا هر چه آن‌ها را به فکر کردن وا بدارد مشکوک است.

جوانمردی و پارسایی‌ات را تنبیه می‌کنند و در حقیقت فقط لغزش‌هایت را قابل عفو می‌دانند. حتی اگر برای‌شان مروت نمایی، گمان می‌کنند که مورد تحقیر قرار گرفته‌اند؛ و در عوض نیکوکاری‌هایت، نامردانه زیان می‌زنند.
بگریز، ای دوست من به عزلت‌گاه‌ات بگریز، به آن‌جا که نسیم سخت و خشن می‌وزد بگریز. سرنوشت تو این نیست که مگس‌کش باشی."
فریدریک ویلهلم نیچه- چنین گفت زرتشت

از این حیث داستان‌های کافکا بسیار خواندنی است. او انسان‌ها را در جای خود نشانده‌است. در اثر او آن‌ها هیچ جایی ندارند. آن‌ها به موجوداتی حقیر می‌نمایند.

۳- دو بند قبل هم نشان می‌دهد. حال و روزم خوش نیست. امتحان‌هایم از هفته بعد شروع می‌شود. بیش از آن خسته و فرسوده‌ام که دست و دلم به کار رود. چند کار روی دستم مانده‌است و نه حوصله و نه توان انجام‌شان را ندارم. نه در دانشگاه و نه در خانه هم آرامش ندارم. وضعیت افتضاحی است. سیاه‌نمایی نیست. این چیزی است که هست. 

۴-  ماه محرم مثل هر سال، چه بخواهیم و چه نخواهیم، گرد مرگ بر سر شهر پاشیده‌است. آدم‌های سرخوشی که به سوگواری مشغولند. آن‌ها همه عقده‌های فروخورده از شخصیت سرکوب‌شده خود را در این ماه می‌گشایند. محلی برای مطرح کردن خود می‌یابند و در این جا با حاکمیت ایدئولوژیک هم‌سو می‌شوند. مرا از این خان سنت نصیبی نیست، جز صدای طبلی بدنواخت که امشب برای سومین بار از خواب پراندم.

روز شنبه وقتی به دانشگاه رفتم، صدای تعزیه را از بلندگویی شنیدم. خنده‌ام گرفته‌بود، اما وقتی جلو دانشکده حقوق دیدم واقعاً تعزیه گرفته‌اند، حالم گرفته‌شد. اینجا دانشگاه است؟ حاکمیت خیلی جفاکارانه در حق دانشگاه عمل می‌کند. تبدیل کردن دانشگاه به بازوی ایدئولوژیک حاکمیت ناراحت‌کننده است.

۵- دیروز ۵ شهید گمنام در دانشگاه دفن کردند. سال ۸۴ که این کار را در شریف می‌کردند، به طعنه به دوستانم در شریف می‌گفتم شما بی‌بخارید، در تهران از این کارها نمی‌توانند بکنند. اما در دانشگاه تهران این کار با سهولت هر چه بیشتر انجام شد. باز هم افسوس! دانشگاه دیگر چیزی از خود ندارد. آن‌ها هر کاری که خواسته‌اند در این سال‌ها کرده‌اند. ما تنها یک روز از آن خود داریم که آن هم هر سال با استرس روز را شب می‌کنیم.

۶- جنگی که ضروری است، بر حق است. برای صلح پایدار باید جنگید.

۷- تنها خبر خوشنود کننده در این روزها، راه افتادن سایت دانشجویی خبری‌-تحلیلی بامدادخبر بود. آن را از دست ندهید:

http://www.bamdadkhabar.com

۸- وضعیت بدی بر دانشگاه شیراز حاکم است. به این بهانه مقاله‌ای برای جنبش دانشجویی در ایران برای بامدادخبر نوشتم که در این لینک می‌توانید ببینید:

http://bamdadkhabar.com/2009/01/post_267/

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1387ساعت 22:18  توسط مهرداد بزرگ  |