۱- گاهی وقتها میشود که آدم به شدت احساس سر درد میکند. این سر درد معمولی نیست، به حدی که به نظر میرسد کسی با مته مغزش را سوراخ میکند. این تصویر میتواند از آنجا که شکوهمند است، تماشاچیان حیرتزدهای را نیز به تماشا وادارد؛ چرا که این تصویر، سویههایی از زیباشناختی دارد. اساساً جنایت با زیبایی عجین است و حیرت تماشاچیان نیز از همین روست، آنها تنها از اعجاب زیبایی این تصویر حیرتزدهاند، نه از ذات درد.
اما چه میشود اگر نقاشی باشد که این تصویر را روی بوم رسم کند. تصویر سر مردی با چشمهای رک که راست روبهرو را مینگرد، بیهیچ لغزش یا چین و شکنی در صورت، بیحالت و احتمالاً بیریا. مرد دیگری در سمت چپ او و رو به نیمرخاش ایستادهاست. کمی روی پاها خم شدهاست. با دست چپ، شانه چپ مرد اول را گرفتهاست و در دست راستاش دریلی در دست دارد که درست روی شقیقه مرد رکزده است. شکی نیست که او هم به اندازه مرد اول جدی است. تراشههایی از روبهرو به هوا میروند و چند تایی هم از بالا و پشت گوش مرد رکزده به این سو و آن سو پخش شدهاند. لازم به ذکر نیست که مرد دریل به دست نیز، به مانند مردی که سرش سوراخ میشود، جدی و بیحالت است. اما با این تفاوت که این مرد کاملاً طاس است که او را بسیار شبیه به سربازان هیتلر- یا تصویری که اولین بار از آنها در ذهن هر ناظر بیطرفی میآید- میکند. به گمانم لازم نیست، حاشیههای تصویر خیلی مشخص شوند و اصلاً اهمیتی ندارد اگر موشی آن سو، نه از ترس این صحنه که از ترس انبوه تماشاگران به زیر پل روی جوی آب برود؛ نگران مرگ او نباشید، او هرگز در تصویر نمیآید. لازم نیست بگویم که هیچ یک از تماشاگران حیرتزده در این تصویر جای ندارند، چرا که تصویر به سبک مدرن نقاشی شدهاست و جای هیچگونه حاشیهای نیست. تماشاگران کاملاً خارج از بوم هستند؛ درست همانجایی که مخاطب قرار دارد.
بارها چنین آرزو کردهام که این تصویر را نقاشی کنم. اما چه میشود کرد؟ من هیچگاه حتی یک شمایل هم نتوانستهام بکشم. به هر رو، اما من از اینکه نتوانستم این تصویر تخیلی را بکشم به هیچ رو ناراحت نیستم. وانگهی، خوب نیست آدم دچار این خبط شود که تخیلات درونی ذهن خود را چنین عریان به تصویر کشد. با این حال، لازم است بگویم، هر بار فیلم خوبی میبینم، این تصویر در ذهنم تداعی میشود.
فیلمهای خوب مغز آدم را با مته سوراخ میکنند و این خیلی دردناک است؛ چرا که این تصویر، تنها زاده توهم ذهنی کارگردان آن است و واقعاً چه بیرحمانه است اگر ما چشمان حیرتزده تماشاگران را نبینیم. مدتهاست چنین میاندیشم که تنها چیزی که در صنعت سینما واقعی است، وجود چنین صنعتی است و این بسیار به تصویرگری مذهب، به ویژه در عصر مدرن مانسته است.
۲- تعطیلات نوروز رو به پایان است و من نه به کارهایم رسیدهام و نه حتی استراحت خوبی کردهام. بیش از حد معمول خسته و سرگردانم.
۳- رفتار جمهوری اسلامی با مخالفاناش هر روز بدتر و بدتر میشود و متأسفانه نوک پیکان به سمت فعالان مدنی و معتقد به رفتارهای مسالمتآمیز و قانونی است. اکنون دیگر کمترین حرکتی هم تحمل نمیشود؛ حتی عیددیدنی. به نظر میرسد، روزهای سختی در پیش است.
۴- محمد پورعبدالله عزیز، به زندان قزلحصار منتقل شدهاست. حتماً روزهای بدی را میگذراند. بدتر آن است که واقعاً برای هیچ و بیهیچ سر و صدایی. مصاحبه مادر محمد با زمانه را در لینک زیر بخوانید:
http://bamdadkhabar.com/2009/03/post_1311/
۵- پیام تبریک نوروزی اوباما و پاسخ رهبری به آن، هر دو جالب بود. به کجاها برد این امید ما را؟
۶- برای بازی ایران- عربستان به استادیوم رفتهبودم و مثل همیشه شدیداً سر درد گرفتم. نه از نتیجه بازی، از همه رفتارهای زشت و وقیحانهای که در این استادیوم با آدم میشود و تبلیغاتی که شعور آدم را زیر سؤال میبرد. افتضاح بود، هنوز در ذهنم وول میخورد.