<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>انزوا</title>
<link>http://enzeva16.blogfa.com/</link>
<description>انزوا را بر بسیاری از مصاحبت‌ها ترجیح می‌دهم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 18 Oct 2009 18:05:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://enzeva16.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱- همیشه گویا باید چیزی باشد که حسابی روح آدم را بساید و روان آدم را نابود کند. درست همان وقت که داری در خیال خودت و با آرامش خاطر به یک روزمرگی مطلوب می‌رسی و همه چیز بر وفق مراد است، ناگهان به تلنگری همه چیز فرو می‌ریزد و بر سرت آوار می‌شود. درست همان موقع که از خواب بیدار می‌شوی در بسترت بازداشت می‌شوی و بازجویی همان‌جا آغاز می‌شود و آن هم نه از سوی دستگاه عظیم بیرونی که از سوی همه آن‌ها که نزدیک‌ترین‌ها به تو هستند. مسئله این است که فاجعه روحی در درون آدم و از سوی عوامل درونی رخ می‌دهد و آن هم درست وقتی اصلاً فکرش را نمی‌کنی و همین امر است که روح را می‌فرساید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مسئله این است که به صرف بودن آدمی در محیط و جامعه و قرار گرفتن در چنبره این موجودات، مجبور است با آن‌ها تعامل کند و از این رو ناگزیر است ذهن محاسبه‌گرش را و قوای ذهنی و عقلایی‌اش را به کار اندازد تا هر چه می‌تواند به نحوی مطلوب و به طوری که کم‌ترین آسیب را ببیند با همه آن‌ها که او را در برگرفته‌اند رفتار کند و از این میان بیش‌ترین آزادی را بیابد. از این رو همه‌گونه رفتار او به شرط این‌که ایمنی و آزادی او را به مخاطره نیاندازد، اخلاقی است و در این بحثی نیست، گو این‌که نمی‌توان در میان این همه خدعه و نیرنگ دیگران رستگارانه زیست که اگر کسی چنین کند، بی‌گمان در ورطه زوال و نابودی می‌افتد. و لیکن همه این‌ها باز هم نمی‌تواند مانع از بروز فاجعه شود. چه آن‌که فاجعه آن‌گاه اتفاق می‌افتد که آدمی اصلاً فکرش را نمی‌کند و این رویداد معمولاً درونی است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- می‌گویند وقتی عصبانی هستی نباید بنویسی. اتفاقاً آن وقت که آدمی عصبانی است باید بنویسد. فقط این‌ که کجا بنویسد مطرح است. می‌شود در کاغذ پاره‌ای نوشت و در چاهک انداخت و یا نه، حرف‌ات را بلند جار بکشی. به واقع اگر چنین نکنی همه ناهمواری‌ها را به شکلی نامتعارف و غیرطبیعی هموار کرده‌ای و سطحی یکنواخت و غیرواقعی می‌سازی که قابل اعتنا نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- خیلی مایلم برای این‌ که شماره‌های این مطلب زیاد شود، بگویم از هر چه آدم لاف‌زن، زر زرو و الدنگ که با هر اتفاق خوش‌آیند و هر تلاش ولو نصفه و نیمه ولی نیکو؛ تنها از آن رو که از آن آن‌ها نیست، مخالفت می‌کنند و زبان به یاوه‌گویی باز می‌کنند؛ متنفرم. حال می‌خواهد از رفقای آدم باشد یا مثلاً از اپوزیسیون یاوه‌گوی حکومت یا هر گه و احمق دیگری. آدم عق‌اش می‌نشیند. خصوصاً وقتی از رانتی گزاف بهره‌مند شده‌اند و از پله‌هایی به ناحق بالا رفته‌اند و با نگاهی حق به جانب و  از بالا آدم را می‌نگرند. گه‌شان بزنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴- از اظهارنظرهای مهاجرانی به عنوان نماینده جنبش سبز هیچ خوشم نیامد. استدلال‌اش در مورد تحریم‌ها و ضربه‌ای که به طبقه متوسط می‌زند، قابل اعتنا و درخور توجه است اما استدلال از این احمقانه‌تر نمی‌شود که &quot;چون احمدی‌نژاد مسلمان است، بمب اتم نمی‌سازد.&quot; اتفاقاً آن‌ها هم استدلالی کاملاً مقابل این مطرح می‌کنند. گو این‌که این آقا هنوز به حرف خودشان در مورد تکثر و تنوع آرای اسلامی واقف و معتقد نیست و صرفاً این حرف‌ها قرقره دهان کسان است و گاه عمل همان انگاره‌های مسلط گذشته است که تصمیم می‌گیرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما آن‌چه دردآور است آن‌ که واقعاً او نماینده بخشی از تفکر حاکم بر جامعه است که البته بیش‌تر به اصلاح‌طلبان حکومتی و نیمه‌حکومتی نزدیک‌اند. مسئله سیاست خارجی هنوز چالش بزرگ و عمیقی است و می‌تواند پاشنه آشیل این جنبش باشد. بسیاری از این اظهار نظرها کودکانه و ابلهانه است که راوی‌شان هم نمی‌داند با این حرف‌ها به چه کسی سود می‌رساند. گیرم صادقانه هم باشد، پوچالی و کودکانه است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جواب آیت‌الله منتظری به نامه محسن کدیور در این مورد خیلی به‌تر از اظهار نظر مهاجرانی بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 18:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enzeva16&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>enzeva16</dc:creator>
<guid>http://enzeva16.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوسک</title>
<link>http://enzeva16.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱- قریب به چهار ماه از بازداشت‌های کودتاچیان می‌گذرد و هر روز بر دل‌تنگی ما از دوری دوستان در بندمان می‌افزاید. هر روز در انتظار آزادی عبدالله مؤمنی و دیگر زندانیان در بند هستم، اما گویا خبری نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; جنبش سبزی شکل گرفته و علی‌رغم سنگین شدن فضای سیاسی کشور به حرکت خود ادامه می‌دهد. به نظر می‌رسد هر چه بیش‌تر به سرکوب ادامه دهند، علت اعتراض نهادینه‌تر و ضروری‌تر می‌شود و این به تداوم اعتراض‌ها می‌انجامد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- شماره مهر نشریه تلنگر منتشر شد. به نظرم کم‌وبیش خوب بود. خصوصاً که گویا امسال از نشریه‌های دانشجویی خبری نیست. لااقل در این روزهایی که من دانشگاه رفته‌ام ندیده‌ام نشریه‌ای منتشر شود و این وضعیت خوبی نیست. خصوصاً برای ما که پنج سال یکی از علاقه‌هایمان به دانشگاه همین فضاهای نیمه باز نشریات‌اش بوده که در آن دانشجوها می‌توانند ولو به صورت حداقلی و به صورت نیمه رسمی اظهار وجود کنند. به نظرم نشریات دانشجویی نشان از سربلندی دانشگاه دارد که اکنون خالی شدن میز نشریات، گویا حکایت از حیثیت لکه‌دارشده دانشجویان دارد. دیگر کسی گویا دل و دماغ کار کردن هم ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; با این حال اگر کسی تلنگر می‌خواهد خبر دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- داستان &lt;STRONG&gt;&quot;سوسک&quot;&lt;/STRONG&gt; را در بهار سال ۸۵ نوشتم که در تابستان امسال بازنویسی کردم و در این شماره نشریه تلنگر منتشر شد. این داستان را می‌توانید در ادامه بخوانید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 18:26:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enzeva16&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>enzeva16</dc:creator>
<guid>http://enzeva16.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای عبدالله مؤمنی و دیگر زندانیان سیاسی</title>
<link>http://enzeva16.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>ارغوان شاخه همخون جدا مانده من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان تو چه رنگ است امروز؟&lt;BR&gt;آفتابي ست هوا؟&lt;BR&gt;يا گرفته است هنوز ؟&lt;BR&gt;من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است&lt;BR&gt;آفتابي به سرم نيست&lt;BR&gt;از بهاران خبرم نيست&lt;BR&gt;آنچه مي بينم ديوار است&lt;BR&gt;آه اين سخت سياه&lt;BR&gt;آن چنان نزديك است&lt;BR&gt;كه چو بر مي كشم از سينه نفس&lt;BR&gt;نفسم را بر مي گرداند&lt;BR&gt;ره چنان بسته كه پرواز نگه&lt;BR&gt;در همين يك قدمي مي ماند&lt;BR&gt;كورسويي ز چراغي رنجور&lt;BR&gt;قصه پرداز شب ظلماني ست&lt;BR&gt;نفسم مي گيرد&lt;BR&gt;كه هوا هم اينجا زنداني ست&lt;BR&gt;هر چه با من اينجاست&lt;BR&gt;رنگ رخ باخته است&lt;BR&gt;آفتابي هرگز&lt;BR&gt;گوشه چشمي هم&lt;BR&gt;بر فراموشي اين دخمه نينداخته است&lt;BR&gt;اندر اين گوشه خاموش فراموش شده&lt;BR&gt;كز دم سردش هر شمعي خاموش شده&lt;BR&gt;یاد رنگيني در خاطرمن&lt;BR&gt;گريه مي انگيزد&lt;BR&gt;ارغوانم آنجاست&lt;BR&gt;ارغوانم تنهاست&lt;BR&gt;ارغوانم دارد مي گريد&lt;BR&gt;چون دل من كه چنين خون ‌آلود&lt;BR&gt;هر دم از ديده فرو مي ريزد&lt;BR&gt;ارغوان&lt;BR&gt;اين چه راز ي است كه هر بار بهار&lt;BR&gt;با عزاي دل ما مي آيد ؟&lt;BR&gt;كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است&lt;BR&gt;وين چنين بر جگر سوختگان&lt;BR&gt;داغ بر داغ مي افزايد ؟&lt;BR&gt;ارغوان پنجه خونين زمين&lt;BR&gt;دامن صبح بگير&lt;BR&gt;وز سواران خرامنده خورشيد بپرس&lt;BR&gt;كي بر اين درد غم مي گذرند ؟&lt;BR&gt;ارغوان خوشه خون&lt;BR&gt;بامدادان كه كبوترها&lt;BR&gt;بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند&lt;BR&gt;جان گل رنگ مرا&lt;BR&gt;بر سر دست بگير&lt;BR&gt;به تماشاگه پرواز ببر&lt;BR&gt;آه بشتاب كه هم پروازان&lt;BR&gt;نگران غم هم پروازند&lt;BR&gt;ارغوان بيرق گلگون بهار&lt;BR&gt;تو برافراشته باش&lt;BR&gt;شعر خونبار مني&lt;BR&gt;ياد رنگين رفيقانم را&lt;BR&gt;بر زبان داشته باش&lt;BR&gt;تو بخوان نغمه ناخوانده من&lt;BR&gt;ارغوان شاخه همخون جدا مانده من&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;ه.الف.سایه&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 21:15:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enzeva16&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>enzeva16</dc:creator>
<guid>http://enzeva16.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن‌ها وهن انسانیت‌اند</title>
<link>http://enzeva16.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱- ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آیا می‌شود در نهایت این قصاوت‌ها هنوز هم به آن‌ها انسان گفت. نه! آن‌ها وهن انسانیت‌اند. مگر می‌شود انسان تا به این حد درنده‌خو باشد؟ نه حیوانی را سراغ ندارم که چنین درنده‌خو باشد. تحقیر و تصلیب پاک‌ترین و به‌ترین فرزندان این سرزمین، همه فقط برای کیاست و ریاست کوتوله‌ای بیمار.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تصویر دانشجویان شکنجه‌شده لحظه‌ای از مقابل چشم‌ام کنار نمی‌رود. زبان‌ام قاصر است و نمی‌توانم بنویسم. مگر می‌شود؟ زمانی که پشت نیمکت‌ها مدرسه می‌نشستیم، همیشه می‌گفتند دانشگاه مهد علم است و دانشجویان در نظر ما مفاخر و نخبگان بودند. آن‌ها باید الگو می‌بودند. اما اکنون نه تنها تزویر و ریا بر مملکت حاکم شده‌است که همه ارزش‌های انسانی لجن‌مال شده‌اند. آنان چنان عقده‌های فروخورده جنسی و تحقیرهای چندین ساله‌شان را بر سر دانشجویان بی‌دفاع خالی کرده‌اند، که زبان قاصر است از گفتن‌اش. ساده ‌است گفتن این‌که به کوی دانشگاه حمله کردند و چه بد کردند. ساده است به کار بردن کلمه شکنجه. به کار بردن همه واژگان کتک، تحقیر، شکنجه و دیگر واژگان از این دست مدت‌هاست که برای ما ساده شده‌است. اما هیچ یک گویای آن چیزی نیست که فاشیست‌های دیوصفت بر سر به‌ترین فرزندان این سرزمین آوردند. آخر، نمی‌شود. هر چه می‌کنم نمی‌توانم هضم کنم. شاید برای آن دکتر و آن سید و دیگران، این‌ها صرفاً در حد واژگانی تهی باشد. اما آخر آن‌ها هم‌کلاسی‌های ما هستند. مگر می‌شود از کنار این فاجعه گذشت و دم برنیاورد؟ نه! این تصاویر تمام شب و روز مرا پر کرده‌اند و بارها از روایت‌های خوانده و شنیده از آن شب و روزهای بعدش بر خود لرزیده‌ام و گریسته‌ام. در ما چیزی فروریخته‌است. نه امید به اصلاح این‌ها که سال‌هاست از میان ما رخت بربسته‌است، که غرور. آیا می‌شود باز هم سر بلند کرد و فریاد هم‌راهی برآورد؟ می‌گویند باید چنین باشد و در کاغذ نیز چنین است. روابط این‌گونه روایت می‌کنند. اما آن تصاویر و حکایت‌ها، آن‌ خاطرات و آن صحنه‌ها حکایتی دیگرگونه دارد. باید باری دیگر به دست‌های بی‌سلاح خود بنگریم و دست به کار شویم. ما خودمان را بازمی‌یابیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستان‌مان و هم‌کلاسی‌هایمان را به بدترین شکل کتک زدند، تحقیر کردند و به جرم نکرده روانه زندان کردند. برای بسیاری پرونده ساخته‌اند و آن‌ها را به اتهام‌های واهی در بند کرده‌اند. آن‌گاه چه وقیحانه فرهاد رهبر، مزدور دجال از احمدی‌مقدم به خاطر رفتار خوب‌ گارد ویژه با دانشجویان تقدیر می‌کند و همه آن فاجعه هولناک را یک‌سره انکار می‌کند. اما این دیکتاتور حقیر روزهای سختی در پیش دارد،‌ کابوس این شب‌های ما به سناریوی هر روزش بدل خواهد شد. مسئله دیگر مشروعیت از دست رفته نیست. مسئله خواب راحت و آرام است که از چشمان بی‌فروغ‌شان ربوده می‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که مادران سیاه‌پوش&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-داغ‌داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد-&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز از سجاده‌ها &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سر بر نگرفته‌اند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- اعتراف‌های تلوزیونی آغاز شده‌است. نگران عبدالله مؤمنی هستم. او چه مظلومانه جور همه را می‌کشد. این روزها هر روزش با خبری بد آغاز می‌شود. از به بند کشیدن دوستان‌مان و از شکنجه زندانیان سیاسی و از ضرب‌وشتم و کشتار مردم در خیابان. به امید روزهای به‌تر می‌مانم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- نامه کروبی به ملت، جسورانه و تحسین‌برانگیز بود. از رأی به او هرگز سرخورده نخواهم شد. او اکنون در کنار ما تحول‌خواهان است و این خود آغازی برای او و پیروزی‌ای برای جبهه دموکراسی‌خواهی در ایران است. ما رشد می‌کنیم و بر نیروهایمان می‌افزاییم، بی‌آن‌که گامی به پس برداریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴- سکوت و وقاحت دول غربی، تهوع‌آور است. شرم بر آن‌ها و به ویژه باراک اوباما. مسئله آن‌ها گویا صرفاً صلح در خاورمیانه است و هیچ وقعی به مسائل حقوق بشری در منطقه نمی‌نهند. هنوز برای من گوانتانامو سؤال است. گوانتانامو به نام حقوق بشر و با این ویترین برچیده می‌شود و این‌چنین در برابر نقض آشکار حقوق بشر سکوت می‌کنند و به سکوت افاقه نکرده، حرف از مذاکره با کودتاچیان می‌زنند. اما چه بد سکه یک پول شدند، وقتی احمدی‌نژاد متهم‌شان کرد و برایشان خط و نشان کشید. دیر یا زود می‌فهمند که این ره به ترکستان می‌رود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵- این روزها هم‌دلی و رفتار مدنی و باشکوه مردم، امیدوارکننده و ستودنی بود. سبب شده تا به ایرانی بودن خودم افتخار کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶- سایت بامدادخبر بعد از غیبتی تحمیلی بار دیگر به عرصه خبر بازگشته‌است:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bamdadkhabar.com&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=6&gt;http://bamdadkhabar.com&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۷- این روزها نه تمرکز دارم و دست و دل‌ام به کاری می‌رود. مگر می‌شود این روزها آرام بود؟ مشکلات روزمره و مسائل شخصی‌ام هم مزید بر علت شده‌است. به امید روزهای بهتر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 23:13:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enzeva16&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>enzeva16</dc:creator>
<guid>http://enzeva16.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهای من</title>
<link>http://enzeva16.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1- کتاب روح پراگ را می‌خوانم؛ در کنار کتاب &quot;فرهنگ و دانشگاه&quot; نوشته محمد تفضلی. احساس بدی از تجربه زیسته‌ام در دوران تحصیل، به‌ام دست داده‌است. ماشین مشق‌نویسی در دوران دبستان، ماشین محفوظات بی‌مصرف در دوران راهنمایی و ماشین حل مسئله در دوران دبیرستان؛ ماحصل آن دانشجوی منزوی ترم ده که هنوز درس‌اش را تمام نکرده‌‌است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی وارد دانشگاه شدم، تصور دیگری داشتم. اما این دانشکده چیزی به من عرضه نکرده‌است. اساتید سر و ته یک کرباس، دماغ سربالا و بی‌مغز با درجه اقتدار بی‌حد و حصر. آن‌چه به نظرم هولناک می‌آید، تداوم چنین نظمی است. فضای دانشگاه هم بسته‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردم. نسل ما نسلی ترس‌خورده و توسری‌خورده بود؛ درست مثل حیوانات خانگی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن‌چه برایم سخت و عجیب است، رفتار همه آن‌هایی است که از این نظم راضی‌اند و چون خادمان بی‌جیره و مواجب، در جهت تداوم آن می‌کوشند. دیکتاتورهای بالفطره با عقده‌های فروخورده‌ای که از بس آزادی نداشته‌اند، هیچ تصوری از شرایط آزاد ندارند. اندیشه انتقادی، رفتار خارج از عرف و همه آن‌چه که خارج از این نظم بیمارگونه باشد برای این موجودات غیرقابل پذیرش و هضم است. می‌خواهم در این مورد بیشتر و مفصل‌تر بنویسم. امیدوارم به جای مطلوبی برسد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2- گاهی فکر می‌کنم، کاش عوض مشتی مزخرفات که در طول دوره متوسطه به خورد ما داده‌اند تا در کله‌مان فرو کنیم؛ کمی فن نوشتن به ما یاد می‌دادند. شلخته‌نویسی درد بدی است که همه ما دچار آن هستیم. آیا می‌شود همین یک مورد را درست کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3- بحث‌های انتخاباتی خسته‌کننده و گاهی تهوع‌آور است. اما گویا ناگزیر به شرکت در این بازی هستیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4- امروز هم خیابان‌ها پر از نیروی انتظامی بود. چه مملکتی شده‌است...  بازداشت‌های دیروز شکه‌ام کرد. بازداشت مسعود لقمان، امیر یعقوب‌علی و ... آن هم به آن شکل وحشیانه دردآور است. واکنش میرحسین موسوی به این بازداشت‌ها، اما جالب توجه بود. آقا آن‌ها را کارگرنمایان خوانده‌است. حالا این جماعت حرف از آزادی سیاسی می‌زنند و برایش پیراهن می‌درند. نه! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جماعت مستید و منگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;‌ یا به تظاهر تذویر می‌کنید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; از شب مانده هنوز دو دانگی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; گر تائبید و نمازگزار و پاک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; نماز را از چاووشان نیامده بانگی... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر گاو، گند چاله‌دهانی آتش‌فشان خشمی شد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;ا.بامداد&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۵- فشار کارهایم زیاد است و حتی تصوری از برنامه کاری‌ام هم ندارم. کلی کتاب نخوانده و کار نکرده دارم. تصور این همه عقب‌افتادگی کارهایم عذابم می‌دهد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 20:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enzeva16&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>enzeva16</dc:creator>
<guid>http://enzeva16.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مانیفست لیبرالیسم</title>
<link>http://enzeva16.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مقدمه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iranianliberalism.com/&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.iranianliberalism.com/images/manifest.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس از پنجاه سال غلبه گفتمان چپ بر سپهر سیاسی ایران كه نتایجی خسارت‌بار و گاه جبران‌ناپذیر نصیب ایران و ایرانیان كرد؛ لیبرالیسم، آن ققنوس خوشخوانی‏ست كه از زیر خاكستر، از پس ویرانه‏های چپ‏زدگی رخ می‏نماید و از جان‏های مشتاق آزادی دلربایی می‏كند. لیبرالیسم بر سه اصل فردیت، عقل و آزادی استوار شده‌است. در لیبرالیسم اصالت با فرد و آزادی او است و اداره‏ امور جامعه و مسئولیت هدایت بشر به ساحل آرامش و لذت، بر عهده‏ عقل نهاده شده‌است. آزادی برای ما هم هدف است، هم روش. آزادی مورد نظر ما دارای مرزبندی مشخص با هرج و مرج و بی‌بندوباری‏ست. آزادی برای ما اگر چه اصل است و هر گونه محدود كردن آن نیازمند استدلال‏های موجه، اما دامنه‏ آزادی تنها تا جایی گسترده می‏شود كه موجب تجاوز به حریم حقوق بنیادین انسان با معیار اعلامیه‌های جهانی حقوق بشر نشود. از سویی آزادی حق انسان است و از سوی دیگر همه‏ افراد انسانی نسبت به حقوق و آزادی‏های یكدیگر مكلف‌اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در جهان‌بینی لیبرال، انسان موجودی جویای لذت و خردمند است كه با تأكید بر تعقل قادر است به نحو مطلوب امور خویش را تمشیت كند. انسان تنها موجودی‏ست كه می‏تواند از طریق كنترل عقلانی امیال خود فرهنگ‌سازی كند و فرهنگ و تمدن مهم‏ترین فصل ممیز او با حیوانات است. با تكیه بر همین عقلانیت لیبرالی بوده‌است كه دستاوردهای شریفی چون دموكراسی و حقوق بشر، چشم‏اندازی جدید از زندگی را فرا روی انسان رهاشده از عصر برده‌داری و فئودالیته قرار داد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما ضمن پرهیز از اراده‌گرایی خام و با آگاهی نسبت به توانایی‏ها و محدودیت‌های نوع بشر، بر این باوریم كه می‏توان با تمسك به عمل‌گرایی لیبرال، كه خصوصیتی واقع‏بینانه دارد، بسیاری از ابعاد نامطلوب جامعه‏ ایرانی در سپهر اقتصاد، سیاست و فرهنگ را با تكیه بر ارزش‏ها و روش‌های لیبرالی اصلاح كرد و تغییر داد. درست همین پرهیز از اراده‌گرایی خام و غیر عقلانی ا‏ست كه لیبرال‏ها را از دروغ «مدینه‏ فاضله» و افسون «یوتوپیاگرایی» مصون می‏دارد. انسان نه اسیر تقدیر تاریخی ا‏ست و نه زندانی مشیتی فرا زمینی. از این رو لیبرالسیم به هیچ وجه انفعال و بی‌عملی را بر‌نمی‏تابد؛ عمل سیاسی مبتنی بر عقلانیت و محاسبه‏ فایده ـ هزینه را تأیید می‏كند اما افراط‌گرایی كور را رد می‏كند. تاریخ لیبرالیسم تاریخ مبارزه‌های باشكوه لیبرال‏ها با پادشاهی‌های مطلقه، كلیسای جبار، ارتجاع مذهبی، فاشیسم، استالینیسم و توتالیتاریسم است. لیبرال‏ها همواره در صف مقدم مبارزه برای تحقق حقوق اساسی آحاد انسان‏ها بوده‏اند. مبارزه با تبعیض نژادی و هر گونه آپارتاید، دفاع از برابری حقوق زن و مرد، بخشی دیگر از تاریخ پر افتخار مبارزات لیبرالی ا‏ست. همین مبارزه‏ عمل‌گرایانه و عقل‌محور است كه امروز لیبرالیسم را به بدیل ناگزیر انواع نظام‏های سیاسی‌ـ اقتصادی بسته و توتالتیر تبدیل كرده‌است. ما مصمم هستیم این مبارزه شریف را تا تحقق حقوق بشر و دموكراسی، به عنوان والاترین ارزش‏های لیبرالیسم ادامه دهیم و در این راه از فداكاری و پرداخت هزینه ابایی نداریم. به قول جان استیوارت میل، فیلسوف بزرگ لیبرال:« هر چند فقط در اوضاع و احوال بسیار ناقص جهان است كه هركس باید با فداكاری مطلق در مورد خوشبختی خود به خوشبختی دیگران یاری رساند؛ با این همه تا زمانی كه در این وضع ناقص قرار داریم ما با اعتقاد كامل اظهار می‌كنیم كه آمادگی برای چنین فداكاری، بزرگ‏ترین فضیلتی است كه می‏تواند در آدمی وجود داشته‌باشد.» ما در این راه دست یاری همه‏ آن‌هایی كه خود را هم‏فكر و هم‌راه ما در این مبارزه‏ خطیر می‏دانند به گرمی می‏فشاریم. این مانیفست در واقع مبین مبانی نظری مشترك كسانی خواهد بود كه ذیل پرچم لیبرالیسم به ایران و جهانی آبادتر، ثروتمندتر و آزادتر می‏اندیشند. جهانی مصون از تروریسم، دیكتاتوری، بنیادگرایی، خشونت، جهل و به دور از جلوه‏های خشن و غیر قابل تحمل فقر. ما از طریق این مانیفست، موضع نظری خود را به صورت شفاف پیرامون مقولات زیر به اطلاع همگان می‎رسانیم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 18:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enzeva16&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>enzeva16</dc:creator>
<guid>http://enzeva16.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه وبلاگ‌نویسان ایرانی به آیت‌الله خامنه‌ای </title>
<link>http://enzeva16.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به حرکت‌های وبلاگی، اعتقادی ندارم و برای وبلاگ هم نه رسالتی قائلم و نه هویتی. وبلاگ هم ابزاری است در کنار دیگر ابزارها و امکانات. از این رو انتشار نامه‌ای که در پی می‌آید صرفاً از روی احساس من است و نه چیز دیگری و هیچ انتظار پاسخی نه از سوی رهبری هست و نه از سوی افکار عمومی. صرفاً حرکتی نمادین است که به نظر من جالب است. شاید از این رو که همه ما در همین مقوله و در همین فضا می‌نویسیم. پس مرگ میرصیافی، مرگ کسی از میان ماست؛ همه ما که دل‌تنگی‌ها و خستگی‌هایمان را از زندگی و زیستن در چنین شرایطی، در این فضا می‌نویسیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگر این‌که، مرگ میرصیافی و آن هم نزدیک نوروز احساسات هر کسی را جریحه‌دار می‌کند؛ آن هم با چنان پرونده پزشکی‌ای. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به دنبال درگذشت امیدرضا میرصیافی وبلاگ‌نویس جوانی که در درون زندان درگذشت و &lt;A href=&quot;http://7tir.com/news/index.php/2008/&quot;&gt;گزارشگران بدون مرز احتمال قتل او را مطرح کرده‌اند &lt;/A&gt;جمعی از وبلاگ‌نویسان ایران تصمیم به ارسال نامه‌ای به آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر و بالاترین مقام جمهوری اسلامی گرفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;متن این نامه به شرح زیر است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آیت‌الله سید علی خامنه‌ای مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران&lt;BR&gt;با سلام&lt;BR&gt;همان طور که مطلع هستید، یک جوان وبلاگ‌نویس به نام &lt;A href=&quot;http://7tir.com/news/?s=%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF+%D8%B1%D8%B6%D8%A7+%D9%85%DB%8C%D8%B1+%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%81%DB%8C&quot;&gt;امید رضا میرصیافی&lt;/A&gt; که به جرم اهانت به شما در زندان به سر می‌برد و به دو سال و نیم زندان محکوم شده‌بود چند روز پیش در زندان درگذشت. گزارشگران بدون مرز احتمال قتل او را بر اساس شواهدی که پیوست این نامه است اعلام می‌کنند‌. امیدرضا میرصیافی قبل از زندان به حکم خود معترض بود و آن را ناعادلانه می‌دانست و معتقد بود هیچ گونه توهینی به شما نکرده‌است و حتی در رأی دادگاه مشخص نشده‌بود که جملات توهین‌آمیز ایشان چیست.&lt;BR&gt;پس از فوت ایشان ما با مطالعه آرشیو وبلاگ ایشان که به دلیل مطالب همان وبلاگ زندانی بود، متوجه نشدیم که کدام مطلب ایشان در مورد شما توهین‌آمیز بود و مستحق دو سال و نیم زندان بوده‌است.&lt;BR&gt;ایشان در دادگاهی غیر علنی محاکمه شد، در حالی که درخواست برگزاری دادگاه علنی را داده‌بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حال سؤال ما که تعدادی از وبلاگ‌نویسان ایرانی هستیم، در چند  موضوع تقدیم می‌شود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1- با توجه به این که اتهام امیدرضا، توهین به شما بود و ما موفق نشدیم مطلب توهین‌آمیزی در وبلاگ ایشان پیدا کنیم؛ لطفا توضیح دهید که کدام مطلب ایشان در مورد شما چنان توهین‌آمیز بود که حکومت جمهوری اسلامی، ایشان را مستحق دو سال و نیم زندان می‌دانسته‌است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2- چرا دادگاه ایشان به صورت علنی برگزار نشد و چرا مفاد اصل 168 قانون اساسی که بیان می‌دارد متهم سیاسی باید در دادگاه علنی و با حضور هیأت منصفه محاکمه شود، در مورد ایشان رعایت نشد؟ چرا دفاعیات ایشان در دادگاه به اطلاع افکار عمومی رسانده‌نشد؟ آیا شما برای متهم سیاسی این حق را قائل نیستید که در برابر افکار عمومی بتواند از اتهام‌اش دفاع کند؟&lt;BR&gt;به غیر از ایشان، تقریباً تمام متهمان سیاسی در سال‌های اخیر در دادگاه غیر علنی محاکمه می‌شوند. آیا حکومت به صورت ناعادلانه این افراد را محاکمه می‌کند که دوست ندارد افکار عمومی شاهد دفاعیات متهم باشند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3- آیا شما در جریان اتهام امیدرضا میرصیافی و دفاعیات ایشان بودید؟ اگر بودید آیا با حکم دادگاه موافق بودید؟&lt;BR&gt;اگر در جریان نبودید، لطفاً توضیح دهید که مگر در سال چند نفر به اتهام توهین به شما زندانی می‌شوند که شما از پرونده این افراد بی‌خبر هستید؟&lt;BR&gt;آیا این مسئله را نابه‌جا می‌دانید که ما انتظار داشته‌باشیم، بالاترین مقام حکومت از جریان پرونده افرادی که به اتهام توهین به خود او زندانی می‌شوند، مطلع باشد تا مبادا شخصی بی‌گناه به دلیل انتقاد از او به زندان نیافتد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4- جناب آیت‌الله &lt;A href=&quot;http://7tir.com/salam/?tag=%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C&quot; target=_blank&gt;خامنه‌ای&lt;/A&gt; در سخنرانی‌ای در سال گذشته فرموده‌بودید، انتقاد از رهبر آزاد است. حال سؤال ما این است که ما وبلاگ‌نویسان باید چگونه از شما انتقاد کنیم که به زندان نیافتیم و عواقب زندان که متوجه چندین زندانی سیاسی در یک ماه اخیر شده‌است، متوجه ما نشود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با تشکر از وقتی که می‌گذارید و پاسخی که خواهید داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امضاها تا اکنون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمد علی‌خانی &lt;A href=&quot;http://www.tnmp.blogfa.com/&quot;&gt;http://www.tnmp.blogfa.com&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیام یزدیان  &lt;A href=&quot;http://payam.malakut.org/&quot;&gt;http://payam.malakut.org/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کوروش جنتی  &lt;A href=&quot;http://www.sooresrafil.blogfa.com/&quot;&gt;www.sooresrafil.blogfa.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کاوه پاک‌نژاد   &lt;A href=&quot;http://www.greentea2500.wordpress.com/&quot;&gt;www.greentea2500.wordpress.com&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;علیرضا ادیبان  &lt;A href=&quot;http://1blondi.wordpress.com/&quot;&gt;http://1blondi.wordpress.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آریا صادقی   &lt;A href=&quot;http://greenlandhighway.blogspot.com/&quot;&gt;http://greenlandhighway.blogspot.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمدحسن یوسف پورسیفی  &lt;A href=&quot;http://www.mhyousefpourseifi%2cblogfa.com/&quot;&gt;www.mhyousefpourseifi,blogfa.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کیانوش سنجری  &lt;A href=&quot;http://ks82.blogspot.com/&quot;&gt;http://ks82.blogspot.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امیرحسین اعتمادی  &lt;A href=&quot;http://amiretemadi.blogfa.com/&quot;&gt;http://amiretemadi.blogfa.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سیامک فرید  &lt;A href=&quot;http://belgiran.blogfa.com/&quot;&gt;http://belgiran.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صنم کازرونی &lt;A href=&quot;http://newsiniran.blogsky.com/&quot;&gt;http://newsiniran.blogsky.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرشته قاضی   &lt;A href=&quot;http://fereshteh.blogfa.com/&quot;&gt;http://fereshteh.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شیوا نوجو  &lt;A href=&quot;http://zananemelli.blogspot.com/&quot;&gt;http://zananemelli.blogspot.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عباس معروفی  &lt;A href=&quot;http://maroufi.malakut.org/&quot;&gt;http://maroufi.malakut.org/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;علی‌رضا محمدظاهری    &lt;A href=&quot;http://shampilix.wordpress.com/&quot;&gt;http://shampilix.wordpress.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سمیه جهانگیری   &lt;A href=&quot;http://www.sohreh.blogfa.com/&quot;&gt;http://www.sohreh.blogfa.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کاوه رضایی   &lt;A href=&quot;http://notes.kaaveh.net/&quot;&gt;http://notes.kaaveh.net/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حمید توکلی  &lt;A href=&quot;http://www.kntoosi.com/&quot;&gt;http://www.kntoosi.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شهریار ایازی   &lt;A href=&quot;http://komite-aghwam.blogfa.com/&quot;&gt;http://komite-aghwam.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عبدالقادر بلوچ   &lt;A href=&quot;http://balouch.blogspot.com/&quot;&gt;http://balouch.blogspot.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کریم پورحمزاوی    &lt;A href=&quot;http://ayandema.blogspot.com/&quot;&gt;http://ayandema.blogspot.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهزاد مهرانی   &lt;A href=&quot;http://www.behzadmehrani.blogfa.com/&quot;&gt;http://www.behzadmehrani.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شایگان اسفندیاری   &lt;A href=&quot;http://gameron.wordpress.com/&quot;&gt;http://gameron.wordpress.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فریبرز شمشیری    &lt;A href=&quot;http://www.rottengods.com/&quot;&gt;http://www.rottengods.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وحید میلانی     &lt;A href=&quot;http://www.1canadian.blogspot.com/&quot;&gt;www.1canadian.blogspot.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://navayerahayee.blogspot.com/&quot;&gt;http://navayerahayee.blogspot.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اختر قاسمی   &lt;A href=&quot;http://akhtarghasemi.blogfa.com/&quot;&gt;http://akhtarghasemi.blogfa.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سیامک عبدی &lt;A href=&quot;http://www.siamakold.blogspot.com/&quot;&gt;http://www.siamakold.blogspot.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سعید صحرایی   &lt;A href=&quot;http://ssahraei.blogspot.com/&quot;&gt;http://ssahraei.blogspot.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مهناز خزاعی  &lt;A href=&quot;http://m-khazaie.blogfa.com/&quot;&gt;http://m-khazaie.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امیر   شکیبا    &lt;A href=&quot;http://nedayekavir2.blogfa.com/&quot;&gt;http://nedayekavir2.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فضائل عزیزان   &lt;A href=&quot;http://azizanpress.blogspot.com/&quot;&gt;http://azizanpress.blogspot.com&lt;/A&gt; /&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمد افراسیابی    &lt;A href=&quot;http://amooarvand.wordpress.com/&quot;&gt;http://amooarvand.wordpress.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیمان روشن ضمیر    &lt;A href=&quot;http://ospeyman.org/&quot;&gt;http://ospeyman.org&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;علی‌رضا نوری‌زاده   &lt;A href=&quot;http://www.nourizadeh.com/&quot;&gt;http://www.nourizadeh.com&lt;/A&gt; /&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در صورتی که شما وبلاگ‌نویس هستید و مایلید این نامه را امضا کنید، لطفاً تأیید خود را به همراه آدرس وبلاگ خود، به این ای‌میل بفرستید: &lt;A href=&quot;mailto:7tir.com@gmail.com&quot;&gt;7tir.com@gmail.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Apr 2009 15:23:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enzeva16&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>enzeva16</dc:creator>
<guid>http://enzeva16.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://enzeva16.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱- گاهی وقت‌ها می‌شود که آدم به شدت احساس سر درد می‌کند. این سر درد معمولی نیست، به حدی که به نظر می‌رسد کسی با مته مغزش را سوراخ می‌کند. این تصویر می‌تواند از آن‌جا که شکوهمند است، تماشاچیان حیرت‌زده‌ای را نیز به تماشا وادارد؛ چرا که این تصویر، سویه‌هایی از زیباشناختی دارد. اساساً جنایت با زیبایی عجین است و حیرت تماشاچیان نیز از همین روست، آن‌ها تنها از اعجاب زیبایی این تصویر حیرت‌زده‌اند، نه از ذات درد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما چه می‌شود اگر نقاشی باشد که این تصویر را روی بوم رسم کند. تصویر سر مردی با چشم‌های رک که راست روبه‌رو را می‌نگرد، بی‌هیچ لغزش یا چین و شکنی در صورت، بی‌حالت و احتمالاً بی‌ریا. مرد دیگری در سمت چپ او و رو به نیم‌رخ‌اش ایستاده‌است. کمی روی پاها خم شده‌است. با دست چپ، شانه چپ مرد اول را گرفته‌است و در دست راست‌اش دریلی در دست دارد که درست روی شقیقه مرد رک‌‌زده‌ است. شکی نیست که او هم به اندازه مرد اول جدی است. تراشه‌هایی از روبه‌رو به هوا می‌روند و چند تایی هم از بالا و پشت گوش مرد رک‌زده به این سو و آن سو پخش شده‌اند. لازم به ذکر نیست که مرد دریل‌ به دست نیز، به مانند مردی که سرش سوراخ می‌شود، جدی و بی‌حالت است. اما با این تفاوت که این مرد کاملاً طاس است که او را بسیار شبیه به سربازان هیتلر- یا تصویری که اولین بار از آن‌ها در ذهن هر ناظر بی‌طرفی می‌آید- می‌کند. به گمانم لازم نیست، حاشیه‌های تصویر خیلی مشخص شوند و اصلاً اهمیتی ندارد اگر موشی آن سو،‌ نه از ترس این صحنه که از ترس انبوه تماشاگران به زیر پل روی جوی آب برود؛ نگران مرگ او نباشید، او هرگز در تصویر نمی‌آید. لازم نیست بگویم که هیچ یک از تماشاگران حیرت‌زده در این تصویر جای ندارند، چرا که تصویر به سبک مدرن نقاشی شده‌است و جای هیچ‌گونه حاشیه‌ای نیست. تماشاگران کاملاً‌ خارج از بوم هستند؛ درست همان‌جایی که مخاطب قرار دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بارها چنین آرزو کرده‌ام که این تصویر را نقاشی کنم. اما چه می‌شود کرد؟ من هیچ‌گاه حتی یک شمایل هم نتوانسته‌ام بکشم. به هر رو، اما من از این‌که نتوانستم این تصویر تخیلی را بکشم به هیچ رو ناراحت نیستم. وانگهی، خوب نیست آدم دچار این خبط شود که تخیلات درونی ذهن خود را چنین عریان به تصویر کشد. با این حال، لازم است بگویم، هر بار فیلم خوبی می‌بینم، این تصویر در ذهنم تداعی می‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فیلم‌های خوب مغز آدم را با مته سوراخ می‌کنند و این خیلی دردناک است؛ چرا که این تصویر، تنها زاده توهم ذهنی کارگردان آن است و واقعاً چه بی‌رحمانه است اگر ما چشمان حیرت‌زده تماشاگران را نبینیم. مدت‌هاست چنین می‌اندیشم که تنها چیزی که در صنعت سینما واقعی است، وجود چنین صنعتی است و این بسیار به تصویرگری مذهب، به ویژه در عصر مدرن مانسته است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- تعطیلات نوروز رو به پایان است و من نه به کارهایم رسیده‌ام و نه حتی استراحت خوبی کرده‌ام. بیش از حد معمول خسته‌ و سرگردانم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- رفتار جمهوری اسلامی با مخالفان‌اش هر روز بدتر و بدتر می‌شود و متأسفانه نوک پیکان به سمت فعالان مدنی و معتقد به رفتارهای مسالمت‌آمیز و قانونی است. اکنون دیگر کمترین حرکتی هم تحمل نمی‌شود؛ حتی عیددیدنی. به نظر می‌رسد، روزهای سختی در پیش است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴- محمد پورعبدالله عزیز، به زندان قزل‌حصار منتقل شده‌است. حتماً روزهای بدی را می‌گذراند. بدتر آن است که واقعاً برای هیچ و بی‌هیچ سر و صدایی. مصاحبه مادر محمد با زمانه را در لینک زیر بخوانید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bamdadkhabar.com/2009/03/post_1311/&quot;&gt;http://bamdadkhabar.com/2009/03/post_1311/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵- پیام تبریک نوروزی اوباما و پاسخ رهبری به آن، هر دو جالب بود. به کجاها برد این امید ما را؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶- برای بازی ایران- عربستان به استادیوم رفته‌بودم و مثل همیشه شدیداً سر درد گرفتم. نه از نتیجه بازی، از همه رفتارهای زشت و وقیحانه‌ای که در این استادیوم با آدم می‌شود و تبلیغاتی که شعور آدم را زیر سؤال می‌برد. افتضاح بود، هنوز در ذهنم وول می‌خورد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Mar 2009 14:28:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enzeva16&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>enzeva16</dc:creator>
<guid>http://enzeva16.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://enzeva16.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱- خاتمی انصراف داد. به همین راحتی. خبر جذابی نبود؛ شاید از آن رو که چندان ناگهانی نبود. فقط دلم به حال این جماعت می‌سوزد که مدت‌هاست دستمال به دست گرفته‌اند تا بلکه این آقا را راضی و منتقدان ایشان را توجیه کنند. خب، چه می‌شود کرد؟ منم که دلم از سنگ نیست. نمی‌توانم ببینم این بندگان خد انقدر مستأصل شده‌اند. اما چه می‌شود کرد؟ کار روزگار است دیگر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این‌ها که بگذریم، این میرحسین موسوی هم بدجوری روی اعصاب است. این مرد هیچ تغییری نکرده‌است. بدتر هم شده‌است که بهتر نشده. این مرد بدجوری پوپولیسم و توهم چپ‌گرایی را درآمیخته است. به خیر بگذرد. در کل کروبی از او قابل تحمل‌تر است. خصوصاً در این روزها که برای رسیدن به قدرت جان‌فشانی می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- تعطیلات تقریباً بیست روزه نوروز، فرصت کافی در اختیار اصلاح‌طلبان قرار می‌دهد که سنگ‌هایشان را با خود وا بکنند، ببیند چه گلی به سرشان بگیرند. به نظرم با میرحسین پرونده‌شان کلاً بسته خواهد شد. هر چند که در کل نه تنها این چهار سال آینده که پس از آن را هم به کام اصول‌گرایان می‌بینم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- دانشجویان پلی‌تکنیک هم‌چنان در زندان‌اند و تلاش برای آزادی که نه! برای توجه به وضعیت آن‌ها نسبت به قبل کم‌تر و کم‌رنگ‌تر شده‌است. سابقاً اگر کسی بازداشت می‌شد، هر روز لااقل حرفی بود در موردش، اما این روزها نمی‌دانم از فضای انتخابات است یا نخوت فعالان دانشجویی که چنین سکوت واقعاً گورستانی حاکم شده‌است. مظلومیت پلی‌تکنیکی‌ها، نماد مظلومیت نهاد دانشگاهی کشور در حاکمیتی ایدئولوژیک، بنیادگرا و با سیستم آموزشی تئوکراتیک است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه آن‌ها برایم آشنا هستند و تصویر هر یک یادآور خاطره‌ای که تلخ یا شیرین، مرا رنج می‌دهد. کاش زودتر آزاد شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;محمد پورعبدالله عزیز هم هم‌چنان در زندان است. بی‌هیچ جرم مشهودی و بدون هیچ اتهام مشخصی و بدتر از آن بدون هیچ پوشش رسانه‌ای. برای او ناراحت و نگرانم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴- به این فکر می‌کنم که چرا همه چیز ما کپی است. کپی که نه کاریکاتوری افلیج از اصل. موضوع این است که من فیلم &quot;پری&quot; داریوش مهرجویی را چند سال پیش دیده‌ام و آن زمان بدم نیامد. اما وقتی کتاب &quot;فرانی و زویی&quot; سالینجر را دستم گرفتم،‌ بعد از هر قسمت کلی افسوس خوردم. افسوس از این همه سطحی‌نگری و حقه‌بازی که در وجود این مرد- داریوش مهرجویی- نهفته‌است و افسوس بیشتر از این که خیلی‌ها او را کارگردان و فیلم‌ساز خوب ایرانی می‌دانند. یعنی واقعاً فاتحه فیلم‌سازی ما خوانده‌است. گندش بزنند. نه تنها داستان را نفهمیده، بلکه خیلی رذلانه از روی آن دزدی کرده‌است. دزدی را از آن رو می‌گویم که راوی کتاب، همان اوایل کتاب می‌گوید، مرد داستان- زویی- از من خواسته‌است که این داستان را فیلم نکنم. خب، حتماً نویسنده چیزی می‌دانسته که این را گفته‌است. اما چه می‌شود کرد، جنس تقلبی فقط خاص کلاه‌برداران گمرک و بازار نیست. فیلم‌سازان و نویسنده‌های ما هم حقه‌بازند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما حقه‌بازی به کنار. این بابا، خیلی احمقانه کتاب را فهمیده‌است. واقعاً احمق‌ترین خواننده ممکن است برداشت مذهبی از این کتاب بکند. واقعیت امر این است که عرفان تنها چاشنی داستان است. جای آن می‌تواند ماتریالیسم باشد یا هر چیز دیگری. چه می‌شود کرد؟ حضرت مهرجویی گند زده‌است. افتضاح.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵- چند روز دیگر سال عوض می‌شود. تبریک می‌گویم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶- &quot; دفاع فایده‌گرایانه استوارت میل از حقوق زنان&quot;، عنوان مقاله‌ایست که در اصل برای شماره اخیر نشریه تلنگر نوشتم که در بامدادخبر هم منتشر شد و در لینک زیر می‌توانید آن را بخوانید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bamdadkhabar.com/2009/03/post_1150/&quot;&gt;http://bamdadkhabar.com/2009/03/post_1150/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۷- شماره اسفند ماه نشریه تلنگر منتشر شد. کسانی که مایلند خبر بدهند تا فایل پی‌دی‌اف‌اش را برایشان بفرستم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 18:24:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enzeva16&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>enzeva16</dc:creator>
<guid>http://enzeva16.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پلی‌تکنیکی‌ها را رها کنید</title>
<link>http://enzeva16.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱- طرف ما شب نیست... صدا با سکوت آشتی نمی‌کند. چخماق‌ها کنار فتیله بی‌طاقت‌اند...   &lt;EM&gt;ا.بامداد&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در حال رانندگی بودم که تلفنی به‌ام خبر دادند، بیش از ۵۰ دانشجوی پلی‌تکنیک بازداشت شده‌اند. مو به تنم راست شد. ۵۰ نفر. عده‌ای هم به بیمارستان منتقل شده‌اند که حال برخی از آن‌ها وخیم است. مأوران جمهوری اسلامی برای ضرب و شتم دانشجویان پلی‌تکنیک از پنجه‌بکس، چاقو، چماق و اسپری فلفل استفاده کرده‌اند. شرم‌تان باد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقاحت هم حدی دارد. سگ‌های هار استبداد اکنون زنجیر پاره‌ کرده‌اند. آن‌ها را باید به حال خود گذاشت. که با نرمی اگر با آن‌ها سخن بگویی، زبان‌ات را به کام‌ فرو می‌کنند و گر نه سگزی خواهی‌بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دانشگاه پلی‌تکنیک، در سال‌های اخیر به جولان‌گاه عمله‌های استبداد بدل شده‌است. چه می‌شود اگر آن‌ها دریابند دانشگاه چیست؟ ولی، نه! پنجه‌بکس و چاقو حکایتی دیگر است. من هیچ انتظاری از این اوباش ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اخبار و گزارش‌ها را در این لینک‌ها دنبال کنید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bamdadkhabar.com/2009/02/post_965/&quot;&gt;http://bamdadkhabar.com/2009/02/post_965/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.autnews.us/archives/1387,12,00017571&quot;&gt;http://www.autnews.us/archives/1387,12,00017571&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- قریب به یک هفته از بازداشت دوست خوب و هم‌دانشکده‌ایم، محمد پورعبدالله و بیش از دو هفته از بازداشت یونس میرحسینی می‌گذرد. نمی‌دانم باید به کدام‌شان فکر کنم. این همه برای چه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- خودسوزی دانشجویی مقابل کتابخانه مرکزی دانشگاه، مبهوتم کرد. بیشتر از این جهت که گویا به خاطر مشکلات مالی‌اش با دانشگاه خودسوزی کرده‌است. این دانشگاه مادر با فرزندان خود چه می‌کند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴- مدت‌هاست که به حرکت‌های دانشجویی با دیدی دیگر می‌نگرم. همه آن ارزش‌های پوچالی برایم فروریخته‌اند. گاهی از شنیدن سرود &quot;یار دبستانی&quot; احساس بلاهت می‌کنم. کاش سقف آرمان‌های ما، انقدر کوتاه نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵- عصبی شده‌ام و حتی بداخلاق. چه می‌شود کرد؟ مسئله این است که هیچ چیز شکوه‌مند و اصلاً دل‌خوشکنکی اطرافم نمی‌بینیم که با آن خودم را مشغول کنم. مسئله دیگر این که روزمرگی‌هایم هم چندان خوشایند نیست. شب و روزی که اصلاً خوب نیست. فقط می‌گذرد؛ آن هم به سختی و با روانی فرسوده که هیچ گاه از پس کارهای عقب‌مانده‌اش برنمی‌آید. کارهایی ابتدایی که نمی‌دانم جز بطالت، نتیجه دیگری هم دارد یا نه. گویا دنیا دیگر چیزی برای عرضه ندارد. چه باید کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶- چند روزی است که واقعاً در حسرت ساعاتی برای خواندن آن‌چه دل‌خواهم است مانده‌ام. من دوست دارم رمان بخوانم. فقط رمان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۷- فصل انتخابات آغاز شده‌است و من فقط بر این بلاهت‌ها افسوس می‌خورم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۸- ماه نوروز آغاز شده‌است و این ماه سال را خیلی دوست دارم؛ حتی اگر ناخوش باشم و اعصابی ناراحت داشته‌باشم، از صدای گنجشک‌ها روی درختان و هوای ملایم و کمی خنک آن سرخوش می‌شوم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Feb 2009 00:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enzeva16&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>enzeva16</dc:creator>
<guid>http://enzeva16.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
